َقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ ( (حج: 39-40).

«به آنانکه در معرض پيکار قرار دارند اجازة جنگ داده شد زيرا که بر ايشان ستم رفته است، آنانکه بناحق ازخانه‌هاي خود رانده شدند (و هيچ جُرمي نداشتند) جز اينکه گويند خداوندگار ما، الله است...»!.

باز مي‌فرمايد: 

)أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ...( (توبه: 13).

«چرا با گروهي پيکار نمي‌کنيدکه پيمانهاي خود را شکستند و در بيرون‌راندن پيامبر کوشيدند و همانها بودند که نخستين بار جنگ را با شما آغاز کردند...».

پس در منطق اسلام، هجوم و خونريزي براي کسب قدرت، ممنوع و مردود است و جنگ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- با قريش و هم‌پيمانهايش، جنگ مظلوم با ظالم بوده است که معقولتر و مشروعتر از آن تصوّر نمي‌شود. ولي نويسنده‌اي که به غرض و مرض! گرفتار آمده مي‌خواهد به هر ترتيبي که شده و از هر راهي که به پندارش مي‌رسد پيامبر مظلوم را به سخت‌دلي و سفّاکي و جبّاري متّهم سازد چنانکه در صفحات آينده خواهيم ديد، و اين بيانات منصفانه! و تحليلهاي هنرمندانه! ديباچة آن اتّهامات بشمار مي‌آيد و: «باش تا صبح دولتش بدمد»!.

ولي از آنجا که نويسندة پريشان گفتار، کم و بيش دريافته که راه بي‌فروغ دروغ را مي‌سپرد و عناد و لجاج مي‌ورزد، از اين رو «خودِ نهفته‌اش» در گفتارهاي پراکندة او رخ مي‌نمايد و اعتراف به حقيقت، سرانجام «از گريبان وي سر بيرون مي‌‌کشد»! چنانکه در خلال صفحات آينده ناگزير مي‌نويسد: 

[امارت بر مردماني که سوداي رياست، آنها را به شور و ماجرا مي‌کشاند، مستلزم نرمخويي و گذشت و مراعات حوائج و تمنّيات زيردستانست، در شخص پيغمبر اين صفات به حدّ کمال وجود داشت، در فتح مکّه از کشتن بسي معاندان صرفنظر کرد...]. (صفحة 290 از کتاب 23 سال)

و اين همان پيغمبر مظلومي است که سيره‌نويس محقّق! پش از اين دربارة وي گفته بود که همچون «ما را» خون مي‌خواسته و قصدِ جانِ سياه و سپيد و عرب و عجم را داشته است!

من در پايان اين فصل سخن ديگري ندارم جز آنکه دربارة پيامبر گرامي اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بگويم:
دشمن ازشمس توانست که پنهان بکند
مي‌تواند صفتِ حُسنِ تو کتمان بکند[5]
-------------------------------------------------------------------------------
[1]- تاريخ الطبري، الجزء الثاني، صفحه 363 (حاشيه).
[2]- السّيرة النبوية، القسم الأوّل، صفحه 443.
[3]- الأحمر به معناي سپيدرنگ نيست و سپيد را (الأبيض) گويند، الأحمر قرمز رنگ است ولي چون در عربستان کمتر کسي قرمز مي‌باشد، مقصود از آن را مي‌توان «گندم‌گون» دانست و شايد مراد از سياه و قرمز، عرب و غيرعرب باشد.
[4]- چون: ياسِر و سُمَيه پدر و مادر عمّار.
[5]- شعر از نويسنده اين کتاب است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:102.xml">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:105.txt">ترک تبليغ دين!!</a><a class="folder" href="w:html:106.xml">تفاوت آيات مکّي و مدني</a><a class="text" href="w:text:109.txt">صاعقه‌اي بر سر روميان!</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:103.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:104.txt">قسمت دوم</a></body></html>از روزگار گذشته تا کنون شبهه‌اي از سوي پاره‌اي از خاورشناسان اروپايي مطرح شده که: 
پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بهنگام فرا چنگ‌آوردن قدرت، روش ملايمت وگذشت و رحمت را بکنار نهاد و خوي مسيحايي را که در دوران مکّه جلوه‌گر مي‌ساخت به خشونت و جنگ‌طلبي و سُلطه‌جويي مبدّل نمود!

اين نسبتِ ناروا بدلائل متقن و شواهد روشن، دور از صواب و خالي از انصافست و جا دارد در اين روزگار که بيش از پيش مي‌کوشند تا اسلام را آئيني خشونت‌بار نشان دهند، بدان پاسخ داده شود بويژه که نويسندة 23 سال نيز در اين موضوع با تأکيد تام و اصرار تمام سخن گفته و  از «مراجع تقليد خود»! در غرب پيروي نموده است.

دراينجا سزاوار است نمونه‌اي از اقوال خاورشناسان را پيش از گفتار سيره‌نويس تازه بياوريم تا ريشة شبهه و سرچشمة مغالطه را نيز معرّفي کرده باشيم.

يکي از شرقشناسان قديمي، مورّخ انگليسي ادوارد گيبون E. GUIBON نام دارد، وي را «باني کاخ تاريخ اروپا» خوانده‌اند. گيبون کتابي تحت عنوان: «تاريخ انحطاط و انقراض امپراطوري رُم» تأليف کرده و در باب پنجاهم از همين کتاب مي‌نويسد: 

«نمي‌توانم در باب پيغمبر عربي حکم صحيحي بکنم چونکه آن مردي که در کوه حرا معتکف گرديد و سپس در مکّه وعظ و تبلغي مي‌کرد غير از آن مردي بنظر مي‌رسد که عربستان را فتح کرد»!.[1]

اين انديشة ناسنجيده در برخي از خاورشناسان مؤثّر افتاده و در آثار خود باآب و تاب! آنرا مطرح ساخته‌اند. از جملة اين مستشرقين، ايگناس گلدزيهر L. GOLDZIHER خاورشناس اطريشي است که در اين کتاب مکرّر از اونام برديم و الهام‌بخش! نويسندة 23 سال شمرده مي‌شود. وي دربارة «تغيير شخصيت پيامبر اسلام» مي‌نويسد: 

«دوران مدينه حتي در تصوّري که محمّد از شخصيت ويژة خود ساخته بود تغييراتي اساسي بوجود آورد. در مکّه مي‌انديشيد او پيامبري است که با رسالت خود سلسلة پيامبران تورات را به پايان مي‌برد و بنابراين وظيفه دارد – مانند پيامبران مزبور – به هشداردادن انسانهايي مانند خود برخيزد و آنانرا از گمراهي نجات بخشد. امّا در مدينه که شرائط خارجي دگرگون شده بود هدف‌ها و نقشه هاي او نيز تغيير پذيرفت»!.[2] (العقيده و الشريعه، صفحة 19 و 19)

پاره‌اي از نويسندگان شرقي که حوصلة تتبّع و نيروي استنباط ندارند و در شناخت تاريخ جز تقليد از غربيها راهي را نمي‌سپرند، مجذوب اين نظريه شده و آنرا چون برهان رياضي! پنداشته‌اند که نمونة بارز ايشان، نويسندة 23 سال است. وي در فصل «شخصيت تازة محمّد» پس از آنکه دوباره هجرت پيامبر را مطرح و تکرار نموده مي‌نوسيد: 

[در اين ميان امري که بيش از هر چيز ديگر جالب توجه و باعث حيرت است تغيير شخصيت يکي از سازندگان تاريخ بشري است(!!) شايد اين تعبير (تغيير شخصيت) چندان رسا نباشد و اگر بگوئيم ظهور و بروز شخصيت جديدي که در ژرفاي وجود محمد نهفته است(!!)، به حقيقت نزديکتر باشد. هجرت نبوي مبدأ تاريخ و مصدر تحوّلي است بزرگ ولي خود اين رويداد، معلول تحوّل شگرفي است که در شخصيت حضرت محمّد پديد آمده و سزاوار است زير ذرّه‌بين روانشناسان و دانشمندان و جويندگان اسرار روح آدمي قرار گيرد(!!)]. (صفحة 134 و 135)

ممکن است خوانندگان محترم بپرسند: از کجا معلوم شده که نويسندة 23 سال در اين باره تحت تأثير گلدزيهر قرار گرفته است؟ براي روشن‌شدن اين موضوع لازمست به عبارت ذيل توجه کنيم که نويسنده از علّت تحوّل پيامبر! در آن ياد مي‌کند و مي‌نويسد: 

[بقول گلدزيهر اين تغيير ناگهاني و بدون طي مراحلِ تحوّل را بايد بر آن امري حمل کرد که (راک) آنرا بيماري مخصوص مردان فوق‌العاده نام نهاده(!!)]. (صفحة 137 کتاب)

اينک بايد يکايک ادعاهاي گزاف و سخنان دور از تحقيق اين خاورشناسان را پاسخ گوييم و خطاهاي گوناگون مورّخ نماي