هل ايمان نبرد مي‌کرد و برادرش نَوفل بن حارث از گروه کافران شمرده مي‌شد. أبي حُذَيفَة بن عُتبَة در لشکر اسلام مي‌رزميد و پدرش عُتبَة بن رَبيعَة در صف مشرکان مي‌جنگيد... از همين رو از علي -عليه السلام- مأثور است که فرمود:

«وَلَقَد کُنّا مَعَ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم نَقتُلُ آباءَنا وَأَبناءَنا وَإِخوانَنا وَأَعمامَنا، مَا يزيدُنا ذلِکَ إِلاّ إيماناً وَتَسليماً». (وقعه صفين، ص 520 و نهج‌البلاغه، خطبة 56)

يعني: «ما با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بوديم و پدران و پسران و برادران و عموهاي خويش را (درميدان نبرد) مي‌کشتيم و اين کار جز ايمان به خدا و تسليم در برابر او چيزي به ما نمي‌افزود»!.

پس گروهي با اين درجه از ايمان و قدرت روحي، چگونه ممکن بود که قرابت با قريش را رعايت کنند و در جنگ با ايشان تهاون ورزند؟! اگر پندار سيره‌نگار درست بود بايد که در بدر و أُحُد و احزاب مسلمانان هاشمي و قريشي شرکت نمي‌نمودند و يا شجاعانه پيکار نمي‌کردند... وانگهي، معلوم نشد که «اعراب قريش»! در عبارت سيره‌نويس چه صيغه‌ايست؟! أعراب در لغت عرب، به معناي «باديه‌نشينان» آمده و به ساکنان شهر اطلاق نمي‌شود امّا قريشيان در شهر مکّه بسر مي بردند پس، اعراب قريش ترکيب نادرست و ناهمواري است که تنها از اُدباي کنار منقل در قرن بيستم سر مي‌زند!

شايد تصوّر شود که نويسندة 23 سال در اين تعبير، اشاره به برخي از قريشيان مي‌کند که از نژاد عرب بودند! ولي مگر بقية قريش از ترکان زاده شدند که سيره‌نگار چنين تعبيري رابه ميان آورده است؟!

از اين لغزشهاي درشت و ريز! که صرفنظر نماييم بايد تحقيق کنيم که انگيزة اصلي پيامبردر جنگ با يهوديان خيبر چه بوده است و فرجام اين جنگ به کجا کشيد؟ 

پيش ازاين در خلال بحث از يهوديان بني‌نضير دانستيم که بدليل خيانت اين گروه، پيامبر فرمان داد تا يهوديان مزبور اموال خود را بر اشتران نهاده و از جوار او دور شوند. برخي از رؤسا و اشراف بني‌نضير يکسره به سوي خيبر کوچ کردند و در آنجا مستقر شدند چنانکه ابن هشام و طبري مي‌نويسند: 

«فَخَرَجُوا إِلي خَيبَرَ وَمِنهُم مَن سارَ إِلَي الشَّأمِ فَکانَ أَشرافُهُم مِمَّن سارَ مِنهُم إِلي خَيبَرَ سَلاّمَ بنَ أَبِي الحُقَيقِ وَکِنانَةَ بنَ الرَّبيعِ ابنِ أَبِي الحُقَيقِ وَحُيي بنُ أَخطَب فَلَمّا نَزَلُوها دانَ لَهُم أَهلُها». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 191 و تاريخ طبري، ج 3، ص 554)

يعني: «بني‌نضير از مدينه به سوي خيبر بيرون رفتند و برخي از ايشان رهسپار شام شدند و از اشراف و ثروتمندان بني‌نضير که به جانب خيبر رفتند: سَلاّم بن أبي حُقَيق، و کِنانَه بن رَبيع و حُيي بن أَخطَب بودند. چون به خيبر فرود آمدند اهل خيبر مطيع آنها گشتند».

يهوديان نامبرده، خيبر را پايگاهي بر ضدّ پيامبر قرار دادند و از آنجا با گروهي به سوي مکّه شتافتند و ابتدا قريش را برشوراندند تا به جنگ با مسلمانان قيام کنند، سپس به جانب غَطَفان رفتند و آنان را نيز به جنگ با پيامبر برانگيختند و سرانجام جنگ «احزاب» را به پا ساختند و شهر مدينه را در آستانة خطري هولناک قرار دادند. ابن هشام و طبري مي‌نويسند: 

«أَنَّ نَفَراَ مِنَ اليهُودِ مِنهُم: سَلاّمُ بنُ أَبِي الحُقَيقِ النَّضَرِي وَحُيي ابنُ أَخطَبِ النَّضَرِي وَکِنانَةُ بنُ أَبِي الحُقَيقِ النَّضَرِي وَهَوذَةُ بنُ قَيسِ الوائِلي وَأَبوعَمّارِ الوائِلي في نَفَرٍ مِن بَنِي‌ النَّضيرِ وَنَفَرٍ مِن بَني وائِل وَهُمُ الَّذينَ حَزَّبُوا الأَحزابَ عَلي رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم خَرَجُوا حَتّي قَدِمُوا عَلي قُرَيشٍ مَکَّةَ فَدَعَوهُم إِلي حَربِ رَسُولِ الله صلى الله عليه وسلم وَقالُوا إِنّا سَنَکُونُ مَعَکُم عَلَيهِ حَتّي نَستَأصِلَهُ...

... فَلَمّا قالُوا ذِلکَ لِقُرَيشٍ سَرَّهُم[4] وَنَشَطُوا لِما دَعَوهُم إِلَيهِ مِن حَربِ رَسُولِ الله صلى الله عليه وسلمِ فَاجتَمَعُوا لِذلِکَ وَاتَّعَدوُا لَهُ ثُمَّ خَرَجَ أُولئِکَ النَّفَرُ مِن يهُود حَتّي جاءُووا غَطَفانَ مِن قَيس عَيلانَ فَدَعَوهُم إِلي حَربِ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم وَأَخبَروهُم أَنَّهُم سَيکُونُونَ مَعَهُم فيهِ».[5] (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 214 و 215 و تاريخ طبري، ج 2، ص 565 و 566).

يعني: «گروهي از يهوديان مانند سلاّم بن أبي حُقَيق از قبيلة بني‌نضير وحُي بن أَخطب و کِنانَه بن أبي حُقَيق وهَوذَه بن قَيس وائِلي و أبوعَمّار وائِلي، با جماعتي از بني‌نَضير و بني‌وائل – که احزاب عرب را بر ضدّ رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- برانگيختند – از مدينه بيرون رفته و رهسپار مکّه شدند و به نزد قريش رسيدند و آنان را به جنگ با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فراخواندند و گفتند که ما به همراه شماييم تا او را از ريشه برکنيم...

... و چون يهوديان اين سخن را براي قريش گفتند، گفتار ايشان قريش را شادمان ساخت و از اينکه با پيامبر پيکار کنند به رغبت افتادند و براي اينکار گرد آمده و آماده شدند سپس همين گروه از يهود بسوي طائفة غَطَفان از قبيلة قَيسِ عَيلان رهسپار شدند و آنان را به جنگ با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- دعوت کردند و بدانان خبر دادند که بر ضد پيامبر همرزم ايشان خواهند بود و قريش نيز در اين کار از آنها پيروي مي‌کنند. طائفة غَطَفان نيز با آنان همراه شدند».

از سوي ديگر، يهوديانِ خيانتگر به اين امر اکتفا ننموده و به درون نفوذ کردند و يهود بَني قُرَيظَه را نيز وادار به پيمان‌شکني ساختند[6] و با خود همراه کردند و بدين صورت اهل خيبر نيز در جنگ احزاب شرکت نمودند و مدينه را سخت به خطر افکندند.

ولي آن خطر سهمناک خنثي شد و جنگ قبائل عرب با پيامبر بخواري آنان انجاميد و خداوند بنده‌اش را کفايت نمود.

از آن پس، پيامبر خدا درصدد بود تا خيبر را که پايگاه دشمنان شده و هر لحظه بيم مي‌رفت که دوباره قبائل عرب را بر ضدّ او بشوراند تحت نظارت و تصرّف داشته باشد و اين اقدام، حقّ مشروعي بود که عقل و دين هر دو آن را تصويب مي‌کردند. از اين رو پس از آنکه صلح حديبيه پيش آمد و خيالش از سوي قريش آسوده شد آهنگ خيبر نمود و آنجا را تصرّف فرمود.

نکتة قابل توجّه رفتار رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- با يهوديان خيبر بود، بدين صورت که پيامبر خدا به جاي کشتار ايشان، آنها را ببخشود و پيشنهاداتشان را پذيرفت! يهوديان در آغاز پيشنهاد نمودند که از خيبر به محلّي ديگر روند و اموال خود را بجاي گذارند به شرط آنکه جانشان از هر گزندي درأمان ماند و به قول ابن هشام: «سَأَلُوهُ أَن يسَيرَهُم وَ أَن يحقِنَ لَهُم دِماءَهُم» (ج 2، ص 337). پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- اين پيشنهاد را پذيرفت. يهوديان خيبر چون رحمت و لطف پيامبر را ملاحظه کردند دوباره پيشنهاد نمودند که در همانجا اقامت گزينند و بکار کشاورزي ادامه دهند و محصول فراوان خيبر را به مناصفه با مسلمين 