 «مُرسل» شمرده شود، ممکن است «موثّق» يا «ضعيف» يا «مجعول» بشمار آيد .... با وجود اين، شما از کجا دانستيد که حديث عائشه از هر حيث در خور اعتماد است تا بخود اجازه دهيد بر مبناي آن، وحي نبوي را تحليل کنيد؟! 

نويسنده‌اي که نام محدّثين مشهور را بدرستي نمي‌داند و نام چند کتاب در پي حديثي مرسل و مخدوش، او را باين باور مي‌افکند که حديث مزبور از مسلمات اسلام شمرده مي‌شود! چگونه مي‌خواهد دربارة سيرة حقيقي پيامبر که بايد از ميان آثار گوناگون بانقّادي و دقّت برگزيده شود اظهار نظر کند؟ بقول حافظ شيرازي: نه هر که سر بتراشد قلندري داند! 

در اينجا موضوعي را يادآور مي‌شوم که در بخش نخستين نيز از آن سخن گفتم و در طليعة اين بخش تذکار آن لازمست. موضوع اينست که بناي کار بيشتر مورّخان و سيره‌نويسان و بسياري از محدّثان قديم بر جمع و تأليف آثار بوده نه بر تنقيح و تهذيب اخبار، برخي از آنها نيز در آغاز کتب خويش اين معني را ياد کرده‌اند و در جزء اوّل نمونه‌هايي از اعترافات ايشان را آورديم و در اينجا باز هم براي نمونه نظر خوانندگان را به سرآغاز کتاب معروف «السّيره الحلبيه» اثر مشهور علي بن برهان الدّين حَلبي جلب مي‌کنيم که از قول دانشمند معروف، زين الدّين عراقي (متوفي در سال 806 ه‍.ق.) اين بيت را مي‌آورد: 

وليعلم الطّالب أنَّ السِّيرا
  
 تجمعُ ما صحَّ وما قد اُنکرا[6]
 

يعني: «هر پژوهنده‌اي بايد بداند که کتابهاي سيره، آثار صحيح و ناصواب، هر دو را گرد آورده‌اند»! البته اين روش ويژة مورّخان قديم اسلامي نبوده بلکه مثلاً هرودوت مورخ شهير يونان باستان که وي را «پدر تاريخ» نام نهاده‌اند در کتاب هفتم از تاريخ خود مي‌نويسد: 

«من آنچه را که روايت کرده‌اند باز مي‌گويم لکن الزامي به باور کردن آنها در کار نيست و شما اين سخنم را مي‌توانيد در تمام روايات اين تاريخ، صادق بشماريد»[7]. 

گفتار هرودوت سخني را بياد مي‌آورد که پيش از اين (در بخش اوّل) از مورّخ بزرگ اسلامي ابو جعفر طبري آورديم و در حقيقت روش گردآوري اخبار بدون توجه بصحّت و سقم آنها روزگاري در دنيا رايج بوده است و اگر کسي بدون توجّه باين شيوه، بر هر خبري که در کتابي قديمي ديد اعتماد ورزد و بدون نقد علمي آن را ماية کار قرار دهد اساساً در فهم تاريخ به بيراهه مي‌افتد و يکي از دلائل انحراف نويسنده 23 سال نيز عدم دقّت در همين مورد است. 

البتّه مورّخان قديم در انتخاب روش مذکور با أبو سعيد أبي الخير عارف مشهور قرن پنجم همرأي بوده‌اند که مي‌گويد: «خردمند آنست که چون کارش پديد آيد، همه رأي‌ها را جمع کند و به بصيرت در آن نگرد تا آنچ (آنچه) صواب است از او بيرون کند و ديگر رايله کند هچنانک (همچنانکه) کسي را ديناري گم شود اندر ميان خاک اگر زيرک باشد همه خاک را که در آن حوالي بود جمع کند و به غربالي فروگذارد تا دينار پديد آيد»[8] بهمين صورت در جهان اسلامي پس از آنکه اخبار و آثار گردآوري شد، اصول و قواعدي تمهيد و تأسيس گشت که سره از ناسره بدان‌ها شناخته شود، از اين‌رو مي‌بينيم در قرون اوّلية اسلامي کتابهاي علل الحديث را در نقد اخبار تاريخي و فقهي بنگارش در آوردند چنانکه کتاب «علل الحديث» اثر عبدالرحمن بن ابي حاتم (متوفّي در 327 ه‍. ق.) معروفست و در دسترس قرار دارد. دانشمندان اسلامي در اين راه چندان پيش رفتند که کهن‌ترين اسناد را نيز در معرض نقد و تحقيق قرار دادند بطوريکه مثلاً سيرة ابن اسحق مطلبي را که ابن هشام بازگو کرده نقّادي نمودند (در اين باره به کتاب: «شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام» اثر محمّد بن احمد فاسي باب سي و ششم نگاه کنيد). البته اين کار تنها در ميان اهل سنت انجام نگرفت بلکه در عالم تشيع نيز تا اندازه‌اي صورت پذيرفت چنانکه مهمترين کتب حديث اماميه يعني اصول و فروع و روضة «کافي» را برخي از علماي اين فرقه نقد کردند و ضعف و ارسال بسياري از احاديث آن را آشکار ساختند (به کتاب: مرآة العقول في شرح اخبار آل الرّسول بنگريد). 

با اين همه، آيا نشان ساده‌انگاري و بي‌اطّلاعي نيست که نويسنده 23 سال بدون هيچ پژوهشي از ميان احاديث يکي را بر گزيند و به پندار خود با استمداد از اصول روانشناسي! تکليف ديگران را با وحي الهي تعيين کند؟! 

اکنون بايد به متن حديث عائشه نظر افکنيم و ببينيم تا گزارش وي چه مي‌گويد؟ و نويسنده 23 سال از آن چه مي‌خواهد؟! نويسنده کتاب، حديث امّ المؤمنين عائشه را چنين ترجمه کرده است: 

[آغاز وحي رسول، بشکل رؤياي صالحه به وي دست مي‌داد و مانند سپيدة بامداد روشن بود. غروب يکي از روزهائي که در غار حرا گذرانيده بود ملکي بر وي ظاهر شد و گفت: اقرأ: بخوان. و حضرت محمّد جواب داد: ما أنا بقاري نمي‌توانم بخوانم. آنچه حضرت محمّد براي حضرت خديجه نقل کرده است بدين قرار است: «فأخذني وغظني حتّي بلغ منّي الجهد»: يعني آن فرشته مرا پوشانيد (فروپيچيد) به حدّي که از حال رفتم. چون بخود آمدم باز گفت: إقراء يعني بخوان. باز گفتم نمي‌توانم بخوانم. باز مرا فروپيچيد به حدّي که ناتوان شدم. آنگاه مرا رها کرد و براي بار سوّم گفت بخوان. باز گفتم نمي‌توانم. باز مرا پوشانيد (فرو پيچيد) و سپس رها کرده گفت: ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾. بعد از اين صحنه فرشته ناپديد شد و حضرت به خود آمده راه خانه‌اش را پيش مي‌گيرد سپس به حضرت خديجه مي‌گويد: من بر جان خود بيمناک شدم (خشيت علي نفسي) اين عبارت حضرت رسول را بر چه بايد حمل کرد؟ چرا بر جان خويشتن بيمناک شده است؟ آيا خيال کرده است در مشاعروي اختلالي روي داده است؟ يا سحر و جادوئي در کار او کرده‌اند؟ و يا بيماري چاره‌ناپذيري بر وي مستولي شده است؟ از جوابي که خديجه به وي مي‌دهد و او را تسليت مي‌بخشد و آرام مي‌کند چنين احتمالاتي ممکن بنظر مي‌رسد زيرا به وي مي‌گويد: هرگز خداوند بر مرد درستي چون تو که از مستمندان دستگيري مي‌کني، مهمان‌نواز و نسبت بخويشان مهربان هستي و به آسيب‌زدگان کمک مي‌کني بي‌عنايت نخواهد شد...»]. ( صفحات 42-43) 

در اينجا چند نکته قابل ملاحظه است. 

نخست آنکه: ظاهراً سيره‌نويس ضمن ترجمة روايت، چنان وانمود کرده که عائشه اين داستان را به وسيلة حضرت خديجه -عليها السلام- از پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- گرفته است بطوريکه در ميان روايت مي‌نويسد: [آنچه حضرت محمّد براي حضرت خديجه نقل کرده است بدين قرار است ....] و در صفحة 47 از کتابش مي‌گويد: [تنها مطلبي که (پيامبر) گفته است همان حکايتي است که از عائشه نقل کرديم] با اينکه عائشه چهار سال پس از بعثت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- متولّد شد و بهنگام وفات خديجه کودکي شش ساله بود و از چگونگي وحي و نزول قرآن چيزي نمي‌فهميد چه رسد به آنکه مدّتي پيش از وفات خديجه -عليها السلام- در اين باره س