ها اخبار قطعي وجود دارد و شايعات ضعيف و ناصحيح نيز هست امّا اظهانظر شخصي يعني قبول اثر يا توجيه و تفسير يا احياناً ردّ آن، نزد ايشان بستگي به بحث ديگري داشته و راه استنباط و اجتهاد به روي مورّخ و خواننده باز بوده است و لذا مي‌بينيم که در پاره‌اي از موارد يک سيره‌نويس يا مورّخ، دربارة حادثه‌اي تاريخي، روايات گوناگون نقل مي‌کند و براي هر روايت اسنادي جداگانه مي‌آورد تا خوانندة پژوهشگر، خود بر آن اسناد نظر افکند و به تحقيق پردازد و صحيح را از ناصحيح بازشناسد و قول درست را برگزيند، از اينرو سيره‌ها و تواريخ کهن اسلامي، به کُتب حديث بيشتر شباهت دارند و اغلب همچون: مغازي واقدي و طبقات ابن سعد و تاريخ طبري با ذکر اسناد و راويان تأليف شده‌اند. از طرفي تنها فرقة حشويه و علماي اخباري بوده‌اند که از راه ساده‌انديشي، همة روايات را مي‌پذيرفتند و تمام آثار را قطعي الصّدور! تلقّي مي‌کردند، امّا دانشوران و محقّقان بزرگ اسلامي به ويژه پس از محمّد بن إدريس شافعي (متوفّي به سال 204 هجري قمري) که فنّ اصول فقه را بنيان نهاد همواره به روايات تاريخي و نيز فقهي به ديدة نقد مي‌نگريستند و در تحت شرائط و قيودي (که در کتب اصول و درايه الحديث به تفصيل ذکر آنها رفته است) روايات را مي‌پذيرفتند، بنابراين اگر کسي چون نويسندة کتاب «بيست و سه سال» به برخي از کتب سيره و تاريخ نظر افکنده و در آنها احياناً روايات ضعيف و عقل ناپسند ديده باشد بايد بداند اين کتب – بدانگونه که گذشت – مجموعه‌هايي هستند که روايات تاريخي را در خود گرد آورده‌اند تا با اجتهاد و استباط محقّقان روبرو شوند، نه آنکه هرچه در آنها آمده همواره از نظر مؤلّف، مسلّم و نقدناپذير به شمار مي‌آمده است به عنوان نمونه، مقدّمة تاريخ قديمي و مشهور ابوجعفر طبري (متوفّي به سال 310 هجري قمري) را نگاه کنيد، طبري در آنجا مي‌نويسد: 

«... وليعلم الناظر في کتابنا أن اعتمادي في کل ما أحضرت ذکره فيه، مما شرطت أني راسمه فيه، إنما هو علي ما رويت من الأخبار التي أنا ذاکرها فيه والآثار التي أنا مسندها إلي رواتها، دون ما أدرک بحجج العقول واستنبط بفکر النفوس إلا اليسير القليل منه ... فما يکن في کتابي هذا من خبر ذکرناه عن بعض الماضين مما يستنکره قارئه أو يستنشعه سامعه، من أجل أنه لم يعرف له وجها من الصحة ولا معني في الحقيقة، فليعلم أنه لم يوت في ذلک من قبلنا وإنما أتي في بعض ناقليه إلينا، أنا إنما أدينا ذلک علي نحوما أدي إلينا...». (تاريخ الطّبري، چاپ مصر، الجزء الأوّل، صفحة 7 و 8)

يعني: «... کسي که در کتاب ما نظر مي‌افکند بايد بداند که من هرچه را در اينجا ياد کرده‌ام و شرط نموده‌ام تا نگارندة آن باشم، تنها بر پاية اعتماد به اخبار و آثاري است که رسيده و من بازگوکنندة آنها هستم و همه را به راويانش نسبت مي‌دهم، نه براساس چيزهايي که با دليل عقلي و استنباط فکري فهميده شده‌اند – مگر اندکي از آنها - ... پس هر خبري که در اين کتاب از گذشتگان نقل کرده‌ايم، اگر به نظر خواننده، امري ناشدني آمد و يا در نظر شنونده ناپسند جلوه کرد – از آنرو که وجه صحيح و معناي درستي براي آن نشناخت – بايد بداند که دربارة آن، از جانب ما خبري داده نشده بلکه خبر مزبور را برخي از ناقلانش بما رسانده‌اند و ما نيز، بهمان گونه که خبر را دريافت کرده‌ايم بازگو نموده‌ايم...».

مي‌بينيد که «طبري» مسئوليت صحّت همة روايات خود را نمي‌پذيرد بلکه سخن از روايات قابل نقد و أخبار ناشدني درکتباش نيز بميان مي‌آورد بنابراين اگر کسي بي‌توجّه به اين أمر زبانِ اعتراض برطبري گشايد بايد گفت که تو از فنّ کتابشناسي بي‌خبري و از شيوة تأليف کتب در گذشته آگاه نيستي و پيش از آنکه به ديگران اعتراض کني بايد تا جهل خود را چاره سازي! جمع‌آوري اخبار، کاري است و نقد آثار، کاري ديگر است [1] و عُلماي مسلمين در طول تاريخ به هر دو کار پرداخته‌اند، چنانکه کهن‌ترين سيره اي که از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- اينک در دسترس داريم، سيرة ابن هشام است و ابن هشام در سال 213 و به قولي در سال 218 هجري قمري، در گذشته و سيرة او به منظور نقد و تعليق بر سيرة ابن اسحاق (متوفّي در حدود سال 150 هجري قمري) نگاشته شده است، چنانکه در آغاز کتابش مي‌نويسد: 

«... وإنا إن شاء الله مبتدي هذا الکتاب بذکر إسماعيل بن إبراهيم ... وتارک بعض ماذکره ابن إسحاق في هذا الکتاب، ممّا ليس لرسول الله صلي الله عليه وآله وسلم فيه ذکر ولانزل فيه من القرآن شيء وليس سببا لشيء من هذا الکتاب ولا تفسيرا له ولا شاهدا عليه لما ذکرت من الإختصار وأشعارا ذکرها لم أر أحدا من أهل العلم بالشعر يعرفها وأشياء بعضها يشنع الحديث به وبعض يسوء بعض الناس ذکره وبعض لم يقر لنا البکايي بروايته ومستقص إن شاء الله تعالي ما سوي ذلک منه بمبلغ الرواية له والعلم به ...» (سيرة ابن هشام، چاپ مصر، الجزء الأوّل، صفحه 4).

يعني: «... و من اگر خدا بخواهد اين کتاب را با سخن از اسماعيل فرزند ابراهيم آغاز مي‌کنم ... و برخي از امور را که ابن اسحاق در اين کتاب ياد کرده ترک مي‌کنم، يعني سخناني را که ذکري از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در آنها نرفته و چيزي از قرآن در آن زمينه نازل نشده، و از اسباب (تأليف و تدوين) اين کتاب شمرده نمي‌شود و در تفسير اين کتاب به کار نمي‌آيد و گواه و شاهدي بر آنچه به اختصار ياد کرده‌ام نتواند بود، همه را وا مي‌گذارم و نيز اشعاري را که ابن اسحاق آورده و هيچ يک از شعرشناسان را نديدم که آنها را بشناسد و همچنين پاره‌اي از امور را که سخن گفتن از آنها زشت مي‌نمايد و به نزد برخي ناپسند شمرده مي‌‌شود همه را در اين کتاب رها مي‌کنم و اخباري را که بَکّائي در روايت خويش نياورده و به صحّت آن اخبار براي ما اعتراف ننموده کنار مي‌نهم و جز اينها دربارة ديگر امور اگر خدايتعالي بخواهد از طريق روايت و علم، پژوهش را به نهايت مي‌رسانم».

همانگونه که ملاحظه مي‌شود، روش نقد و تصحيح آثار از روزگاران ديرينه در ميان مسلمين وجود داشته و با فنّ سيره‌نويسي قرين شده است زيرا چنانکه گفتيم سيرة ابن هشام کهن‌ترين سيره‌اي است که دربارة پيامبر گرامي اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در دسترس داريم بنابراين علماي مسلمين از دورانهاي نخستين برآن بوده‌اند که پس از گردآوري مدارک به تنقيح و تهذيب آنها بپردازند و سره را از ناسره جدا سازند[2] و البتّه در اين باره هر تاريخ‌شناسي در خور توان خويش به اجتهاد پرداخته و لذا ممکن است در همان سيرة ابن هشام که سيرة ابن اسحاق را نقد کرده باز هم روايت و حکايتي موردپسند نقّادان ديگر نيفتاده باشد. خلاصه آنکه علماي اسلام در پژوهش از سيرة پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- مديون غربي‌ها و يا أمثال نويسندة کتاب «بيست و سه سال» نيستند!

بويژه که اثار اين أفراد، مملوّ از اغلاط و انباشته از کج فهمي و غرض‌ورزي است و اگر کسي اهل تحق