َلا أُکثِرُ عَلَيکَ أَبَداً». (المغازي، ج 1، ص 111)

يعني: «من با تو پيمان استوار مي‌بندم و قول مي‌دهم که هرگز به جنگت نيايم و انبوه مردم را بر ضد تو گرد نياورم».

آري، پيامبر اسلام نه تنها از ابوعزّه، غرامتي نگرفت بلکه نخواست تا دينداري را بر او تحميل کند و بقبول اسلام، وادارش سازد. ولي اين مردِ فريبکار و آشوب‌طلب، به زودي پيمان خود را با رسول خدا شکست و مردم را با اشعارش بر ضدّ پيامبر برانگيخت و دوباره براي کشتار مسلمانان به سوي مدينه آمد! يعني به همراه قريش در جنگ «اُحُد» شرکت نمود امّا در اين جنگ نيز بدست مسلمين اسير شد و او را به حضور پيامبر بردند، ابوعزّه همينکه با پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- روبرو گرديد، بار ديگر راه حيله‌گيري و نيرنگ بازي را در پيش گرفت که: اي محمّد مرا آزاد کن! البتّه حق و عدالت در اينجا حکم ديگري داردو ترحّم بر «پلنگ تيزدندان» را، موجب «ستمکاري بر گوسپندان» مي‌شمارد! از اين رو رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به وي پاسخ داد: نه به خدا! تو ديگر به مکّه نخواهي رفت که دست به چانة خود بکشي و بگويي، من دوباره محمّد را فريب دادم! و به قول سَعيد بن مُسَيب، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به او فرمود: 

«إِنَّ المُؤمِنَ لايلدَغُ مِن جُحرٍ مَرَّتَين». (مغازي واقدي، ج 1، ص 111 و 301 و سيرة ابن هشام، ج2، ص 104)

يعني: «مؤمن از يک سوراخ، دوبار گزيده نمي‌شود»!.

سپس فرمان داد تا حکم عدالت را دربارة او اجراء سازند.

آري، اگر در جنب عفو و گذشت، صلابت و عدالت نباشد همان گذشت بي‌حدّ و حساب، فساد و تباهي پديد مي‌آورد و به جنايتکاران جرأت و جسارت مي‌بخشد!

بنابراين، ادّعاي سيره‌نگار مبني بر اينکه: ابوعزّه پس از امان‌يافتن در مدينه زندگي مي‌کرد و با اينکه درخواست عفو نمود، او را گردن زدند! چيزي جز دروغپردازي نيست و چنانکه ديديم أبوعزّه پس از بخشوده‌شدن، به ديار خود بازگشت و چون بار ديگر به جنگ مسلمانان آمد، محکوم به مرگ گرديد. در اينجا مناسب است به اين چند جمله در سيرة حلبي نيز توجّه کنيم، مي‌نويسد: 

«وَظَفَرَ صلى الله عليه وسلم في حَمراءِ الأَسَدِ بِأَبي عَزَّةِ الشّاعِرِ الَّذي مَنَّ عَلَيهِ وَقَد أُسِرَ بِبَدرٍ مِن غَيرِ فِداءٍ لأَجلِ بَناتِهِ، وَأَخَذَ عَلَيهِ أَن لا يقاتِلَهُ وَلا يکثِرَ عَلَيهِ جَمعاً وَلا يظاهِرَ عَلَيهِ أَحَداً کَما تَقَدَّمَ فَنَقَضَ العَهدَ وخَرَجَ مَعَ قُرَيشٍ لأُحُدٍ وَصارَ يستَنِفرُ النّاسَ وَيحَرِّضُهُم عَلي قِتالِهِ صلى الله عليه وسلم بِأَشعارِه». (السّيره الحلبيه، ج 2، ص 554)

يعني: «پيامبر در حَمراءُالأَسَد[2] بر ابوعزّة شاعر، دست يافت! همان کسي که به هنگام اسارتش در جنگ بدر، بر او منّت نهاد و بدون آنکه از وي تاواني بگيرد به خاطر دخترانش او را آزادساخت و از وي پيمان گرفت که ديگر به جنگش نيايد و انبوه مردم را بر ضدّش گرد نياورد و کسي را بر خلاف وي، همپشتي نکند – چنانکه شرح اين ماجرا گذشت – ولي ابوعزّه پيمان خودرا شکست و به همراه قريش براي جنگ احد از مکّه بيرون آمد و از مردم مي‌خواست که در اين سفر، قريش را همراهي کنند و با اشعار خود آنانرا بر جنگ با پيامبر تشويق مي‌کرد».

امّا درمورد مُعاوِية بن مُغَيرَة که نويسندة 23 سال ادّعا دارد از اسيران بدر بود و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- او را امان داد، سپس کساني را بدنبال وي فرستاد تا به قتلش رسانند! بايد دانست که: 

اوّلاً: معاويه بن مغيره در شمار اسيران «بَدر» نبود بلکه باتّفاق مورّخان، از کساني بود که در جنگ «اُحُد» شرکت نمودند و بعد از نبرد مزبور دستگير شد. (به سيرة ابن هشام،  2، ص 104 و تاريخ طبري، ج 2، ص 536 و سيرة حلبي، ج 2، ص 555 رجوع کنيد)

ثانياً: پس از آنکه مشرکان قريش، جنگ اُحُد را تمام کرده و به سوي مکّه رهسپار شدند، معاويه بن مغيره از آنان جدا گشت و بطور پنهاني به مدينه آمد تا براي قريش جاسوسي کند! بنا بگزارش حلبي، معاويه به خانة عثمان بن عَفّان رفت زيرا عثمان، با او خويشاوندي داشت (و هر دو از بني اُميه بودند). عثمان وي را در خانة خويش جاي داد و به حضور پيامبر رسيد تا براي معاويه امان بگيرد. در اين هنگام شنيد که پيامبر مي‌فرمايد: معاويه بن مغيره در مدينه است، او را پيدا کنيد! چيزي نگذشت که معاويه را يافتند و به نزد رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آوردند. عثمان به پيامبر گفت: سوگند به کسي که تو را به حق برانگيخته است من از خانه‌ام بيرون نيامدم مگر آنکه براي معاويه، امان بگيرم! رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- که دريافته بود معاويه براي جاسوسي به مدينه آمده، سه روز به وي امان داد و شرط نمود که در اين مدّت از مدينه بيرون رود و فرمود که پس از سه روز، اگر او را يافتند، کشته خواهد شد. حلبي پس از ذکر اين ماجرا مي‌نويسد: 

«وَ خَرَجَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم حَمراءَ الأَسَدِ فَأَقامَ مُعاوِيةُ ثَلاثاً يستَعلِمُ أَخبارَ رَسولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم لِيأتِي بِها قُرَيشاً، فَلَمّا کانَ فِي اليومِ الرّابِعِ عادَ رَسولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم إِلَي المَدينَةِ فَخَرَجَ مُعاوِيةُ هارِباً فَأَدرَکَهُ زَيدُ بنُ حارِثَةِ وَ عَمّارُ بنُ ياسِرٍ – رَضِي اللهُ عَنهُما – فَرَمَياهُ حَتّي قَتَلاه». (السيره الحلبيه، ج 2، ص 555)

يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به حمراءالأسد رهسپار شد و معاويه سه روز در مدينه ماند و در اين مدت از کارهاي پيامبر خبرگيري مي‌کرد تا آنرا به قريش برساند. چون روز چهارم فرا رسيد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به مدينه بازگشت ومعاويه از آنجا گريخت اما زيد بن حارِثَة و عَمّار بن ياسِر او را دريافتند و تيري بسوي وي افکنده بقتلش رساندند».

بنابراين، جرم معاويه علاوه بر شرکت در جنگ اُحُد جاسوسي بود و رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- نيز وي را بطور مطلق امان نداد بلکه سه روز او را فرصت بخشيد تا از مدينه بيرون رود (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 105) اما معاويه در اين مدت به شغل شريف خود! سرگرم بود تا به قتل رسيد. پس، نويسندة 23 سال که ادّعا دارد پيامبر اسلام در اين باره برخلاف پيمان خويش رفتار کرد! جز دروغگويي، حجّتي در دست ندارد!

نکتة قابل توجه اينجاست که پيامبر ارجمند -صلى الله عليه وآله وسلم- يک کافرِ محارب را امان مي‌دهد، آنهم کافري را که به آهنگ خيانت و جاسوسي بسوي مسلمانان آمده بود. آيا اينکار، بر خشونت و قساوتِ پيامبر دلالت مي‌کند يا نمونة رحمت و کرامت او محسوب مي‌شود؟

روزي که پيامبرخدا -صلى الله عليه وآله وسلم- ابوعزّه را عفو کرد و به معاويه بن مغيره امان داد، هرگز با آن دو شرط ننمود که بايد آيين اسلام را بپذيرند تا بتوانند از عفو و امان وي برخوردار شوند آيا اين روش، دليل بر تحميلِ عقيده است يا نمونه‌اي از اعطاي آزادي شمار مي‌آيد؟

راستي آدمي چقدر بايد بي‌انصاف باشد که اين مزايا را در سيرت پيامبر 