 خَرَجَ إِلَي الحُدَيبية في أَلفٍ وَأَربَعَمِأَةٍ في قَولِ جابِرِ بنِ عَبدِاللهِ، ثُمَّ خَرَجَ عامَ فَتحِ مَکَّةَ بَعدَ ذلِکَ بِسَنَتَينِ في عَشَرَةِ آلافٍ». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 322)

يعني: «دليل بر درستي سخن زُهري آن است که رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به قول جابِر بن عبدالله با هزار و چهار صد تن به سوي حديبيه بيرون آمد. سپس در سال فتح مکّه که دو سال بعد از صلح حديبيه روي داد به همراه ده هزار تن به جانب مکّه رهسپار شد».

آيا چنين فتح فرخنده و نيک‌فرجامي را بايد «عقب‌نشيني و شکست» شمرد؟!

سوّم آنکه: سخن نويسندة 23 سال دربارة گفتگوي عمر بن خطّاب و پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- آميخته با تحريف و صحنه‌پردازي است! و آنچه از تندگويي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به عمر آورده با  هيچيک از کتب معتبر سيره وتاريخ موافقت ندارد. ما در اينجا گفتگوي مزبور را از مآخذ دست اوّل مي‌آوريم تا معلوم شود آنچه سيره‌نگارِ فريبکار! گزارش نموده تا چه اندازه با روايت کهنِ تاريخ فاصله دارد.

ابن هشام در اين باره چنين حکايت کرده است: 
«فَلَمّا التَأَمَ الأَمرُ وَلَم يبقَ إِلاّ الکِتابُ وَثَبَ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ فَأَتي أَبابَکرٍ فَقالَ: 
يا أَبابَکرٍ أَلَيسَ بِرَسُولِ الله؟
قالَ: بَلي.
قالَ: أَوَلَسنا بِالمُسلِمين؟
قالَ: بَلي.
قالَ: أَوَلَيسُوا بِالمُشرِکين؟
قالَ: بَلي
قالَ: فَعَلامَ نُعطِي الدَّنِيةَ في دينِنا؟
قالَ أَبُو بَکرٍ: يا عُمَرُ! الزَم غَرزَهُ فَإِنّي أَشهَدُ أَنَّهُ رَسُولُ اللهِ.
قالَ عُمَرُ: وَأَنَا أَشهَدُ أَنَّهُ رَسُولُ اللهِ. ثُمَّ أَتي رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وسلم فَقالَ: 
يا رَسُولَ اللهِ! أَوَلَستَ بِرَسُولِ اللهِ؟
قالَ: بَلي.
قالَ: أَوَلَسنا بِالمُسلِمين؟
قالَ: بَلي.
قالَ: أَوَلَيسُوا بِالمُشرِکين؟
قالَ: بَلي.
قالَ: فَعَلامَ نُعطِي الدَّنِيةَ في دينِنا؟
قالَ: أَنا عَبدُ اللهِ وَرَسُولُهُ لَن أُخالِفَ أَمرَهُ وَلَن يضَيعَني.
فَکانَ عُمَرُ يقُولُ: ما زِلتُ أَتَصَدَّقُ وَأَصُومُ وَأُصَلّي وَأَعتِقُ مِنَ الَّذي صَنَعتُ يومَئِذٍ مَخافَةَ کَلامِي الَّذي تَکَلَّمتُ بِهِ، حَتّي رَجَوتُ أَن يکُونَ خَيراً». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 316 و 317)
يعني: «چون قرار صلح، باتّفاق پيوست و جز نوشتن صلحنامه کاري نماند، عمر بن خطّاب از جاي برخاست و به نزد ابوبکر آمد و گفت: 
اي ابوبکر، آيا او فرستادة خدا نيست؟
ابوبکر پاسخ داد: چرا.
عمر گفت: آيا ما مسلمان نيستيم؟
ابوبکر پاسخ داد: چرا.
عمر گفت: آيا آنها مشرک نيستند؟
ابوبکر پاسخ داد: چرا.
عمر گفت: پس چرا ما در دين خود، خواري را بپذيريم؟!
ابوبکر پاسخ داد: اي عمر! ملازمِ رکاب وي باش (فرمان پيامبر را اطاعت کن) که من گواهي مي‌دهم که او فرستادة خدا است.
عمر گفت: من نيز گواهي مي‌دهم که او فرستادة خدا هست. آن گاه عمر به نزد رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آمده و پرسيد: 
اي رسول خدا، مگر تو فرستادة خدا نيستي؟
پيامبر پاسخ داد: چرا.
عمر گفت: مگر ما مسلمان نيستيم؟
پيامبر پاسخ داد: چرا.
عمر گفت: مگر آنها مشرک نيستند.؟
پيامبر پاسخ داد: چرا.
عمر گفت: پس چرا ما در دين خود، خواري را بپذيريم؟!
پيامبر پاسخ داد: من بنده و فرستادة خدا هستم و هرگز با فرمان او مخالفت نمي‌کنم و خدا نيز هرگز مرا ضايع نخواهد کرد.
عمر (پس از اين واقعه) مي‌گفت: در برابر اعتراضي که آن روز نموده و از بيم سخني که گفتم همواره صدقه مي‌دهم و روزه مي‌گيرم و نماز مي‌گزارم و اسير را آزاد مي‌کنم تا آنجا که اميدوارم در اين کار خيري باشد (و مورد عفو خدا قرار گرفته باشم)».
طبري نيز در تاريخ خود، اين حادثه را دقيقاً مانند ابن هشام گزارش کرده است. (تاريخ طبري، ج 2، ص 634)
واقدي هم مانند ابن هشام و طبري، رويداد مزبور را حکايت نموده با اين تفاوت که در پايان گزارش خود مي‌افزايد: 
«وَلَقِي عُمَرُ مِنَ القَضِيةِ أَمراً کًَبيراً وَجَعَلَ يرُدُّ عَلي رَسولِ الله صلى الله عليه وسلم الکَلامَ وَيقُولُ: 
عَلامَ نُعطِي الدَّنِيةَ في دينِنا؟!
فَجَعَلَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم يقُولُ: 
أَنَا رَسُولُ اللهِ وَلَن يضَيعَني.
فَجَعَلَ يرُدُّ عَلي النَّبِي الکَلامَ!
قالَ أَبُوعُبَيدَةِ الجَرّاحُ: أَلا تَسمَعُ يا ابنَ الخَطّابِ رَسُولُ اللهِ يقُولُ ما يقُولُ؟ تَعَوَّذ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيمِ وَاتَّهِم رَأيکَ.
قالَ عُمَرُ: فَجَعَلتُ أَتَعَوَّذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيمِ حَياءً فَما أَصابَني قَطُّ شَيءٌ مَثلُ ذلِکَ اليومِ، مازِلتُ أَصُومُ وَأَتَصَدَّقُ مِنَ الَّذي صَنَعتُ مَخافَةَ کَلامِي الَّذي تَکَلَّمتُ يومَئِذٍ». (المغازي، ج 1، ص 606 و 607)
يعني: «عمر در اين حادثه با کاري خطير روبرو شد و پياپي سخن خويش را بر رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بازگو مي‌کرد و مي‌گفت: 
چرا ما در دين خود، خواري را بپذيريم؟!
و رسول خدا هم مکرّر به وي پاسخ مي‌دادکه: من فرستادة خدا هستم و خدا مرا ضايع نخواهد کرد.
باز عمر گفتارش را نزد پيامبر تکرار مي‌نمود! تا آنکه أبوعُبَيدَة جرّاح بدو گفت: 
اي پسر خطّاب! مگر نمي‌شنوي که رسول خدا چه جواب مي‌دهد؟ از شيطانِ مطرود به خدا پناه ببر و رأي خويش را متَّهَم شمار.
عمر گفت: از شيطانِ مطرود با شرمساري به خدا پناه بردم و هيچ روزي چون آن روز بر من سخت نگذشت و همواره از کاري که کرده و سخني که در آن روز گفتم روزه مي‌گيرم و صدقه مي‌دهم».
در کتابهاي حديث نيز واقعة مزبور به همين صورت (با اندک تفاوت در الفاظ) گزارش شده است، بعنوان نمونه: 
بُخاري در صحيح خود مي‌نويسد: 
«فَجاءَ عُمَرُ فَقالَ: أَلَسنا عَلَي الحُقِّ وَهُم عَلَي الباطِلِ؟
أَلَيسَ قَتلانا فِي الجَنَّةِ وَقَتلاهُم فِي النّارِ؟
قالَ النَّبِي صلى الله عليه وسلم: بَلي.
قالَ: فَفيمَ نُعطِي الدَّنِيةَ في دينِنا وَنَرجِعُ وَلَمّا يحکُمُ اللهُ بَينَنا؟!
فَقالَ: يا ابنَ الخَطّابِ إِنّي رَسُولُ اللهِ وَلَن يضَيعَنِي اللهُ أَبَداًً.
فَرَجَعَ مُتَغَيظاً فَلَم يصبِر حَتّي جاءَ أَبُوبَکرٍ فَقالَ: 
يا أَبابَکرٍ أَلَسنا عَلَي الحَقِّ وَهُم عَلَي الباطِلِ؟
قالَ: يا ابنَ الخَطّابِ إِنَّهُ رَسُولُ اللهِ وَلَن يضَيعَهُ اللهُ أَبَداً». (صحيح بخاري، کتاب التّفسير، ج 6، ص 170 و 171)
يعني: «عمر آمد و (از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم-) پرسيد: 
آيا ما بر حق نيستيم و آنان بر باطل نيستند؟
آيا کُشتگان ما در بهشت و کُشتگان آنها در آتش نيستند؟
پيامبر پاسخ داد: چرا.
عمر گفت:پس چرا ما در دين خود، خواري را بپذيريم و (به مدينه) بازگرديم با اينکه هنوز خدا ميان ما حکم نکرده است؟
پيامبر پاسخ داد: اي پسر خطّاب من فرستادة خدا هستم و خدا هرگز مرا ضايع نخواهد کرد.
عمر خشمگين بازگشت و شکيبايي نورزيد تا ابوبکر، بيامد، در اين هنگام از او پرسيد: 
اي ابوبکر آيا ما بر حق نيستيم و آنان بر باطل ن