لم- را به عنوان «أسوه» يعني سرمشق و مقتداي مسلمين معرّفي نکرده است!! بلکه اين «علم کلام اسلامي» است که چنين ادّعايي را به ميان آورده! در اين باره مي‌نويسد: 

«علم کلام در اسلام اين مطلب را محقّق شمرده است، بدين ترتيب که صورتي از پيامبر ترسيم نموده که قهرماني برجسته و نمونه‌اي از بالاترين فضائل را مجسّم مي‌سازد، نه کسي که تنها ابزار وحي الهي بوده و وسيلة نشر کلام خدا در ميان مردم بي‌ايمان شمرده مي‌شده است! با اينکه به نظر مي‌رسد اين را خود محمّد نخواسته است زيرا وي گفته که خداوند او را به عنوان «گواه و نويدبخش و بيم‌رسان و دعوتگر به سوي خدا – به فرمان او – و چراغي تابان» فرستاده است (سورة الأحزاب: 45 و 46) يعني او راهنما است نه الگوي برتر(!!) يا لااقلّ او «سرمشق نيکو» نيست مگر در پرتو اميد به خدا و ياد بسيار از خدا (سوره الأحزاب: 21)[8]. (العقيده و الشّريعه، صفحة 33).

چنانکه ملاحظه مي‌شود، جناب خاورشناس! در پايان سخن، سخت به تنگنا افتاده است! زيرا آشکارا ديده که قرآن مجيد در همان سورة «احزاب» که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را گواه و نويدبخش و بيم‌رسان و داعي الي الله و چراغ تابان خوانده، آن حضرت را «أسوة حسنة = سرمشقي نيکو» نيز توصيف کرده است (و او اين وصف را در قرآن، انکار مي‌کند)! از اينرو چاره‌اي انديشيده و اين قيد را بر سخن خود مي‌افزايد که از ديدگاه قرآن، پيامبر «سرمشق نيکو نيست مگر در پرتواميد به خدا و ياد بسيار از خدا»! بي‌خبر از آنکه اين معني، از جهالت او نسبت به زبان عرب حکايت مي‌کند و استاد فنّ اسلام‌شناسي را رسوا مي‌سازد! زيرا اين قيد در پي آيه، مربوط به کساني است که بايد از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- پيروي کنند و او را سرمشق قرار دهند، نه مربوط به خود آن حضرت! که اگر چنين بود جا داشت شرط مزبور به صورت: «لئن کان يرجوا الله ...» نازل شود نه به شکل «لمن کان يرجوا الله...».!

اصل آية شريفه در قرآن کريم چنين است: 

)لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا( (احزاب: 21).

«براي شما (مسلمانان)، در رسول خدا سرمشقي نيکو است، براي هر کس که به خدا و روز بازپسين اميدوار باشد و خدا را بسيار ياد کند».

در اينجا به اصطلاح أدبي «لمن کان يرجوا الله» بدل از «لکم» شمرده مي‌شود، چنانکه «زمخشري» در «کشّاف» گفته است[9]. وانگهي به فرض آنکه قرآن کريم قيد کرده باشد «پيامبر در صورتي سرمشق ديگران است که به خدا اميد داشته و او را بسيار ياد کند» مگر پيامبر چنين اميدي به خدا نداشت و او را اندک ياد مي‌کرد؟!

از اين هم که صرف‌نظر کنيم، مگر قرآن مجيد تصريح نکرده است که: 

)وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ ( (قلم: 4).

«تو خلقي عظيم داري».

و مگر قرآن کريم نفرموده همه بايد از پيامبر (که داراي خلق عظيم است) پيروي کنند؟ 

)قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمْ اللَّهُ ([10] (آل عمران: 31).

)وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ([11] (أعراف: 158).

پس جناب مستشرق چه مي‌گويد؟! و ادّعاي ايشان که قرآن، محمّد را سرمشق اخلاقي مسلمانان قرار نداده است جز «اسلام ناشناسي!» چه معني دارد؟!

اين چند نمونه از تحقيقات علمي!! «گلدزيهر» براي آشنايي با روش وي ما را کافي است و لغزشهاي او چندان نيست که همه را در اينجا بتوان آورد که اين کار به کتابي جداگانه و بحثي گسترده‌تر نياز دارد.

امّا دربارة «بلاشر» بايد دانست که ايشان سالهايي چند از عمر خود را در راه شناسايي قرآن سپري کرده است ولي متأسفانه چون از حسن نيت کافي برخوردار نبوده به لغزشهاي فراواني دچار شده است. شگفتاا که مسيو «بلاشر»! ادّعاي قرآن‌شناسي دارد ولي نمي‌داند که «سوره» چه معني مي‌دهد؟!! وي در رساله‌اي که دربارة قرآن نوشته، مي‌گويد: «قطعات قرآن را در مجموعه‌هايي با طول کاملاً متفاوت جاي مي‌دادند و هر يک از آنها را (سورا) يا (سوره) مي‌ناميدند که – لفظي غيرقابل فهم و مرموز = Terme enigme atique است»[12].

مي‌دانيم واژة «سوره» از «سور» ساخته شده که در معناي «بلندي» به کار مي‌رود. ابن‌فارس در «مقاييس اللغة» مي‌نويسد: «السين والواو والرّاء، أصل واحد يدل علي علو وارتفاع» (الجزء الثّالث، صفحة 115، چاپ مصر) از اينرو ديوار شهر را که به فارسي «باره» نام دارد، به عربي «سور» مي‌گويند و اين، به اعتبار بلندي آن است و در قرآن شريف آمده که: 

)فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ ((حديد: 13).

«ميان آندو گروه، ديواري بلند زده شد».

و نيز آمده است: 

)إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ ( (ص: 21).

«زماني که از ديوار نمازخانه بالا رفتند».

همين معني در شعر نابغة ذبياني نيز به کار رفته است، آنجا که ممدوح خود «نعمان بن مُنذر» را مي‌ستايد و مي‌گويد: 

ألم تر أن الله أعطاک سورة؟
  
 تري کل ملک دونها يتذبذب[13]
 

نديده‌اي که خدايت چه «سورتي» بخشيد؟

که صولتِ همه شاهان حقير مي بيني [14]

پس اين کلمه براي نشان‌دادن مفهوم «بلندي» به کار مي‌رود خواه ارتفاع مادّي در نظر باشد يا رفعت معنوي، و از اينجاست که خداي تعالي هر قطعة محدود و ديواربندي شده را در قرآن «سوره» نام نهاد تا به درجة رفيع و أهمّيت شأن آن إشارت رفته باشد، ابوعلي طبرسي گويد: «فکل سورة من القرآن بمنزلة درجة رفيعة ومنزل عال رفيع يرتفع القاري منها إلي منزلة أخري إلي أن يستکمل القرآن». (مجمع‌البيان في تفسير القرآن، چاپ بيروت، الجزء الأوّل، صفحة 134).

يعني: «هر سوره‌اي از قرآن به منزلة درجه‌اي بلند و پايگاهي فرازمند است که خواننده از آن به منزلي ديگر بالا مي‌رود تا خواندن قرآن را به کمال رساند».

مسيو «بلاشر»! معناي «سوره» را نمي‌داند و من هم نمي‌دانم که چرا او نمي‌داند؟ و سبب آن چيست؟ زيرا در اينجا مشکلي نيست!

«بلاشر» در مقدّمة قرآن خود مي‌کوشد (و در حقيقت دست و پا مي‌زند)! تا نشان دهد پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- هيچگاه نصّ قطعي و ثابتي از قرآن را در اختيار ياران خود ننهاد! و براي توجيه اين ادّعا، مي‌گويد نگارش وحي اساساً در «مدينه» آغاز شد نه در «مکّه»! (يعني به زعم ايشان شايد بسياري از آيات مکّي ضبط نشده باشد!) و مي‌نويسد: 

A près I’installation de Mahomet a Médine que surgit enfin

I’ idée de noter sur des matériaux frustes (omoplates de chameaux ou morceaux de cuir) Les plus importantes revelations recues au coursdes années precedents.[15]

يعني: «پس از استقرار محمّد در مدينه، سرانجام فکر نوشتن قرآن پديد آمد(!!) و مهمّترين الهامات سالهاي گذشته را بر روي موادّ خشن (از قبيل استخوان شانة شتر و قطعات پوست) يادداشت مي‌کردند».

مسيو «بلاشر» اشتباه کرده‌اند! زيرا وحي در مکّه، ضمن آنکه در حافظة مسلمانان نگاهداري مي‌شد (چنانکه در سورة مکّي «عنکبوت» مي‌خوانيم: 

)بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ ( (عنکبوت: 49).

«اين، آيات روشني است در سينه‌ها