يستند؟
ابوبکر پاسخ داد: اي پسر خطّاب! او فرستادة خدا است و خدا هيچگاه او را ضايع نخواهد کرد».
ساير مآخذ – از کتابهاي تفسير و سيره و جز اينها – نيز ماجراي مذکور را به همين صورت گزارش نموده‌اند. به عنوان نمونه مي‌توان: تفسير طبري، جزء بيست و ششم صفحة 70 و تفسير قرطبي، جزء شانزدهم، صفحة 277 و سيرة ابن کثير، جزء سوّم، صفحة 320 و سيرة حلبي، جزء دوّم، صفحة 706 را ملاحظه کرد.

در اين آثار، از دروغپردازي نويسنده مبني بر آنکه: [عمر به حدّي تندي کرد که پيغمبر برآشفت و با خشم فرياد زد: «ثکلتک أمّک» = مادرت بعزايت بنشيند! و عمر بي‌درنگ در برابرخشم پيغمبر دم فرو بست]! کمترين نشانه‌اي نيست.

آنچه در اين گزارشهاي تاريخي ديده مي‌شود تنها همين است که پيامبر ارجمند اسلام در برابر اعتراض عمر با کمال وقار پاسخ داد: «من فرستادة خدا هستم و هرگز با فرمان وي مخالفت نمي‌کنم و خدا هم کار مرا تباه نخواهد ساخت» مفهوم اين کلمات آن است که صلح ما با اشاره و اجازة خداوند صورت مي‌گيرد و فرجام آن نيز مطمئناً به نيکي و موفقيت خواهد پيوست. البتّه در آن شرائط و احوال جا نداشت چيزي بيش از اين دربارة آينده گفته شود زيرا براي کساني چون عمر، رؤيت آينده ميسّر نبود و سنّت الهي نيز بر اين جاري نيست که به محض اعتراض هر کسي، معجزه‌اي به ظهور آيد و پرده از چهرة زمان برداشته شود! امّا پيامدهاي حادثه، به مرور روشن ساخت که در اينکار چه مصالحي وجود داشت و رسول خدا در روشنايي وحي، چه حقايقي را مي‌ديده است؟ چنانکه صحّت و حکمتِ اين امر به زودي بر همه معلوم شد و عمر نيز بدان گونه که دانستيم سخت به پشيماني درافتاد و کوشيد تا با نماز و روزه و صدقه، خطاي خود را ترک وجبران کند. بنابراين، هنگامي که اعتراض عمر از سوي خودش با شرمندگي پس گرفته شد معلوم نيست که نويسندة 23 سال از چه کسي حمايت مي‌کند؟! بيچاره وکيل معزول! از کسي به دفاع برخاسته که به نزد وي، مردود و محکوم شمرده مي‌شود! در اينجا سؤالي پيش مي‌آيد که آيا نويسندة 23 سال، اين نفرين عربي را از کجا يافته و در اين ماجري بکار برده است؟ به نظر ما سيره‌نويس امين! موضوع ديگري را که مورّخان اسلامي بعد از اين حادثه آورده‌اند با ماجراي مزبور درآميخته و دروغي تاريخي! پديد آورده است. موضوع تازه بنا بر نوشتة واقدي و بخاري چنين است: 

پس از آنکه پيامبر خدا و يارانش از حديبيه باز مي‌گردند و رهسپار مدينه مي‌شوند، در ميان راه عمر بن خطّاب به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- نزديک مي‌شود و سه بار از پيامبر پرسشي مي‌کند. امّا پيامبر کمترين پاسخي به عمر نمي‌دهد! اين امر، عمر را سخت آشفته مي‌سازد و گمان مي‌کندکه اعتراض او در حديبيه، موجب بي‌مهري پيامبر نسبت به وي شده است! واقدي مي‌نويسد: 

«قالَ عُمَرُ: ثَکَلَتکَ أُمُّکَ يا عُمَرُ! نَزَرتُ[8] رَسُولَ اللهِ ثَلاثاً، کُلُّ ذلِکَ لا يجيبُني»!. (المغازي، ج 1، ص 617)

يعني: «عُمَر گفت پيش خود گفتم مادرت بعزايت بنشيند اي عُمَر! سه بار با اصرار از رسول خدا پرسش کردم و در هيچ نوبت به من پاسخي نداد»!.

آنگاه عمر شتر خود رابه حرکت درآورده و از مردم جلو مي‌افتد و همچنان اندوهگين پيش مي‌رود تا آنکه مي‌شنود کسي از سوي رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- او را مي‌خواند، عمر گفته است: 

«ثُمَّ أَقبَلتُ حَتّي انتَهَيتُ إِلي رَسُولِ الله صلى الله عليه وسلم فَسَلَّمتُ فَرَدَّ عَلَي السَّلامَ وَهُوَ مَسروُرٌ! ثُمَّ قالَ: أُنزِلَت عَلَي سُورَةٌ هِي أَحَبُّ إِلَي مِمّا طَلَعَت عَلَيهِ الشَّمسُ! فَإِذا هُوَ يقرَءُ: )إِنّا فَتَحنا لَکَ فَتحاً مُبيناً(...». (المغازي، ج 1، ص 617 و صحيح بخاري، ج 6، ص 168 و 169)

يعني: «سپس روي بدان سو آوردم تا به حضور رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- رسيدم و سلام کردم. پيامبر که شادمان بود سلام مرا جواب داد، سپس فرمود: سوره‌اي بر من فرود آمده که از هر چه خورشيد بر آن تافته نزدم محبوب‌تر است! آنگاه بخواند: )إِنّا فَتَحْنَا لَکَ فَتحاً مُبيناً...(.

به نظر مي‌رسد که سيره‌نگار پريشان گفتار! نفرين عمر را دربارة خودش از اين بخش برداشته و به پيامبر خدا نسبت داده است!

چهارم آنکه: داستان حديبيه اساساً از آن رو در سخنان نويسنده پيش آمد که گواهي دهد پيامبر اسلام در دوران مدينه روحيه‌اش متحوّل شده و همچون شاهان رفتار مي‌نمود! ولي در اين ماجراي شگفت، چهرة صادقانه و مصمّم پيامبري آشکار مي‌شود که به توفيق خدا چيزهايي را مي‌ديد که ديگران از رؤيت آنها ناتوان بودند و در کار حق، همان صلابت را نشان داد که در دوران مکّه با قاطعيت خود، آن را جلوه‌گر مي‌ساخت يعني براي خوشايند اين و آن و رضايت فلان و بهمان! از مأموريت مقدّس و کار صحيح خود صرفنظر نمي‌کرد و راه مداهنه و سازشکاري در پيش نمي‌گرفت. بعلاوه، رفتار پيامبر در حديبيه با عمر بن خطّاب چنان نبود که بدليل ترديد و اعتراض عمر، فوراً حکم ارتدادش را صادر نمايد و فرمان به قتل وي دهد و از اين راه، قانونِ «اطاعت از ترس»! را به ديگران تلقين کند، چنانکه روش پادشاهان و جبّاران روزگار است.

اصولاً جرأت عمر و ديگران در اعتراض بر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نمايندة آن است که قدرت رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در دوران مدينه به وسيلة تازيانه و حبس و شکنجه حمايت نمي‌شد و مردم از راه اختيار و ارادت فرمانِ پيامبر را آويزة گوش مي‌ساختند چنانکه تاريخ گواهي مي‌دهد پس از صلح حديبيه، رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- به يارانش دستور داد تا مراسم قرباني را به جاي آورند و سرهاي خود را تراشيده از لباس احرام خارج شوند زيرا در صلحنامه مقرّر شده بود که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در آن سال به شهر خود بازگردد و سال ديگر به زيارت کعبه آيد. امّا کسي از ياران رسول اين فرمان را اجابت نکرد! چرا که همه اميد داشتند در همان سال به مکّه درآيند و «عُمرة مستحب» به جاي آرند و خود را قبلاً براي اين زيارت آماده ساخته بودند.

طبري دربارة اين حادثة «تلخ آغاز» و «شيرين فرجام» چنين مي‌نويسد:

«فَلَمّا فَرَغَ رَسُولُ الله صلى الله عليه وسلم مِن قَضِيتِهِ قالَ لأَصحابِهِ: قُومُوا فَانحَرُوا ثُمَّ احلَقُوا. قالَ فَوَاللهِ ماقامَ مِنهُم رَجُلٌ حَتّي قالَ ذلِکَ ثَلاثَ مَرّاتٍ، فَلَمّا لَم يقُم مِنهُم أَحَدٌ قامَ فَدَخَلَ عَلي أُمِّ سَلَمَة فَذَکَرَ لَها ما لَقِي مِنَ النّاس، فَقالَت لَهُ أُمُّ سَلَمَةٍ: يانَبِي اللهِ! أَتُحِبُّ ذلِکَ؟ أُخرُج ثُمَّ لا تُکَلِّم أَحَداً مِنهُم کَلِمَةً حَتّي تَنحَرَ بَدَنَتَکَ وَتَدعُو حالِقَکَ فَيحلِقَکَ! فَقامَ فَخَرَجَ فَلَم يکَلِّم أَحَداً مِنهُم کَلِمَةً حَتّي فَعَلَ ذلِکَ، نَحَرَ بَدَنته ودعا حالقه فحلقه فلما رأوا ذلک قامُوا فَنَحَرُوا وَجَعَلَ بَعضُهُم يحلِقُ بَعضاً حَتّي کادَ بَعضُهُم يقتُلُ بَعضاً غَمّاً»!. (تاريخ طبري، ج 2، ص 637)

يعني: «