قَرَّ عَيْنُها ولا تَحْزَنَ﴾ يعني موسى را به سوي مادرش بر گردانيديم تا ديده‌اش آرام گردد و محزون نگردد. حكيمه مي‌گويد از امام پرسيدم آن مرغ چه بود؟ فرمود: او روح القدس بود كه مراقب ائمه‌است و به امر خداوند آنها را در كارها موفق و محفوظ ميدارد و با علم و معرفت پرورش مي‌دهد, بعد از چهل روز آقا زاده را به امام برگردانيدند, حضرت مرا خواست, چون به خدمتش رسيدم ديدم جلوي پدر راه ميرود, عرضكردم آقا اين طفل دو ساله است, امام, تبسمي فرمود و گفت: فرزندان انبياء و اولياء كه داراي منصب امامت و خلافت هستند نشو و نمو آنان با ديگران فرق دارد, كودكان يكماهة ما مانند بچة يكساله مي‌باشند....

توضيح: از اين روايت معلوم مي‌شود كه بچه را به مرغي سپرده‌اند و چهل روز او را برده‌است و اين سپردن بچه به مرغ از همان ابتداي تولدش بوده, در صورتيكه در روايت قبل گفته شد, حكيمه گفت روز هفتم تولد رفتم و بچه را ديدم, و اين مطلب متناقض آشكار ميباشد بين اين دو روايت.

اكنون روايتي ديگر, بقية روايت 2: مجلسي در بحار الانوار به نقل از غيبت شيخ طوسي از حكيمه خاتون نقل مي‌كند كه در نيمة شعبان سال 255 امام حسن عسكري براي من پيغام فرستاد كه افطار امشب را نزد ما صرف كن تا خداوند تو را به ميلاد مسعود ولي و حجت خود و جانشين من مسرور گرداند, من بسي شادمان گشتم و همان وقت لباس پوشيده به خدمتش رسيدم, ديدم آقا در صحن خانه نشسته و كنيزان اطرافش را گرفته‌اند. گفتم: قربانت گردم فرزند شما از چه فرزندي خواهد بود؟ فرمود: از «سوسن» من كنيزان را نگريستم در هيچكدام جز سوسن اثر آبستني نديدم. بعد از اتمام نماز مغرب و عشاء با سوسن افطار كرديم و در يك اطاق با هم خوابيديم, لحظة بعد برخاستم و مدتي دربارة آنچه امام فرموده بود انديشيدم, سپس پيش از وقت هر شب برخاستم و نماز شب را خواندم, سوسن هم ناگهان از خواب پريد و بيرون رفت و وضو گرفت و مشغول نماز شب شد, تا به نماز وتر رسيد, در اين موقع به دلم خطور كرد كه صبح نزديك است, پس برخاستم و نگاه كردم ديدم فجر اول طلوع نموده, في الحال از وعدة امام به شك افتادم. ناگاه صداي حضرت را شنيدم كه از اطاق خودش ميفرمود: عمه شك مكن, همين حالا آنچه گفتم آشكار مي‌شود, ان شاء الله آنرا خواهي ديد. از آنچه در دلم نسبت به حضرت خطور كرده بود حيا داشتم ناچار به اطاق برگشتم در حاليكه پيش خود خجل بودم, ديدم سوسن نماز وتر را تمام كرده و سراسيمه بيرون مي‌آيد, دم درب او را ديدم, گفتم, پدر و مادرم فدايت آيا چيزي در خود احساس مي‌كني؟ گفت: آري امر سختي احساس مي‌كنم, گفتم بخواست خدا چيزي نيست, بعد بالش را ميان اطاق نهادم و روي آن نشاندم و خود در جائيكه قابله‌ها براي وضع حمل زن مي‌نشينند نشستم, او دست مرا گرفت و بر خود سخت فشار مي‌آورد و ناله مي‌كرد و شهادت به زبان جاري ميكرد, در اين موقع نگاه كردم ديدم امام زمان سجده مي‌كند, او را برداشتم و در دامن گذارم, ديدم پاك و پاكيزه‌است. امام صدا زد: عمه! فرزندم را بياور, او را نزد پدرش بردم حضرت نور ديده‌اش را گرفت و زبان مبارك بر روي چشمهاي او ماليد تا ديده گشود, سپس زيان در دهان و گوشه‌اي طفل نهاد و او را در دست چب گذارد و بدينگونه مهدي در دست پدر نشست, و حضرت دست بر سرا و كشيد و فرمود فرزند, بقدرت إلهي با من سخن گو, آن نوزاد عزيز گفت: أعوذ بالله من الشيطان الرجيم, بسم الله الرحمن الرحيم, ﴿وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ، وَنُمَكِّنَ لَـهُمْ فِي الأَرْضِ وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُمْ مَا كَانُوا يَحْذَرُونَ﴾ يعني: «اراده كرديم بر كساني (از قوم موسى) كه در آن زمين (سر زمين مصر) مورد استضعاف قرار گرفتند, آنها را پيشوايان و وارثان قرار دهيم, و در آن سرزمين براي ايشان مكنت قرار دهيم, و به فرعون و هامان و لشكريانشان همان را كه از آن مي‌ترسيدند نشان دهيم». آنگاه بر پيغمبر اكرم و امير مؤمنان و همة ائمه تا پدرش درود فرستاد. امام حسن عسكري او را به من داد و فرمود: عمه او را به نزد مادرش ببر تا ديدگانش آرام گيرد و محزون نگردد و بدانكه وعدة خداوند حق است, هرچند اغلب مردم باور ندارند. چون بچه را نزد مادرش برگرداندم صبح صادق دميده بود, من هم نماز صبح گذاردم و تا طلوع آفتاب به تعقيب پرداختم آنگاه خدا حافظي كردم و به خانه بازگشتم, تا روز سوم كه به شوق ديدار ولي خدا باز سري به آنها زدم, نخست وارد اطاقي كه سوسن جاي داشت رفتم ولي بچه را نديدم, پس به خدمت امام حسن عسكري رسيدم, اما نخواستم ابتدا به سخن كنم, امام فرمود: عمه! بچه در كنف حمايت خداست.

توضيح: چنانچه در روايت دوم گفته شد, در اين روايت نام مادر «سوسن» است و اثر حاملگي در وي مي‌باشد, در صورتيكه در روايت ديگر كه نام مادر «نرجس» آمده بود اثري از حاملگي يافت نميشد, اين يك تناقض, تناقض ديگري كه با روايت قبل دارد اينست كه اين روايت مي‌رساند, بچه از روز سوم غيب شده, در صورتيكه در روايت قبل آمده بود, از ابتداي تولدش بچه را به مرغ سپرده‌اند و تا چهل روز مرغ او را نياورده‌است. در روايت قبل از آن هم آمده بود كه بچه را روز هفتم ديده‌اند. و اين تناقض اين روايت با دو روايت قبل در اينمورد مي‌باشد.

روايتي ديگر: مجلسي در بحار الانوار به نقل از غيبت شيخ طوسي روايت مي‌كند كه محمد بن ابراهيم از حكيمه خاتون روايت مي‌كند كه حكيمه خاتون گفت: امام حسن عسكري در نيمة شعبان سال دويست و پنجاه و پنج مرا خواست, و مي‌گويد: به حضرت گفتم يا ابن رسول الله مادر اين مولود كيست؟ فرمود: نرجس, چون روز سوم شد, شوق ديدار امام زمان در دلم افزون گشت, پس به خانة آنها شتافتم و يكراست به اطاق نرجس رفتم ديدم بعادت زناني كه وضع حمل كرده‌اند نشسته و لباس زردي پوشيده و سرش بسته‌است, سلام كردم و به گوشة خانه نظر افكندم, ديدم گهواره‌اي نهاده‌اند, و پارچه‌اي سبز روي آنست, پيش رفتم و پارچه را برداشتم, ديدم امام زمان بي‌قنداق به پشت خوابيده تا مرا ديد, ديده گشود و خنديد و با حركت دستها مرا طلب مي‌كرد, او را گرفتم و نزديك دهان بردم كه ببوسم چنان بوي خوشي از وي به مشامم رسيد كه هيچگاه استشمام نكرده بودم, در اين موقع امام حسن عسكري صدا زد عمه! پسرم را بياور, نزد آقا بردم, فرمود: فرزندم با من حرف بزن...

توضيح: چنانكه ديديم در اين روايت آمده كه روز سوم به ديدار بچه رفتم و به اطاق نرجس رفتم و بچه در گهواره بود, ولي در روايت قبل آمده بود كه روز سوم كه براي ديدار بچه به اطاق مادرش رفتم بچه را نديدم و امام حسن عسكري گفته بود بچه در كنف حمايت خداست, اين هم يك تناقض.

ما تقريباً تمام روايات را در مورد مادر امام زمان و چگونگي تولدش از كتاب بحار الانوار مجلسي آورديم. حال در پايان اين قسمت به مطالبي از متن اين روايات كه مورد قبول شيعه است, دقت مي‌كنيم و در بارة آن سخن 