 به مصداق: «القُرآنُ يفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً»، يکي را با ديگري تفسير کند، ناگزير! راه تمسخر و هزل‌گويي را در پيش گرفته و مي‌نويسد:
[خدا نمي‌خواهد با پيغمبر وي چنين رفتار کنند (بر سرش فرياد زنند) چه از شأن او کاسته مي‌شود زيرا پيغمبر او موفّق شده! و ديگر مثل سابق که با ياران خود در کندن خندق و خاک‌برداري شرکت مي‌کرد، نيست (!!)]. صفحه 181)
البتّه سيره‌نويسي در ميان افيون و دود بهتر از اين نتواند بود! ولي اگر جناب نويسنده، ديدگان خمارش! را بيشتر مي‌‌گشود و نظري روشن به تاريخ اسلام ميافکند، تواضع شگفت پيامبر را در واپسين روزهاي عمر وي نيز به خوبي مي‌ديد.
مورّخ معروف، ابن اثير در کتاب: «أُسُدُ الغابَهِ في مَعرِفَهِ الصَّحابَهِ» حادثه اي را که در رمضان سال نهم هجرت (اواخرِ عُمر رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم-) رويداده بدين صورت گزارش مي‌کند:
پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از غزوة تَبُوک به مدينه بازگشت، سَعدُ الأَنصارِي به پيشواز او رفت و پيامبر دست، در دست وي نهاد. آنگاه از سعد پرسيد: چه چيزي دستهاي ترا اين چنين خشن ساخته است؟ سعد پاسخ داد: اي رسول خدا من با ريسمان و بيلچه کار مي‌کنم و مخارج خانواده‌ام را مي‌پردازم، ابن اثير مي‌نويسد: 
«فَقَبَّلَ رَسُولُ الله صلى الله عليه وسلم يدَهُ وَقالَ هذِهِ يدٌ لا تَمَسَّهَا النّارُ»!. (اُسُدُ الغابه، ج 2، ص 269)
يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- دست سعد را بوسيد و گفت: اين دستي است که آتشِ دوزخ بدان نمي‌رسد»!.
و اين، همان پيامبري است که چون خواستند بر دست وي بوسه زنند، دست خود را کشيد و گفت: 
«هذا تَفعَلُهُ الأَعاجِمُ بِمُلُوکِها، وَلَستُ بِمَلِکٍ، إِنَّما أَنَا رَجُلٌٌ مِنکُم»!. (الشفا، ج 1، ص 133)
يعني: «اين کاري است که غيرعرب با پادشاهان خود مي‌کنند و من شاه نيستم، من مردي از خودتان هستم»!.
آري، پيامبر گرامي، دستِ کارگر مسلمان را از راه تواضع و محبّت مي‌بوسد ولي اجازه نمي‌دهد که دست خودش را از سر تعظيم و تجليل ببوسند!.[8]
از اينجا است که نزديکترين و خصوصي‌ترين شاگردان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- يعني علي -عليه السلام- در وصف سادگي و تواضع وي چنين گفته است: 
«وَلَقَد کان صلى الله عليه وسلم يأکُلُ عَلَي الأَرضِ وَيجلِسُ جَلسَةَ العَبدِ وَيخصِفُ بِيدِهِ نَعلَهُ وَيرقَعُ بِيدِهِ ثَوبَهُ وَيرکُبُ الحِمارَ العارِي...». (خطبة 159 نهج‌البلاغه)
يعني: «پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بر روي زمين غذا ميخورد (نه بر سفرة شاهانه)! و همچون بردگان (ساده و بي‌تکّلف) برخاک مي‌نشست، و با دست خود پاي افزارش را وصله مي‌زد، و بدست خويش جامه‌اش را رفو مي‌کرد، و بر خَر ِبرهنه (بدون زين و برگ) سوار مي‌شد...».
جا دارد اين بخش از کتاب خود را با بيت‌القصيدة حَسّان بن ثابِت – شاعر روزگار پيامبر – به پايان رسانيم که پس از وفات رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- گفته است: 
وَما فَقَدَ الماضُونَ مِثلَ مُحَمَّدٍ
 وَلا مِثلُهُ حَتّي القِيامَة يفقَدُ[9] 
کس چو محمّد نديد در گذرِ روزگار
 پير کهنسال دهر نديده چون او بهار

ديده نيابد چُنان که مصطفي بوده است  
 تا به قيامت فکن ديدة مردم شکار![10]

پايان بخش سوّم
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- وسائل الشيعة، باب 15 از ابواب جهاد العَدُوّ مقايسه شود با: إمتاع الأسماع، ج 1، ص 355 و 356.
[2]- وسائل الشيعة، باب 15 ازابواب جهاد العدو و جواهر الکلام، ج 21، ص 67.
[3]- مسند امام زيد بن علي، چاپ بيروت، ص 351.
[4]- قتادة بن دعامة از علماي تابعين شمرده مي‌شود و در تفسير و حديث و عربيت سرآمد بوده است. تولّد وي را در سال 61 هجري و وفات او را در 118 نوشته‌اند.
[5]- در طبري آمده: «إِياکُم وَ إِياها فَإِنَّما ذلِکَ حَرَقُ النّار».
[6]- نويسنده 23 سال در صفحه 185 از کتابش اين ماجرا را به گونه‌اي ناقص آورده و در مقدّمه آن مي‌نويسد: «در مدينه‌ دستورها جنبه عملي و انتظامي دارد و در مقام لگام‌زدن به خودکامي و خودرأيي اعراب بي‌بند وبار است...».
[7]- در آماري که دکتر محمّد حميدالله تهيه کرده بدين صورت گزارش شده است: 
در جنگ بدر، کشته‌شدگان دشمن 70 تن ومقتولين مسلمان 14 تن، در اُحد، کشته‌شدگان دشمن 22 تن و مقتولين مسلمان 70 تن. در نبرد با بني‌‌مصطلق، کشتگان دشمن 10 تن و مقتولين مسلمان 1 تن، درخندق، کشتگان دشمن 8 تن ومقتولين مسلمان 6 تن. در خيبر، کشتگان دشمن (معلوم نشده) و مقتولين مسلمان 13 تن. در فتح مکّه، کشتگان دشمن 4 تن ومسلمانان مقتولي نداشته‌اند. در حنين و طائف، کشتگان دشمن معلوم نيست و مقتولين مسلمان 16 تن. در اين آمار از 44 تن مقتولين مسلمان که مأموريت تبليغاتي داشته و در «رجيع» و «بئرمعونه» کشته شدند ذکري به ميان نيامده و همچنين از کشتگان بني‌قريظه نام برده نشده است.
[8]- نويسنده 23 سال براي آنکه نشان دهد پيامبر اسلام در مدينه مراسم و تشريفاتي براي خود مقرّر داشته! به دو آيه بي‌تناسب در قرآن کريم استناد مي‌کند! يکي آيه 53 از سوره احزاب که در خلال آن، مسلمانان را از ورود ناخوانده به خانه پيامبر و توقّف طولاني در آنجا نهي مي‌کند. و ديگري آيه 12 از سوره مجادله که دستور مي‌دهد مسلمانان بيش از نجواي با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به فقيران صدقه دهند. پُر واضح است که آيه نخستين در مقام بيان اصول تشريفات! نيست بلکه به معاصران پيامبر هشدار مي‌دهد که وي را از کارها و مسئوليت هاي مهمّ خود باز ندارند و شب و روز، او را به ميهمانداري وادار نکنند! (که البتّه پيامبر خدا، همچون سناتوران بازنشسته، بيکار نبوده است)!. امّا آيه دوّم – چنانکه طبري در تفسيرش از اِبن زَيد آورده و فخرالدّين رازي نيز از ابومسلم گزارش کرده است – از آن رو نزول يافته که برخي از مالدوستان پياپي بسوي پيامبر مي‌آمدند و بدون نياز، با وي‌ نجواي مي‌نمودند تا به ديگران نشان دهند که از خواصّ اصحاب ونزديکان پيامبرند! امّا همينکه- بطورموقّت – دستور رسيد تا مسلمانان پيش از نجواي با رسول به فقيران صدقه دهند، آنان خود را به کنار کشيدند و فريبکاري ايشان خنثي گشت و توطئه از ميان برفت! اينک، دو آيه مزبور چه پيوندي با تشريفات دارند؟ حلّ اين معمّا بر عهده سيره‌نگار نابغه است!.
[9]- سيرة ابن هشام، ج 2، ص 666 و ديوان حسّان بن ثابت، ص 457.
[10]- ترجمه بيت حسّان، از نويسنده اين کتاب است.تهمت نويسنده بر «واقدي»!

نويسندة 23 سال مي‌نويسد: 
[واقدي به شکل ديگر از تولّد آن حضرت سخن مي‌گويد: «همين که از مادر متولّد شد گفت: الله اکبر کبيراً. در ماه اوّل ميسُريد، ماه دوّم مي‌ايستاد، ماه سوّم راه مي‌رفت، ماه چهارم مي‌دويد ... و ماه نهم تير مي‌انداخت»!.

آيا ممکن است چنين چيزي روي داده باشد و تمام ساکنان شهر کوچک مکّه از آن مستحضر نشده باشند و مردماني که بت سنگي مي‌پرستيدند در قبال محمّد به خاک نيافتاده باشند؟]. (صفحة 7 و 8 کتاب 23 سال)

بايد دانست که مقصود از واقدي هنگا