و ما مي‌دانيم که خيانت و سازشکاري با دشمن، در زمان جنگ جرمي بزرگتر از پيمان‌شکني عادي، بشمار مي‌آيد و کيفري سخت‌تر دارد و مرتکبين به اينکار در تمام دادگاههاي نظامي جهان (چه قديم و چه جديد) به مرگ محکوم مي‌شوند وهيچ قانونگذاري اين حکم را ظالمانه نشمرده است.

ثالثاً: کتاب آسماني يهود يعني «تورات» دستور مي‌دهد که اگر قومي، روش بني‌قريظه را با يهوديان پيش گيرند محکوم به مرگ خواهند بود، چنانکه در سِفر تَثنِيه مي‌خوانيم: «چون به شهري نزديک آيي تا با آن جنگ نمايي آنرا براي صلح ندا کن. و اگر ترا جواب صلح بدهد و دروازه‌ها را براي تو بگشايد آنگاه تمامي قومي که در آن يافت شوند بتو جزيه دهند و ترا خدمت نمايند. و اگر با تو صلح نکرده با تو جنگ نمايند پس آنان را محاصره کن و چون يهُوَه خدايت آنرا بدست تو بسپارد جميع ذکورانش را بدم شمشير بکش. ليکن زنان و اطفال و بهائم و آنچه در شهر باشد يعني تمامي غنيمتش را براي خود به تاراج ببر»[18]. بنابراين حُکم، سعد بن معاذ حق داشت تا جنگجويان يهود را به مرگ محکوم کند (يعني در حقيقت، حکم کتاب مقدّس خودشان را بر آنها جاري سازد) زيرا پس از آنکه بت‌پرستان در جنگ خندق، از مدينه دور شدند پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- يارانش را به سوي دژهاي بني‌قريظه فرستاد و يهوديان بجاي استقبال از ايشان، به ناسزاگويي پرداختند و از اعلام جنگ به مسلمانان خودداري نکردند چنانکه نخستين‌بار نيز بهنگام خبرآوردن از پيمان‌شکني يهود، به همين شيوة ناپسند عمل شد. يعني بني‌قريظه فرستادگان پيامبر را که دعوت به صلح و وفاي به عهد مي‌کردند جز با دشنامهاي زشت واعلام جنگ پاسخ ندادند.

رابعاً: ابوسفيان رهبر سپاه مشرکين، چون خواست از مدينه دور شود نامه‌اي به پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نوشت و ضمن آن تهديد کرد که «فَإِن نَرجع عَنکُم فَلَکُم مِنّا يومٌ کَيومِ أُحُدٍ تُبقَرُ فيهِ النِّساءُ»[19]! يعني: «ما اگر اينک (به مکّه) بازمي‌گرديم ولي روزي همچون روز اُحُد از سوي ما براي شما پيش خواهد آمد که گريبان زنان در آنروز دريده خواهد شد»! با توجّه به اين تهديد، مسلمانان نمي‌توانستند بني‌قريظه را آزاد کنند تا به ساير يهوديان ملحق شوند و به همراه قريش بر مدينه يورش آورند و اين بار، همگي را به قتل رسانند! و همچنين نمي‌توانستند آنان را در مدينه سکونت دهند تا اگر مشرکان دوباره يورش آوردند و بدرون شهر راه يافتند، بني‌قريظه خيانت را از سر گيرند! لذا هيچ راه خردپسند و عادلانه‌اي جز درهم‌شکستن سپاه کينه‌جوي يهود، براي مسلمانان وجود نداشت.

اينها دلائلي بود که به سعد اجازه مي‌داد تا سربازانِ جنگجوي يهود را به مرگ محکوم کند و او هم‌‌چنين کرد ولي در مرحلة عمل، پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- تا آنجا که ممکن بود از عفو و اغماض دريغ ننمودند چنانکه به گزارش ابن هشام، چند تن از يهودياني که به اسلام گرايش نشان دادند، آزاد شدند[20]  نيز رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- مردي بنام رِفاعَة را مورد عفو قرار داد[21]. همچنين، عَمرو بن سُعدي که به ياران خود گفته بود: «لا أَغدِرُ بِمُحَمَّدٍ أَبَداً» «هرگز به محمّد نيرنگ نمي‌زنم»، از کشته‌شدن درامان ماند[22]، و نيز جواناني که در آستانة بلوغ بودد مانند عَطِية قُرَظِي از سوي پيامبر بخشوده شدند[23] و نيز تمام خانوادة زُبِير بن باطا آزاد گشته اموالشان را به آنها بازپس دادند[24]. و تنها مردان جنجگو و محارب، از پاي درآمدند. البته چنانکه ديديم اينکار هم بنا بر حُکم کسي بود که بني‌قريظه خود، به داوري او راضي شدند و قضاوت را به وي واگذاردند و رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- درصدور حکم به هيچ وجه دخالت نداشت. اما دليل مخالفان (و از جمله، سيره نويس تازه) بر تبرئة بني‌قريظه، تنها همين است که مي‌گويند: «بني‌قريظه از ياري أبوسفيان سرباز زده بودند و بهمين جهت، جنگ به سود مسلمين پايان يافته بود و بدان مناسبت بايستي مورد رأفت (!!) يا لااقل مداراي محمّد قرار گيرند»!. (صفحة 176 از کتاب 23 سال)

اين دليل، حقّاً موجّه نيست بلکه شبهه‌اي است که بصورت دليل ذکر شده! زيرا بني‌قريظه به خواست خود از جنگ بازنايستادند بلکه چون نُعَيم بن مَسعود، اعتماد آنان را از قريش قطع کرد، از ادامه جنگ صرفنظر نمودند وگرنه پيشتازان ايشان چنانکه گذشت، بر مسلمانان شبيخون زدند ولي کاري از پيش نبردند. شگفت آنکه نويسندة 23 سال به اين حقيقت اعتراف نمودند و مي‌نويسد: «اين شخص (نُعيم بن مَسعود) با يهودان، دوستي پابرجا و با قرشيان نيز حسن رابطه داشت و هر دو طرف، او را از مخالفان محمّد مي‌پنداشتند، به پاشيدن تخم نفاق پرداخت و دو طرف را به يکديگر بدگمان ساخت»!.[25]

بعلاوه، اگر بني‌قريظه از پيکار با مسلمين پشيمان شده بودند، چرا پس از بازگشت قريش، به دشنام‌گويي نسبت به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- و همسرانش روي آورده و اعلام جنگ با مسلمانان کردند و به پيکار مشغول شدند؟!

بنابراين، هيچ دليلي وجود ندارد که ثابت کند حُکم سعد، دور از عدالت بوده است. هيچ قانون بشري و کتاب آسماني و مصلحت اجتماعي، حکم مزبور را ستمگرانه نمي‌شمرد.

در پايان ماجراي بني‌قريظه، با گزارش شگفتي روبرو مي‌شويم که نشان مي‌دهد نويسندة 23 سالبه عادت مألوف! دست از تحريف تاريخ نمي‌شويد و اين فصل را با نمايشي از سوء نيت در کار سيره‌نويسي به پايان مي‌برد!، وي چنين مي‌نويسد: 

«يک زن را نيز گردن زدند و آن زن حسن‌القرظي[26] بود که تا هنگام مرگ نزد عايشه نشسته و گفتگو مي‌کرد. هنگاميکه نام او را بردند با گشاده‌روئي و خنده به سوي قتلگاه رفت. جرمش اين بود که هنگام محاصرة کوي بني‌قريظه سنگي پرتاب کرده بود»(!!). (صفحة 152 از کتاب 23 سال)

راستي مي‌توان باور کرد که پيامبر بزرگوار اسلام فرمان داده باشد زني را به جرم پرتاب يک سنگ! بکشند؟ آري بنابر گزارش نويسندة امين! پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- چنين فرماني داده! اما گزارش تاريخ به گونه‌اي ديگر است. تاريخ مي‌گويد: سنگ مزبور، سنگ آسياب‌دستي بود که آن زن يهودي به تحريک شوهرش بر سر خلّاد بن سويد افکند و او را کشت و رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- نيز دستور داد تا قصاص کنند و زن جنايتکار را بکشند. ببين تفاوت گزارش‌ها، از کجا است تا بکجا؟!

ابن هشام دربارة زن يهودي مي‌نويسد: «وَهِي الَّتي طَرَحَتِ الرَّحا عَلي خَلاّد بِن سُوَيد، فَقَتَلَتهُ»[27].

يعني: «اين زن همان کسي بود که سنگ آسياب را بر سر خلّاد بن سويد افکند و او را مقتول ساخت».

واقدي از قول زن مزبور مي‌نويسد که وي به جرم خود اعتراف نموده و گفت: «فَدَلَيتُ رَحي عَلي أَصحابِ مُحَمَّدٍ فَشَدَختُ رَأسَ رَجُلٍ مِنهُم فَمات»!.[28]

يعني: «من سنگ آسيابي بر ياران محمّد افکندم و سر مردي از ايشان را شکستم و او مرد»!.

ديگر مورّخان مانند طبري[29] و ابن اثير و ابن کثير و جز ايشان، نيز ماجرا 