فراد دو طائفه، جمع بسته شده است.نويسندة 23 سال در فصل بندي کتاب خود، با سيره‌نويسان هماهنگي نشان نمي‌دهد و در ميان کتاب، ناگهان از «محيط پيدايش اسلام» سخن مي‌گويد! با اينکه مناسب بود اين موضوع (و لااقل بخش اساسي آن) پيش از بحث دربارة بعثت و رسالت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مورد بررسي قرار گيرد. با اين همه ما خود را ناگزير مي‌دانيم که در پي نويسنده رفته مباحث کتاب 23 سال را تعقيب ‌کنيم و کج سليقگي وي را تحمّل نماييم! و بدين لحاظ از خوانندگان محترم پوزش مي‌خواهيم. سيره‌نويس جديد در آغاز اين فصل به شرح احوال و عادات عرب در روزگار جاهليت و اوائل اسلام مي‌پردازد پس جا دارد ببينيم جناب نويسنده چه مي‌گويد؟ مي‌نويسد: 

[ديانت به مفهوم حقيق، در اعراب باديه‌نشين ريشة محکمي ندارد و تا امروز هم آنان را به عوالم روحاني و مافوق الطّبيعه توجّهي نيست] (!!) 

متأسفانه در نخستين جمله به نخستين گزافه! رسيده‌ايم آيا براستي باديه‌نشينان عرب از صدر اسلام تاکنون، به عوالم روحاني توجّهي نکرده‌اند؟! 

شايد نويسنده مي‌خواهد بگويد: آن «مجرّدبيني» و نگرش لطيف که مثلاً در انديشة فيلسوفان اسلامي و عارفان بنظر مي‌آيد، در عرب باديه‌نشين ملاحظه نمي‌شود! اگر مقصود وي همين معنا باشد (چنانکه در صفحه 318 اشاره‌اي به اين معنا دارد) حقّاً که در اداي سخن، بسيار کوتاهي کرده و پس از عمري قلمزني! دست آن جناب بدامان فصاحت نرسيده است. باري، سيره‌نويس چنين ادامه مي‌دهد: 

[مردمي فقير در سرزمين خشک و بي‌برکت زندگي مي‌کنند و جز پاره‌اي عادات و رسوم، هيچ گونه نظام اجتماعي استواري بر آنها حکومت نمي‌کند. مردماني سريع الانفعال، از بيت شعري به وجد و نشاط آمده و از بيت ديگر به خشم و کينه مي‌افتند. خودخواه و مغرورند و به همه چيز تفاخر مي‌کنند حتّي به نقاط ضعف و به جرم و خشونت و اعمال عنيف خود. مردمي نادان و دستخوش اوهام و انباشته از پندار خرافي به حدّي که در زاوية هر تخته سنگي جنّي و شيطاني در کمين خويش تصوّر مي‌کنند. بواسطه طبيعت خشک سرزمين خويش از زراعت که اساس تمدّن انساني است بيزارند و خواري را در دم گاو و عزّت را در پيشاني اسب مي‌جويند. جز انجام حوايج ضروري و آني و بهيمي خود هدفي ندارند و بت‌ها را براي همين مقصود مي‌خواهند و مي‌پرستند و از آنها ياري مي‌جويند. تجاوز بديگران امريست متداول و رايج مگر اينکه آن ديگران مجهّز و آمادة دفاع از خويش باشند. گاهي تجاوز به حقوق غير و بکار انداختن عنف مايه مباهات مي‌شود. و اشعار حماسي براي آن مي‌سرايند. اگر به زن ديگري دست يافته بجاي اينکه شيوة جوانمردي (!!) بکار انداخته و اسرار او را فاش نسازند بر عکس، آن زن را رسوا ساخته و نشاني‌هائي از اندام وي را در شعري شرح مي‌دهند]! توجّه داريد که در قاموس جناب سيره‌نگار، کسي که به ناموس ديگري دست‌ اندازد ولي دم بر نياورد البته شيوة «جوانمردي»!! بکار انداخته! واقعا! اين اندازه فصاحت، شاهکار است! اميد است مقصود حضرت سناتور! آن باشد که: «اگر به زن ديگري دست يافتند بجاي آنکه بر ناجوانمردي خود نيافزانيد و اسرار او را فاش نسازند .... الي آخر»! باري نويسنده، دنباله سخن را چنين مي‌گيرد: 

[خدا از نظر آنها يک موجود قراردادي است. واقع و نفس الأمر براي او قائل نيستند از اين‌رو در مقام رقابت با قبيله‌اي که بت معروفي دارد براي خويشتن بتي ديگر مي‌آفرينند و به ستايش آن مي‌پردازند .... از سير در تاريخ سال‌هاي نخستين هجرت اين خصوصيت قومي خوب به چشم مي‌خورد، ترس يا اميد به غنائم، طوائف اطراف مدينه را بسوي مسلمانان مي‌برد و شکست مسلمين (چون شکست احد) آنان را دور مي‌ساخت و موجب مي‌شد به مخالفان مسلمانان روي آورند. حضرت محمّد به خوي و روش آنها کاملاً آشنا بود از اين‌رو در قرآن مکرّر به آياتي بر مي‌خوريم که همين معني را مي‌پروراند، مخصوصاً در سورة توبه که آخرين سوره‌هاي قرآني و بمنزلة وصيت‌نامه پيغمبر (!!) است. آيه‌هاي 50 و 101 را بخوانيد که در يکي از آنها صريحاً مي‌فرمايد: )الْأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْراً وَنِفَاقاً وَأَجْدَرُ أَلاَّ يَعْلَمُوا حُدُودَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ( يعني اعراب بيش از هر قومي به کفر و نفاق مي‌گرايند و ابداً شايستگي آن را ندارند که اصول خداپرستي(!!) را بکار بندند و از اين‌رو آرزو مي‌کنند کاش قرآن بر غير عرب نازل شده بود 

)وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ( (سوره شعرا آيه128) باري سخن از شيوع اوهام و خرافات در عربستان بود که حتّي بت‌ها را نيز براي انجام حوائج ضروري و زودگذر روزانه مي‌پرستيدند امّا در حجاز مخصوصاً در دو شهر مکّه و مدينه امر چنين نبود..] (از آغاز فصل تا صفحة 63) 

پيش از آنکه نويسنده از مکّه و مدينه سخن بگويد لازمست گفتار وي را دربارة باديه‌نشينان عرب، نقد کنيم: 

اوّلاً: اعراب يعني باديه‌نشينان جزيره العرب[1]، آن چنان که نويسندة 23 سال آورده همگي کافر و منافق و ناجوانمرد نبودند بلکه بگواهي قرآن کريم (در همان سورة توبه) افرادي مؤمن و پاک دل و کريم نيز از ميان آنان تربيت شده و صحرا را بنور ايمان و اخلاص و توحيد روشن کرده بودند چنانکه مي‌خوانيم: 

)وَمِنْ الأعْرَابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَتَّخِذُ مَا يُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِنْدَ اللَّهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ أَلاَ إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَهُمْ سَيُدْخِلُهُمْ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ( (توبه: 99).

«از ميان اعراب (باديه‌نشينان) کساني هستند که بخدا و روز باز پسين ايمان دارند و آنچه را انفاق مي‌کنند ماية نزديکي بخدا و دعاهاي پيامبر مي‌شمرند، بدانيد که انفاق‌هاي ايشان براي آنان ماية نزديکي (به حق) است و خدا آنها را در رحمت خويش داخل خواهد کرد خدا بسي آمرزنده و مهربان است».

آري! آيه‌اي را (در مذّمت اعراب) از سوره‌اي بر گزيدن و آية ديگر را (در منقبت ايشان) از همان سوره کنار نهادن! با روش تحقيق نمي‌سازد و از جوانمردي! هم فاصله دارد. بعلاوه ايمان و نيکوکاري گروهي از اعراب، قدرت تأثير و تربيت اسلام را در دل صحرا نيز نشان مي‌دهد و ثابت مي‌کند که موضوع «اميد به غنائم» چنانکه نويسنده ادّعا کرده نسبت به باديه‌نشينان عموميت نداشته است بويژه که قرآن کريم تصريح مي‌نمايد باديه‌نشينان مزبور در راه خدا «انفاق» مي‌کردند و از اموال خود مي‌گذشتند. 

ثانياً: آنچه سيره‌نويس آورده که در آيه‌هاي 50 و 101 از سورة توبه، اعراب مورد نکوهش قرار گرفته‌اند، اين ادّعا مانند ادّعاهاي ديگر! از کمال دقّت ايشان!! حکايت مي‌کند زيرا پنجاهمين آيه از سورة توبه به هيچ‌وجه پيوندي با باديه نشينان عرب ندارد   واز«منافقان شهر مدينه» سخن ميگويد! و در آيه 101نيز هر چند سخن از نفاق برخي باديه‌نشينان رفته ولي آيه‌اي نيست که نويسنده آن را بگواهي آورده است! در آية 101 چنين مي‌خوانيم: 

)