تيار ديگران نهاده دست بدامن «روانشناسي» زده! باميد آنکه تکليف آن روايت کذايي! را معلوم کند و دلخوش از آنکه به اسرار وحي راه يابد! در حاليکه نخست بايد صحّت روايت را اثبات کرد و سپس آن را سرماية سخن و دستاويز روانکاوي قرار داده و بقول عرب ثبّت العرش ثمّ انقُش[1] و بزبان پارسي: «اوّل برادري خود را ثابت کن سپس ادّعاي ارث بنما»! بخصوص که روانشناسي سيره‌نويس جديد، جديد است! و به رؤيا‌پردازي و افسانه‌پردازي بيشتر مي‌ماند تا به تحليل رواني! و به هر حال بهتر است تفصيل اين پژوهش تازه را از کتاب 23 سال بياوريم. 

نويسنده پس از آنکه چند کلمه‌اي دربارة کوه «حِراء» سخن گفته، چنين مي‌نويسد: 

[گاهي رغبت شديد به تنهايي و دوري از غوغاي زندگاني، او (محمّد) را بدانجا مي‌کشاند ..... يکي از غروب‌هاي پائيز (610) که بنا بود بخانه برگردد بموقع برنگشت، از اين‌رو خديجه نگران شده کسي بدنبال وي فرستاد ولي پس از اندکي، خود محمّد در آستانة خانه ظاهر شد امّا پريده رنگ و لرزان، بيدرنگ بانگ زد: مرا بپوشانيد، او را پوشانيدند و پس از مدتي که حال او بجاي آمد و حالت وحشت و نگراني برطرف شد پيش‌آمدي را که موجب اين حالت شده بود براي خديجه نقل کرد ....]. 

در اينجا پرسشي بذهن مي‌آيد که اين ماجري (هر چه مي‌خواهد باشد)! بنابر کدام سند و از قول چه کسي گزارش شده است؟ نويسندة 23 سال بلافاصله در پي سخن گذشته خود باين پرسش چنين پاسخ مي‌دهد: [خوب است حديثي از عايشه نقل شود که غالب محدّثان بزرگ و معتبر چون مسلم، بخاري، ابن عبدالبر، ابو داود طياسي (!!) نويري(!!) ابن سيد النّاس و فقيه بنامي چون احمد بن حنبل در مُسند آورده‌اند....]. (صفحة 42 کتاب) 

با اين توضيح معلوم شد که نويسنده بکدام حديث روي آورده و چه مآخذي را مورد استناد قرار داده است، امّا پيش از آنکه روايت منقول از عائشه بپايان رسد بايد بگوييم که اوّلاً: در ميان محدّثان کسي بنام طياسي يا نويري از مادرزاده نشده‌اند! محدّث معروفي که نويسندة محقّق! خواسته از او ذکر خيري کرده باشد، ابو داود طَيالِسي (متوفي بسال 304 ه‍. ق.) بوده است که کتاب مُسنَدوي شهرت دارد. 

و نيز محدث ديگر، ابوزکريا يحيي بن شرف نَوَوي نام داشته که از أعلام مذهب شافعي در قرن هفتم هجري بشمار مي‌رود و شرح مبسوطي بر «صحيح مسلم» نگاشته است. 

ثانياً: کساني امثال مسلم و طيالسي و احمد بن حنبل و ابن عبدالبرّ و ابن سيد النّاس و نووي در گزارش از امّ المؤمنين عائشه، اسنادي جداگانه از سند بخاري نياورده‌اند تا با آوردن نام اين محدّثان بتوان بر کثرت اسناد اين روايت دليل آورد بلکه سند محدّثان مذکور همان سند بخاري است يعني همان روايتي که با اختلاف چند راوي در نهايت به «عروه بن زبير» مي‌رسد و او از عائشه نقل کرده است و اين را مي‌گويند خبر واحد! پس نام محدّثان بزرگ را پياپي ياد کردن در چنين موضعي جز بکار «بازارگرمي» نمي‌آيد! 

ثالثاً: باتّفاق ارباب سيره و تاريخ، عائشه لااقل چهار سال پس از بعثت پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- متولّد شده و بديهي است که در هنگام بعثت شاهد احوال آن حضرت نبوده است و در خبر وي نيز نيامده که ماجراي بعثت را از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- شنيده باشد با آنکه عائشه و عموم صحابه عادت داشتند چون حديثي را از پيامبر اکرم آموخته بودند با اين قيد که: (سمعت عن رسول الله: از پيامبر خدا شنيدم ....) آن را گزارش مي‌کردند تا بر اعتبار حديثشان افزوده شود و مورد پذيرش همه قرار گيرد بنابراين بفرض آنکه حديث مزبور بدون کم و زياد از عائشه نقل شده باشد مي‌توان احتمال داد که عائشه در کودکي آن را ازشخصي (جز رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم-) شنيده است، امّا او چه کسي بوده و اطّلاعاتش تا چه اندازه دقيق و صحيح بشمار مي‌آمده؟ هيچ معلوم نيست و بنا به اصطلاح علم حديث اين خبر از «مراسيل» شمرده مي‌شود و خبر مرسل در خور اعتماد نيست. 

رابعاً: هر خبري که در صحيح بخاري و مسلم و مسند احمد بن حنبل و امثال اينها آمه باشد همواره نزد حفّاظ حديث اعتبار ندارد چنانکه ابن حجر عَسقَلاني (متوفي بسال 852 ه‍.ق.) در مقدّمة کتاب معروفش: «فتحُ الباري بِشرح صحيحِ البخاري» که آن را در توضيح صحيح بخاري نگاشته (همانگونه که در جزء نخستين آورديم) مي‌نويسد: وقد انتقدهُ الحفّاظُ في عَشَرة ومِأَئة حَديث يعني: «کتاب بخاري از سوي حافظان احاديث در صد و ده حديث مورد انتقاد قرار گرفته است»! و نيز شهاب الدّين احمد قسطلاني (متوفّي در سال 923 ه‍.ق.) در کتاب: «ارشاد الساري لشرح صحيح البخاري» مي‌نويسد: ما انتُقد علي البخاري من الأحاديث أقلّ عَددا ممّا انتُقد على مسلم»[2]. يعني: «انتقاداتي که بر احاديث کتاب بخاري شده کمتر از انتقاداتي است که بر کتاب مسلم کرده‌اند»! و دانشمند مشهور حنبلي، عبدالرحمن بن جوزي (متوفّي بسال 597 ه‍.ق.) در کتاب «صيدُ الخاطر» از قول احمد بن حنبل آورده که او گفته است: «قصدتُ في المُسند المشهور فلو أردتُ أن أقصُد ما صحَّ عندي لم أورد من هذا المُسند إلا الشّيء بعد الشّيءِ اليسير»[3]. 

يعني: «من در مسند هر چه را مشهور بوده آورده‌ام و اگر مي‌خواستم احاديثي را که به نزد من صحيح شمرده مي‌شود بياورم جز چيزهايي اندک در پي يکديگر نمي‌آوردم»! پس جناب سيره‌نويس که بمندرجات کتب مذکور اعتماد کرده و بويژه بر مسند احمد تکيه نموده و مي‌نويسد: [وفقيه بنامي چون احمد در مسند آورده] شبيه کاسة داغتر از آش و ديگ شيرين‌تر از حلوا شده است! 

خامساً: از ميان احاديث کتب نامبرده گزارش عائشه مخصوصاً مورد نقد علماي برجسته قرار گرفته است! 

چنانکه نووي در شرح بر صحيح مسلم، مي‌نويسد: 

«وأما مُرسل الصّحابي ..... کقول عائشةَ (رضي الله عنها): (أوَّل ما بُدي به رسول الله  صلى الله عليه وسلممن الوحي الرُّؤيا الصّالحةُ ....) قال الأستاذُ الإمامُ أبو إسحق الاِسفرايني لا يحتجُّ به)[4]. 

يعني: «روايت صحابي که مرسل باشد مانند سخن عائشه که گفته است: (نخستين بار که وحي بر پيامبر آغاز شد بصورت رؤياي صادقه بود ... الي آخره) در اين باره استاد، امام ابواسحق اسفرايني گفته است که نمي‌توان آن را حجّت قرار داد». 

و اسفرايني از بزرگان اهل سنّت و از مشاهير فقهاي ايشان در قرن پنجم هجري بوده است. امّا از أکابر و أعلام شيعه که گزارش امّ المؤمنين عائشه را غير قابل اعتماد شمرده‌اند امام، شرف الدّين عامِلي را بايد نام برد که دربارة حديث عائشه ضمن نامه‌اي به «مجمع علمي عربي» مي‌نويسد: «فالحديث باطل من حيث متنه وباطل من حيث سنده»![5] 

يعني: «اين حديث از حيث متن و سند باطل است»! 

بنابراين، گزارشي را که کارشناسان فن و ناقدان حديث آن را معتبر نشمرده‌اند چگونه مي‌توان موثّق شمرد و دستاويز سيره‌نويسي ساخت؟ و بدون نقد و تحقيق آن را سرماية روانکاري قرار داد! 

آري گواه آوردن از حديث شرايط و لوازمي دارد. حديث ممکن است «متواتر» يا از «آحاد» باشد، ممکن است «مُسند» يا