 اين که بگذريم، نويسندة 23 سال در ردّ اين روايت موهوم، راه نفي و استبعاد را پيموده و راه اثبات و تحقيق را به ديگران سپرده است! زيرا پژوهش و جستجو البتّه زحمت دارد و گويا آقايان علاقه‌اي به آن در خود احساس نمي‌کنند! و مايلند تنها از راه اينکه: فُلان موضوع بعيد به نظر مي‌رسد! و فُلان مطلب باورنکردني است! مسائل را حل کنند و تاريخ‌نگاري نمايند! شيوة صحيح تحقيق آن است که خاطر نشان سازيم مورّخان و لغوّيون و نَسَب‌شناسان عرب، اسامي کساني را که پيش از ظهور اسلام، «محمّد» نام داشته ضبط کرده‌اند و اين عدّه هرگز به بيست تن نرسيده‌اند، (تا چه رسد به چهل نفر!) از آن جمله:

محمّد بن سُفيان بن مجاشع تميمي، 

محمّد بن عنوازة ليثي کناني،

محمّد بن بلال بن عقبه بن أحيحة جلال أوسي،

محمّد بن حمران بن مالک جعفي،

محمّد بن مُسلمة انصاري،

محمّد بن خزاعي بن علقمه،

محمّد بن حرماز بن مالک تميمي،

بوده‌اند که اسامي ايشان را «ابن دريد» در کتاب الإشتقاق (صفحه 6 و 7) و «ابن سعد» در کتاب الطّبقات الکبري (چاپ لندن، الجزء الأوّل، صفحة 111) آورده‌اند.

و در ميان همين عدّه نيز مثلاً محمّد بن مُسلمة أنصاري را برخي نوشته‌اند که بيش از پانزده سال پس از پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- زاده شده است و لذا در کتاب أنساب الأشراف اثر «بلاذري» وکتاب الرّوض الأنف اثر «سهيلي اندلسي» و کتاب السيره الحلبيه اثر «علي بن برهان الدّين حلبي» آمده که برخي گفته‌اند: «لا يعرف في العرب من تسمي بهذا الإسم يعني محمداً قبله إلا ثلاثة»!! يعني «در ميان عرب کساني که پيش از پيامبر، محمّد نام داشته‌اند جُز سه تن، کسي شناخته نشده است»!

پس از زاده‌شدن آن حضرت نيز نامهايي را که برشمرده‌اند با آن روايت موهوم که نويسندة 23 سال به طبري نسبت داده به هيچ وجه تطبيق نمي‌کند و در اين باره بيش از اين روا نيست که سخن به درازا کشيده شود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- قضيه «سالبه به انتفاء موضوع» در فنّ منطق قضيه‌اي را گويند که اساساً موضوع آن معدوم باشد مانند آنکه کسي بگويد: «شريک باريتعالي، متعدّد نيست»! پيدا است که خداوند سبحان شريکي ندارد تا بحث از متعدد نبودنش بميان آيد!حيرت در برابر احکام حج!
باري، سيره‌نگار به پاره‌اي از احکام اسلامي که در دوران مدينه تشريع شده اشاره مي‌کند و بدون هيچ دليل ومدرکي، قوانين مزبور را «مقتبس از شرايع يهود يا احکام جاهلي»! مي‌شمرد و البته زحمت تطبيق و مقايسة آن احکام رانيز به خود نمي‌دهد و تيري به تاريکي پرتاب کرده و مي‌گذرد! و ما قبلاً در اين باره سخن گفتيم و ضمن مقايسة قوانين مزبور با مقرّرات تورات و سنن جاهليت، به نويسندة محقّق! پاسخ کافي داديم و لازم نمي‌بينيم در اينجا دوباره تجديد مطلع کنيم (به صفحات 122 تا 125 و 234 تا 241 از بخش دوّم کتاب مراجعه شود)

در ميان احکام مورد بحث، دو موضوع که بيش از همه مورد اعتراض جناب سيره‌نگار قرار گرفته يکي مراسم حج و ديگري حکم جهاد است! امّا دربارة ساير قوانين اسلامي در دوران مدينه مي‌نويسد: 

[احکام مدني و امور شخصيه هر چند از ديانت يهود و عادات دورة جاهليت رنگ پذيرفته باشد(!!) براي نظم اجتماع و مرتّب ساختن معاملات غير قابل انکار است]!.[1]

و همچنين در مورد عبادات اسلامي در روزگار پس از هجرت، چنين اظهارنظر مي‌کند که: [عبادات در تمام اديان هست و مستلزم نوعي تهذيب، تنظيم شؤون (است) طرز يا کيفيت آن چندان اهميت ندارد]!.[2]

در اينجا کاري نداريم به اينکه سخن اخير نويسنده مبني بر اثر عبادت در تهذيب نفس، پاسخي است به ايراد گذشتة وي که نوشته بود: [خداوند غني را چه نيازي به نماز بندگان است]؟!.[3]

و نيز در پي آن نيستيم که به تفصيل نشان دهيم اگر عبادت، نوعي، «تنظيم شؤون» را بعهده دارد بنابراين، «قالب» و «محتوي» هر دو در آن حائز اهميت است زيرا قالبِ دقيق، روح را به نظم عادت مي‌دهد و محتواي عميق، نفس را به تعالي مي‌رساند. ولي آنچه را نبايد ناگفته گذاريم پاسخ ايرادي است که سيره‌نگار قرن بيستم در پيرامون احکام حج و جهاد آورده و به پندار خود، مشکل لاينحلّي! را مطرح ساخته است، در مورد حج مي‌نويسد: 

[امّا انسان متفکّر نمي‌تواند از فلسفة حج و انجام اعمالي که در آنها سود و موجب عقلائي ديده نمي‌شود سر درآورد(!!)... کسي که ديني تازه و شريعتي جديد آورده و پشت پا به همة معتقدات وخرافات قوم خود زده است چگونه اغلب همان عادات قديم را به صورت ديگري احياء مي‌کند؟ آيا حضرت محمّد خداپرست و شارع اسلام که فقط ستايش پروردگار يکتا را هدف اساسي خود قرار داده است و بر قوم خود فرياد مي‌زند: «قولوا لا إلا إلا الله تفلحوا» و اساس تقرّب را بر فضيلت و تقوي نهاده و صريحاً مي‌گويد: )إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ( در تحت تأثير حميت قومي و تعصّب نژادي(!!) درآمده و مي‌خواهد ستايش خانة اسماعيل(!!) را شعار قوميت قرار دهد؟ در هر صورت، اين امر به درجه‌اي شگفت‌انگيز و به حدّي با مباني شريعت اسلامي مغاير بود(!!) که بسياري از مسلمانان در سعي بين صفا و مروه که عادت بت‌پرستان عرب بوده اکراه(!!) داشتند و حفظ اين عادت به زور آية قرآن بر آنها قبولانده شده است](!!). (صفحة 157)

در پاسخ افادات! نويسنده، چند نکته را بايد در نظر داشت: 

اوّل آنکه: اگر سيره‌نگار بعنوان «يک انسان متفکّر» از فلسفة حج سر در نياورده، دليل ندارد ديگران هم از درک اين معنا ناتوان مانده باشند زيرا تفکّر و ادراک در انحصار وي نبوده ومقام «جمع الجمعي» نداشته است! از قديم هم گفته‌اند که: «عَدَمُ الوِجدانِ لا يدِلُّ عَلي عَدَمِ الوُجُودِ» يعني: «نيافتن، نشانة نبودن نيست»! بنابراين، چرا خودبيني را به کنار ننهاده و به آثار علماي اسلام مراجعه نکرده است تا ببيند متفکّران مزبور دربارة حکمت تشريع حج، چه نوشته‌اند؟

آيا به راستي اينکار، تحسين‌انگيز نيست که اسلام با دعوت مردم به سوي کعبه، هر ساله هزاران تن را از سرزمينهاي پراکنده با رنگها و نژادها و زبانهاي متفاوت، گرد مي‌آورد و جامه‌هاي گوناگون ايشان را به لباسي دوخته نشده و ساده و همشکل تبديل مي‌کند و محيطي مي‌سازد که در آنجا سياه و سپيد و خرد و کلان و امير و رعيت، همسان وبرابر مي‌شوند و در آن مقام، هرگونه اعتبار و امتياز دنيوي محو مي‌گردد و از تفاخر وخونمايي اثري باقي نمي‌ماند و فرد، خويشتن را در جمع گم مي‌کند و خودپرستي به حق‌پرستي مبدّل مي‌شود و همه با شعاري واحد حرکت مي‌کنند و نداي: «لَبَّيکَ اللّهُمَّ لَبَّيک...» سر مي‌دهند که: «بار خدايا دعوتت را اجابت کرديم و سر در فرمانت نهاديم...» کدام آييني توانسته است هر ساله چنين صحنة بديع و زيبايي را بروي زمين بنمايش گذارد و وحدت و برابري پيروانش را اعلام دارد؟

کدام آئين را مي‌توان يافت که بدون گرايش به ترک دنيا، هر ساله محيطي پديد آورد که در آنجا آدميان از احوال حيواني فاصله گيرند 