 نبوّت» مي‌برد و پندار بافي مي‌کند.

گفتار وي دراين بخش، شامل چند مسئله مي‌شود. يکي آنکه گويد: [آيا اگر حضرت مسيح مُرده را زنده مي‌کرده در تمام جامعة يهود آن تاريخ يک نفر پيدا مي‌شد که ... به او ايمان نياورد]؟. پاسخ اين ايراد براي ما که معجزات مسيح -عليه السلام- را به گواهي قرآن مجيد پذيرفته‌ايم روشن است. قرآن کريم همچنانکه از معجزات مسيح -عليه السلام- خبر مي‌دهد، ما را از علل افکار آن معجزات نيز آگاه مي‌کند.

مي‌دانيم از روزگار قديم کساني بوده‌اند و اينک نيز هستند که از راه «شعبده» و «سحر» به کارهايي غيرعادي دست زده و مي‌زنند. منشأ شعبده، سرعت عمل و تردستي از سوي شعبده‌باز و خطاي باصره از سوي بيننده است. و منشأ سحر، تأثير در نيروي خيال تماشاگران از سوي ساحر است چنانکه امروز ازراه هيپنوتيزم، افراد را تحت تأثير قرار مي‌دهند و در نيروي خيال آنان تصرّف مي‌کنند.

در قرآن مجيد نيز آمده است که: 

)فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى ( (طه: 66).
«از اثر سحر ايشان به «خيال» او افتاد که ريسمانها و عصاهاي ساحران، راه مي‌روند»!.
اين آية شريفه صراحت دارد که ساحر، در قوّة خيالِ ناظر، تصرّف مي‌کند.

بنابراين براي کساني که روحية انکار بر آنها غلبه دارد و نمي‌خواهند دعوت انبياء را پذيرا شوند معمولاً «معجزه» جاي «سحر» را مي‌گيرد و از اينرو مي‌بينيم در قرآن مجيد آمده که مخالفانِ انبياء، کارهاي آنانرا به «سحر» نسبت مي‌دادند چنانکه دربارة مسيح -عليه السلام- مي‌خوانيم: 

)إِذْ قَالَ اللَّهُ يَاعِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلى وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدتُّكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلًا وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالْإِنجِيلَ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنْ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَى بِإِذْنِي وَإِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَنْكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ( (مائده: 110).

«و چون خدا گفت: اي عيسي پسر مريم، نعمت مرا بر خود يادآور... آنگاه که مُردگان را به فرمان من (زنده) بيرون مي‌آوردي و آنگاه که بني‌اسرائيل را ازتو بازداشتم هنگامي که معجزات روشن بسوي ايشان آوردي و انکارکنندگان آنها گفتند اين جز سحر آشکار چيزي نيست»!.

براي آنکه معجزه از شعبده و سحر شناخته شود دقّت و تفکّر و انصاف لازمست سوءظنّ و بدبيني نسبت به دعوت پيامبرِ صاحب معجزه، در دل نبايد راه يافته باشد پس اگر جز گروهي از يهوديان بي‌غرض، ساير يهودي‌ها به عيسي -عليه السلام- ايمان نياوردند برخلاف نظر سيره ‌نويس! دليل نتواند بود که مسيح -عليه السلام- معجزه‌اي نداشته است به ويژه که أحبار و عالم نمايان دنياپرست يهود، بر ضد آن حضرت تبليغ مي‌نمودند و تودة مردم را از پيرامون وي پراکنده مي‌ساختند و او را «ساحر» مي‌خواندند چرا که مسيح -عليه السلام- بيش از همه با بدعت‌ها و اعمال نارواي آنان روي مخالفت نشان مي‌داد. از مؤيدات اين مطلب آنستکه ذکر معجزات عيسي -عليه السلام- در «تلمود» يهوديان نيز آمده است ولي بقول دکتر فندر آلماني: «تلمود يهوديان از روي کفر و الحاد، معجزات مسيح را به جادوگري و ساحري نسبت داده است»!. (کتاب سنجش حقيقت، اثر دکتر فندر، صفحة 184) و پيدا است که اگر مسيح -عليه السلام- به کارهاي غيرعادي دست نزده بود کتاب باستاني و مقدّس يهود يعني «تلمود» او را ساحر نمي‌شمرد!

و ما به استناد آيات قرآن و شهادت پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌دانيم که کارهاي مسيح -عليه السلام- با سحر پيوند نداشته و از نوع معجزات پيامبران بوده است و به يهوديان که گويند اگر عيسي، صاحب معجزه بود همة قوم يهود به او ايمان مي آوردند! پاسخ مي‌دهيم: موسي -عليه السلام- بقول شما و ما، داراي معجزات گوناگون بود ولي چرا جز گروهي اسرائيلي بقيه مردم مصر چون فرعون و فرعونيان به او نگرويدند و معجزاتش را باور نکردند و او را ساحر خواندند؟! هر پاسخي به پرسش ما مي‌دهيد همان را دربارة معجزات عيسي -عليه السلام- از ما بشنويد؟

امّا آنچه سيره‌نويس ناشي! مي‌نويسد که [اگر خداوند به يکي از بندگانش اين قدرت را عطا فرمايد که مُرده را زنده کند... تا مردم به او ايمان بياورند و دستورهاي سودمند او را کار بندند، آيا ساده‌تر و عقلائي‌تر نيست که نيروي تصرف در طبايع مردم را به وي بدهد و يا مردم را خوب بيافريند]؟ اين سخن از دو جهت نادرست است! نخست آنکه: نويسنده پنداشته معناي معجزه‌ اينست که يکي از بندگان خاصّ خداوند مثلاً قدرت يابد تا مُرده‌اي را زنده سازد! قبول اين معنا مستلزم آنستکه معجزه اثر ارادة آن بندة برگزيده شمرده شود چنانکه سحر، اثر نفس ساحر در ناظر به شمار مي‌آيد! با اينکه چنين ادّعائي از ريشه باطل است.

معجزه، فعل الهي است که براي تصديق و تأييد برگزيدگان خدا در جهان طبيعت ظهور مي‌کند و به دعاء يا إعلام ايشان ظاهر مي‌گردد چنانکه ساير رويدادهاي طبيعت و تقدير حق بروز مي‌کنند و ارادة انبياء و نفوس رسولان در ايجاد معجزات (مانندحوادث طبيعي) کمترين تأثيري ندارد و از اين رو آنان نيز چون ديگر مردم، گاهي مدتها در انتظار معجزات الهي و ظهور آيات تکويني خدا بسر بُرده‌اند، چنانکه دربارة پيامبر اسلام فرمود: 

)فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنْ الْمُنْتَظِرِينَ( (يونس: 20).

پيامبران هرگز ادّعا نداشته‌اند: در وجود آنها قدرتي نهفته است که چون اراده کنند جهان طبيعت را دگرگون مي‌نمايند و مردگان را زنده مي‌سازند! اين تفسير نابجا، زادة پندار گروهي از فيلسوفان «يونان زده» است که کار انبياء خدا را با مرتاضان و ساحران قياس کرده‌اند! و ما در برخي از کتب و رسائل خويش به گونه‌اي گسترده اين پندار را مردود ساخته‌ايم[10].

پيامبران به ناتواني خود از آوردن آيات تکويني اعتراف نموده و آنها را به امر خدا و اذن او موکول کرده‌اند چنانکه در قرآن کريم آمده است: 

)قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَمَا كَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطَانٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلْ الْمُؤْمِنُونَ( (ابراهيم: 11).

«رسولان ايشان بآنها گفتند ما بشري چون شما بيش نيستيم وليکن خدا بر هر کس از بندگان خود که بخواهد منّت مي‌نهد و ما را توان آن نيست که معجزه‌اي براي شما آوريم جز به إذن خدا و مؤمنان بر خدا بايد توکل کنند».

و در خصوص پيامبر اسلام ني