ْ يَشَاءُ وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَمَا هِيَ إِلاَّ ذِكْرَى لِلْبَشَرِ( (مدثّر: 31)

آية مذکور چنانکه گفتيم در سورة مدثّر آمده و با آيات پيش از خود بلحاظ معني پيوند دارد و از حيث وزن نيز در پايان، با آنها هماهنگ شده است و نشان مي دهد که در آغاز رسالتِ پيامبر (مقارن با نزول سورة مدّثّر) قرآن کريم به اسلوب سوره‌هاي مدني نيز نازل شده است نه آنکه سبک سوره‌هاي مدني در روزگار بعد پديد آمده و قرآن يا پيامبر بمرور زمان متحوّل شده‌اند!.

ثالثاً: سخن بليغ سخني است که بمقتضاي حال صادر شود و بهمين مناسبت شيوة گفتار در هنگام اندرز و موعظه بايد تا از اسلوب سخن در وقت تشويق به جنگ يا تشريع قانون ممتاز باشد. قرآن کريم که در کمال فصاحت و اوج بلاغت نازل شده، اين معنا را به خوبي رعايت کرده است. در سُوَر مکّي که شرک و بت‌پرستي را محکوم مي‌نمايد و مشرکان را از وقوع رستاخيز بيم مي‌دهد، اين امور را با عباراتي فشرده و کلماتي تکان‌دهنده بيان مي‌کند. امّا در دوران مدينه که مسلمانان، جامعة تازه‌اي را تشکيل داده بودند و نياز به قانونگذاري و دفاع در برابر هجوم دشمنان داشتند، قرآن کريم به اين نيازها با اسلوب ديگري پاسخ مي‌دهد يعني از قوانين اجتماعي و سياسي و نظامي با آيات بلند و روشن سخن بميان مي‌آورد و البتّه در چنين احوالي سزاوار هم بود تا اسلوب سخن تفاوت يابد و مناسبت نداشت که قوانين نکاح و طلاق و قصاص و ميراث و جنگ و صلح و جز اينها به شيوه‌اي نازل شود که در مکّه از وقوع رستاخيز سخن به ميان آمده است! با وجود اين چنانکه گفتيم در دوران مکّه نيز به تناسب احوال، گاهي همانند سُوَر مدني آياتي نازل مي‌شده که خود پاسخي براي 23 سال‌نويسان امروز است.

سيره‌نويس تازه پس از آنکه تفاوت اسلوب در سوره‌هاي مکّي و مدني را خاطرنشان مي‌سازد، به مقايسة آيات از حيث مفاهيم و معاني آنها مي‌پردازد شايد از اين رهگذر به مقصود خود دست يابد و ثابت کند که شخصيت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در دورا مدينه، متحوّل شده! و البتّه در اين مقام ناشيگري خويش را بيش از پيش، به اثبات مي‌رساند.

نخستين آياتي که بدانها پرداخته چند آيه از سورة مزّمّل است و در اين باره مي‌نويسد: 

[پس از هجرت به يثرب، سيمائي ديگر از محمّد در آينة تاريخ ظاهر مي‌شود(!!) آيه‌هاي مکّي و مدني تفاوت اين سيما را بخوبي نشان مي‌دهد، در مکّه خداوند به او مي‌فرمايد: )وَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً * وَذَرْنِي وَالْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَمَهِّلْهُمْ قَلِيلاً * إِنَّ لَدَيْنَا أَنْكَالاً وَجَحِيماً(= در مقابل گفتار آنها(مخالفان) بردباري پيشه‌ ساز و بي اعتنائي کن. اين معاندان متنعّم را به من واگذار و اندکي مهلت ده....]

سپس نويسنده، آية ديگري از سورة بقره را به ميان مي‌آورد که به خيال خام وي! دليل تغيير شخصيت پيامبر شمرده مي‌شود و در اين باره مي‌نويسد: [تفسير جلالين پس از جملة (واهجرهم هجراً جميلاً) يعني از آنان به آرامي و ملايمت روي بگردان، مي‌گويد: اين آيه قبل از امر جهاد و قتال آمده است. بسي به واقع و حقيقت نزديکتر بود اگر مي‌نوشت که اين روش و رفتار قبل از رسيدن به قدرت وحمايت قبايل أوس و خزرج توصيه شده است زيرا امر به قتال و کشتن کفار پس از آنکه محمد از بازوهاي شمشيرزن مطمئن شد نازل شده است به همين دليل در مدينه آيه چنين نازل مي‌شود: 

)وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنْ الْقَتْلِ ( (بقره: 191).

«هر کجا مشرکان را يافتيد بکشيد و آنها را از خانه‌هايشان(!!) آواره کنيد چنانکه شما را آواره‌ کردند، کارهاي فتنه‌انگيز آنان بدتر از کشتار است».]

(صفحة 137 و 138).

در اينجا به چند نکته بايد توجّه کرد.

نخست آنکه: آيات مزبور به هيچ وجه بر «تغيير شخصيت پيامبر» دلالت ندارد. اين آيات نشان مي‌دهد که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به نبرد با مشرکان مأمور نشد مگر پس از آنکه شرائط جنگ و توازن قوا پديد آمد چنانکه نويسنده خود مي‌گويد: «امر بقتال پس از آنکه محمّد از بازوهاي شمشيرزن مطمئن شد نازل شده است» بنابراين از کجا مي‌توان ثابت کرد که اگر پيامبر در دوران مکّه نيز از بازوهاي شمشيرزن مطمئن بود، به مقاومت مسلّحانه اقدام نمي‌نمود؟

آيا اين قبيل دلائل پنبه‌اي! توانِ آنرا دارد که فرضية جناب سيره‌نگار را به اثبات رساند؟ آيا براي رؤيت همين براهين آبدار! است که نويسنده هيجان‌زده شده! و روانشناسان و دانشمندان و جويندگان اسرار روح آدمي را فرا مي‌خواند و مي‌نويسد: [اين رويداد، معلول تحوّل شگرفي است که در شخصيت حضرت محمّد پديد آمده و سزاوار است زير ذرّه‌بين (!!) روانشناسان و دانشمندان و جويندگان اسرار روح آدمي قرار گيرد]!!. (صفحة 135 کتاب)

دوّم آنکه: آيات مکّي سورة مزّمّل، مشرکان را تهديد مي‌کند و به خطري که بزودي گريبانشان را مي‌گيرد اشاره مي‌نمايد و به قول خود نويسنده مي‌گويد: «اين معاندان متنعّم را به من واگذار واندکي مهلت ده»! آيا اين تهديدِ روشن با «فرمان جنگ» که پس از اندک مهلتي در مدينه صادر شد مباينتي دارد؟!

ما مسلمانان هر دو فرمان را از خداي لايزال مي‌دانيم امّا نويسندة 23 سال که آندو را انعکاسي از ضمير پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌پندارد چگونه از اين آيات به «تحوّل شگرفي»!! که در شخصيت حضرت محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- پديد آمده، پي برده است؟ آيا اين قرآن‌شناس نابغه! اعلام خطري را که در آية مزبور آشکار است نمي‌فهمد؟

سوّم آنکه: سيره‌نويس از عبارت: «وَاهجُرهُم هَجراً جَميلاً» (با زيبايي از آنان اعراض کن) در سورة مزّمّل به شگفتي فرو رفته و آنرا دليل بر تحوّل شخصيت پيامبر در دوران قدرت شمرده است با آنکه پيامبر اسلام درکمال قدرت يعني پس از فتح مکّه همين مشرکان را مشمول عفو خود قرار داد و با زيبايي از گناهان ايشان در گذشت، آيا زيبايي عفو محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- بهنگام فتح، کمتر از زيبايي اعراضي بود که در مکّه نسبت به مشرکان نشان داد؟ يا سيره‌نويس تازه مصلحت! نمي‌بيند تا زيباييهاي دوران قدرت را ببيند؟

چهارم آنکه: آية 191 از سورة بقره مي‌فرمايد: )وَاقْتُلُوهُمْ...[

يعني: ايشان را بکشيد! امّا «ايشان» چه کساني هستند؟ و چه کرده‌اند که سزاوار حکم مزبور شد‌ه‌اند؟ بايد به آية پيشين نگاه کرد و به اصطلاح: «ضمير را به مرجعش بازگردانيد». در آية 190 مي‌خوانيم: 

)وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلاَ تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ ( (بقره: 190)

«با کسانيکه به جنگ شما مي‌آيند، در راه خدا پيکار کنيد و تجاوز روا مداريد که خدا تجاوزگران را دوست نمي‌دارد».

چنانکه ملاحظه مي‌شود اين آية شريفه، سه قيد براي جنگ ذکر نموده نخست آنکه: 