فهرست نموده و آنرا: «المُعجَمُ المُفَهرَسُ لأَلفاظِ الحَديثِ النَّبَوِي» نام نهاده‌اند. در اين کتاب سنگين، حتّي به عنوان نمونه يک حديث ديده نمي‌شود که از پيامبر اسلام با عنوان «نَبِي القِتالِ وَ الحَرب» ياد کند. تنها چيزي که از رسول اکرم گزارش کرده‌اند آن است که فرمود: «أَنا مُحَمَّدٌ... نَبِي الرَّحمَةِ وَ نَبِي التَّوبَةِ وَ نَبِي المَلحَمَةِ». (المعجم، ج 6، ص 333 به نقل از صحيح مسلم[2] و مسند احمد)
يعني: «من محمّدم... پيامبر رحمت و پيامبر توبه و پيامبر کارزار».
در اين حديث «کارزار» به همراه «رحمت» آمده و دلالت برآن مي‌کند که نبردهاي پيامبر از راه خشونت و قساوت و رياست‌طلبي نبوده است بلکه پيکارهاي او براي دفع ظلم و فساد صورت پذيرفته تا ساية امن و هماي رحمت را بر سر جامعه بگستراند همچنانکه پزشک حاذق از راه خدمت و دلسوزي، عضو فاسد را قطع مي‌کند تا پيکر بيمار را از مرگ حتمي نجات دهد. و اساساً فلسفة جنگ در قرآن مجيد نيز به همين شکل مطرح شده است و مي‌فرمايد: 
)وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتْ الأَرْضُ (  (بقره: 251).
«اگر خداوند برخي از مردم را به دست برخي ديگر دفع نمي‌کرد (اجازة دفاع به آنها نمي‌داد) سراسر زمين به تباهي کشيده مي‌شد».
بنابراين از ديدگاه قرآن، جنگ بايد براي علاج و نجات صورت پذيرد نه براي مُلکداري و کشورگشايي و اين قانون، عين لطف و رحمت است و از اين رو در قرآن مجيد که بزرگترين سند اسلام شمرده مي‌خوانيم: 
)وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ ( (أنبياء: 107)
«ما تو را جز رحمتي براي جهانيان نفرستاديم».
چنانکه مي‌بينيد آية مزبور، به صورت «نفي و حصر» تنها عنوان «رحمت» را براي پيامبر اسلام به اثبات مي‌رساند، پس اگر قهر و جنگ هم در ميان آمده به مهرورزي و خيرخواهي براي جامعه و دفاع از مظلومان اجتماع باز مي‌گردد. و لذا در کتب تاريخ و حديث از پيامبر ارجمند -صلى الله عليه وآله وسلم- آورده‌اند که فرمود: 
«إِنَّما أَنا رَحمَةٌ مُهداةٌ». (طبقات ابن سعد، ج 1، ص 128)
يعني: «همانا من رحمتي هستم که بر خلق بخشيده شده‌ام».
و نيز فرمود: 
«إِنَّما بُعِثتُ رَحمَةً وَلَم أُبعَث عَذاباً». (الجامع الصغير، ج 1، ص 103)
يعني: «من تنها براي رحمت برانگيخته‌ شده‌ام، نه براي عذاب».
و همچنين از رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- مأثور است که فرمود: 
«إِنّي لَم أُبعَث لَعَّاناً وَإِنَّما بُعِثتُ رَحمَةً». (صحيح مسلم، ج 4، ص 2007)
يعني: «من براي نفرين‌کردن برانگيخته‌ نشده‌ام، تنها براي رحمت فرستاده شده‌ام».
شگفتا! آن روايات متواتر اسلامي که پيامبر رحمت را «نَبِي الحَربِ وَالقِتال» معرّفي مي‌کند، کجا است؟ که نه مسلمانان از آن خبر دارند ونه خاورشناسان! تنها جناب گلدزيهر به کشف آن نائل آمده، بدون آنکه مدرک و سندي در اختيار ديگران نهد!.
اين قماش شرقشناسان! برآنند تا چهرة تاريخي پيامبر مسلمين را با دروغسازي تحريف کنند و او را که چون موسي -عليه السلام- با کافران و ستمگران مي‌جنگيد و چون عيسي -عليه السلام- با افتادگان به عفو و لطف رفتار مي‌کرد، همانند چنگيز و آتيلا، خشن و خونريز جلوه دهند! از اين رو ملاحظه مي‌شود که گلدزيهر با تمام تلاش در جستجوي «روايات شمشير» برآمده و از «أحاديث رحمت» که همکارانش در کتاب «المعجم المفهرس» آورده‌اند به کلي چشم‌پوشي نموده است!
مانند آنکه پيامبر فرمود: 
«إِنَّما يرحَمُ اللهُ مِن عِبادِهِ الرُّحَماءَ». (المعجم، ج 2، ص 235)
«خدا، تنها بندگانِ رحم‌دلِ خود را مورد مهر و رحمت قرار مي‌دهد».
«لا يرحَمُ اللهُ مَن لا يرحَمُ النّاس». (المعجم، ج 2، ص 236)
«خدا بر کسي که به مردم رحم نکند، رحمت نمي‌آورد».
«مَن لا يرحَم لا يرحَم». (المعجم، ج 2، ص 236)
«کسي که رحم نکند، مورد رحمت قرار نخواهد گرفت».
«اِرحَمُوا تَرحَمُوا وَاغفِروُا يغفِرِ الله». (المعجم، ج 2، ص 236)
«رحم کنيد تا بر شما رحمت آيد و عفو کنيد تا خدا شما را بيامرزد».
آيا چنين پيامبري را بايد، پيامبر قساوت و خونريزي معرفي کرد؟
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- مترجمان عربي، سخن گلدزيهر را بدين صورت ترجمه کرده‌اند: «وَ في روايهٍ إسلاميةٍ ... إِنَّهُ حَمَلَ اللَّقَبَ الَّذي في التوريةِ وَهُوَ «نَبِي القِتالِ وَ الحَربِ» (العقيدة و الشريعة في الإسلام، ص 35).
[2]- در صحيح مسلم، تعبير: «نَبِي المَلحَمَة» يعني پيامبر کارزار، وجود ندارد و تنها در مسند احمد بن حنبل (ج 4، ص 395) اين تعبير به همراه «نَبِي الرَّحمَة» بکار رفته است. در صحيح مسلم آمده: «أَنا مُحَمَّدٌ وَ أحمَدٌ وَالمُقَفِّي وَ الحاشِرُ وَ نَبِي التَّوبَةِ وَنَبِي الرَّحمَة». (صحيح مسلم، ج 4، ص 1829).پيامبر يا شاه؟!

سپس نويسندة 23 سال براي آنکه ثابت کند پيامبر اسلام در دوران مدينه، روش شاهان را در پيش گرفته بود و از سيرت پيامبران فاصله داشت، دو گواه مي‌آورد! يکي از قول يهود و ديگري از قول ابوسفيان!.
دربارة ادّعاي يهود مي‌نويسد: [در سيرة ابن هشام آمده است که دختر حَي بن أخطب (يهودي) خواب ديد ماه به دامن وي فرود آمده است و خواب خود را براي شوهرش نقل کرد. شوهرش در خشم شده چنان سيلي بر صورت او نواخت که برق از چشمش جهيد و فرياد زد: «تو آرزو داري زن پادشاه حجاز شوي»!.] (صفحة 170 و 171)

و باز مي‌نويسد: [مي‌گويند هنگامي که يکي از متعينان يهود به نام عبدالله بن سلام مسلمان شد، يهودان(!!) به وي گفتند: تو بهتر مي‌داني که نبوّت در بني‌اسرائيل است نه در عرب. آقاي تازة تو پيغمبر نيست، بلکه شاه است]!. (صفحة 171)

بايد گفت نخستين شاهد سيره‌نويس، به هيچ وجه ادّعاي او را اثبات نمي‌کند زيرا نشان مي‌دهد که يهوديان از آن رو پيامبر اسلام را پادشاه خواندند که مي‌پنداشتند: «نبوّت در بني‌اسرائيل است نه در عرب»! يعني نبوبت را در انحصار قوم خود مي‌انگاشتند، نه آنکه چون از پيامبر اسلام رفتار شاهانه ديده بودند او را از زمرة پادشاه شمردند!

کسي که در تواضع و فروتني چنان بود که به اعتراف نويسندة 23 سال: [لباس و موزهء خود را خود وصله مي‌کرد، با زيردستان معاشرت مي‌کرد، بر زمين مي‌نشست و دعوت بنده‌اي را نيز قبول کرده و با وي نان جوين مي‌خورد][1] چگونه در شکوه پادشاهان جلوه کرده بود تا يهوديان او را شاه بخوانند؟!

کسي که در قناعت چنان بود که نويسندة 23 سال با همة بدانيشي دربارة وي، مي‌نويسد: [خود حضرت رسول در نهايت قناعت زندگي مي‌کرد][2] چگونه چهرة شاهانه به مردم نشان داده بود؟!

کسي که نزديکانش دربارة وي گواهي داده‌اند: «ما شَبِعَ نَبِي الله صلى الله عليه وسلم وَأَهلُهُ ثَلاثَةَ أَيامِ تِباعاً مِن خُبزِ حِنطَةٍ حَتّي فارَقَ الدُّنيا»[3] «پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- و خانواده‌اش هيچگاه سه روز پياپي از نان گندم سير نشدند تا وي از دنيا برفت» چگونه روش شاهان را در پيش گرفته بود؟!

کسي که يارانش در مورد او شه