ات الرِّقاع» شهرت يافت. (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 203، 204 و تاريخ طبري، ج 2، ص 555 و 556)

باز، ابن سعد در طبقات آورده است که: به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- خبر رسيد در محل «دُومَةُ الجَندَل» گروه بسياري گرد آمده‌اند و بر مسافران و رهگذراني که از آنجا عبور مي‌کنند ستم روا مي‌دارند و تصميم دارند تا به مدينه يورش آرند. پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- سِباع بن عُرفُطَة غِفاري را درمدينه بجاي خود نهاد تا رتق و فتق امور را به عهده گيرد و باهزار تن از مسلمانان بسوي تجاوزگران حرکت کرد و مردي را بعنوان «راهنما» از طائفة بَني عُذرَه به همراه برد. چون پيامبر به نزديک پايگاه ياغيان رسيد، معلوم شد که دشمن به جانب مغرب کوچ کرده است و جز بر مواشي آنان دست نيافت. اهل دُومَهُ الجَندَل که اين خبر را شنيدند پراکنده شدند و پيامبر در آن نواحي با کسي برخورد نکرد و چند روزي در آنجا توقّف نمود و گروهي را به اطراف فرستاد ولي آنان نيز با هيچکس روبرو نشدند و تنها يک مرد را يافته و به حضور پيامبر آوردند. رسول خدا از آن مرد دربارة ساکنان ديار مزبور پرسش کرد، وي پاسخ داد که همه گريخته‌اند! آنگاه پيامبر او را به اسلام فراخواند و دين خدا را بر وي عرضه داشت، آن مرد پذيرفته ومسلمان شد و پيامبر و يارانش به مدينه بازگشتند. اين سفر نظامي را در تاريخ اسلام، بنام: «غَزوَة دُومَةُ الجَندَل» مي‌نامند.

سفرهايي که براي پيشگيري از هجوم دشمن رخ مي‌داد، از اين قبيل بود. در اينجا نمي‌توان همة آنها را بازگو کرد زيرا که سخن بداراز مي‌کشد و به کتابي جداگانه نياز مي‌افتد و البتّه در اين باره به کتب مشهور سيره و تاريخ، مي‌توان رجوع کرد. (بعنوان نمونه: سيرة ابن هشام، ج 1 و 2 و طبقات ابن سعد، ج 2 و تاريخ طبري، ج 2 و 3 و مغازي واقدي، ج 1 و 2)

در أغلب اين سفرهاي نظامي، پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- حضور نداشت و گروهي از صحابه را به فرماندهي يکي از ايشان، مي‌فرستاد. اين گروهها، برخلاف آنچه که نويسندة 23 سال ادّعا دارد، بعلت «نيت مخالفت»! در دل دشمن، بسوي آنها فرستاده نمي‌شدند بلکه سپاهيان مزبور – به همراه پيامبر يا بدون حضور او – زماني حرکت مي‌کردند که دشمن، گروهي را براي جنگ فراهم آورده بود و خود را آمادة يورش مي‌ساخت. چنانکه ابن سعد درگزارشي از «غروه مُريسيع» مي‌نويسد: 

«وَکانَ رَأسَهُم وَسَيدَهُم الحارِثُ بنُ أَبي ضِرارٍ فَسارَ في قَومِهِ وَ مَن قَدَرَ عَلَيهِ مِنَ العَرَبِ فَدَعاهُم إِلي حَربِ رَسُولِ الله صلى الله عليه وسلم فَأَجابُوهُ وَتَهَيئُوا لِلمَسيرِ مَعَهُ فَبَلَغَ ذلِکَ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وسلم...». (طبقات، ج 2، ص 45)

يعني: «(گروهي از خُزاعه) رئيس و سرورشان حارث بن أَبي ضِرار بود. اين شخص، در ميان قوم خود و اقوام عرب که در آنها نفوذ داشت براه افتاد و آنانرا به جنگ با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فراخواند. آنها دعوت وي را اجابت کردند و براي حرکت با او آماده شدند، اين خبر به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- رسيد...».

و بهمين صورت، تعبيراتي در ساير گزارشهاي تاريخي ديده مي‌شود از قبيل آنکه ابن سعد مي‌نويسد: 

«إِنَّ سُفيانَ بنَ خالِدٍ... قَد جَمَعَ الجُمُوعَ لِرَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم...». (طبقات، ج 2، ص 36)

«سفيان بن خالد... گروههايي را براي نبرد با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- گردآورده بود...».

يا آنکه نوشته است: 

«إِنَّ طُلَيحَةَ وَ سَلمَةَ... يدعُونَهُم إِلي حَربِ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم...». (طبقات، ج 2، ص 35)

«طُلَيحَه و سَلمَه... آنان را به جنگ با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- دعوت مي‌کردند...».

اين مسافرتها، همواره براي پيشگيري از يورش دشمن، صورت نمي‌پذيرفت بلکه در برخي از موارد، به منظور ارشاد و راهنمايي اعراب انجام مي‌شد و بشکل «سفرهاي تبليغاتي» بود، مانند حرکت گروهي از ياران پيامبر به «رَجيع» و «بِئرمَعُونَه» که تازيان بر آنان هجوم آوردند و ناجوانمردانه بکشتار ايشان دست زدند. (ابن سعد، ج 2، ص 39 و ابن هشام، ج 2، ص 183)

و گاهي نيز دسته‌هايي براي شکستن بت‌ها و ويران‌کردن بت‌خانه‌ها فرستاده مي‌شدند مانند: سرية علي بن أبي‌طالب -عليه السلام- و همراهانش براي درهم‌شکستن بت «فُلس» که معبود قبيلة «طَيء» بود. (ابن سعد، ج 2، ص 118 و واقدي، ج 2، ص 984)

امّا دربارة اعتراض بر رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- که چرا به پيشگيري از حملات دشمن دست مي‌زد و نقش‌هاي آنانرا خنثي مي‌کرد؟ هيچ معلوم نيست که سيره‌نگار نوانديش! و همفکران او چه مي‌گويند، آيا اين روشنفکر نمايان انتظار دارند که پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آرام مي‌نشست تا قبائل عرب بر او هجوم آورند و در مدينه قتل عام به راه اندازند؟!

آيا در آن صورت مي‌توانستيم چنين کسي را پيامبري راستگو بشماريم؟ ياشخصي با اين احوال را بايد انساني ساده‌لوح و بدون احساس مسؤوليت قلمداد کرد که خطر را پيش از وقوع درنمي‌يابد و آنرا چاره نمي‌کند و نسبت به جان و ناموس و مال پيروانش، بي‌تفاوت مي‌ماند! حقاً که چنين پيامبري را در عالم خيال! آن هم در خيال خام سيره‌نگار بايد يافت، نه در عالم واقع! چنين پيامبري، ارزاني خود سيره‌نگار باد! هر چند از شدّت عناد و لجاج، به اوهم ايمان نمي‌آورد!

خلاصه آنکه: کار پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- کاري بس خردمندانه بود و دليل روشني بر دورانديشي آن بزرگمرد بشمار مي‌آيد. پيامبر اکرم با اقدام سريع و هوشمندانة خود، از خونريزيهاي بسيار جلوگيري کرد زيرا به گواهي تاريخ در اکثر موارد، سپاهيان دشمن غافلگير مي‌شدند و بدون جنگ و خونريزي مي‌گريختند و خون مسلمانان و ايشان ريخته نمي‌شد و غائله به پايان مي‌رسيد!
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صفحه 154 از کتاب 23 سال.قوانين مکّي و مدني
در پي آنچه گذشت، نويسندة 23 سال اين موضوع را دستاويز قرار مي‌دهد که: در دوران مکّه، احکام و شرايع اسلامي کمتر نازل مي‌شد و آيات قرآني در اين دوره غالباً مردم را به يکتاپرستي و پارسايي برمي‌انگيخت و اکثر احکام اسلام، بويژه قوانين مالي و مدني و سياسي، در دوران مدينه بنيانگذاري شد. اگر نويسنده به همين اندازه بسنده مي‌نمودو از حد در نمي‌گذشت مي توانستيم سخن وي را بپذيريم ولي – چنانکه خواهد آمد – وي پا را از اين مرحله فراتر نهاده و سخنان بي‌ربط آورده و به نتيجه‌اي مغلوط در افتاده است! مي‌نويسد: 

[در مکّه احکام و شرايعي وضع نشده است(!!) بحدّيکه گولدزيهر مي‌گويد: «آيات مکّي مشعر بر آوردن دين جديدي نيست(!!) آيات مکّي قرآن بيشتر در ترغيب به زهد، ستايش خداوند يکتا به صورت نماز، نيکي‌کردن به ديگران و اجتناب از اسراف در اکل و شرب است(!!)» در مکّه فقط پنج اصل مقرّر شده بود 1- توحيد و اقرار به رسالت 2- نماز 3- زکات ولي به شکل انفاق اختياري 4- روزه آن هم به روش يهود 5- حج يعني