از دنیا رفت با تشریفاتِ کاملی جنازة او را به خاک سپردند. و خود حضرتِ یوسف(ع) صد و بیست سال، عمر کرد.آیه 101
متن آیه:
رَبِّ قَدْ آتَيتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيي فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ
ترجمه: پروردگارا تو پادشاهی به من عطا کردی و تعبیر و تأویلِ مشکلات را به من آموختی، ای ایجادکنندة آسمانها و زمین توئی صاحب اختیارِ من در دنیا و آخرت، مرا مسلمان از دنیا ببر و به شایستگان ملحق فرما.(101)
نکات: دل بیدارِ حضرت یوسف(ع) با همة ریاست و گرفتاری، به حکومت و مقام آلوده نشد و از یاد خدا غافل نگشت. در وقتی که در اوج قدرت است دلش از نور ایمان لبریز بود، و از لذِت مناجات با خدا دست نکشید. ولی مردم دنیاپرست به اندک ریاستی از خدا غافل می‌شوند و جلوه‌های فریبندة ریاست دلِ آنان را می‌لرزاند و به دنبال خود می‌کشد. ولی فرزند یعقوب، خود را ناچیز می‌شمرد و عرض می‌کند: خدایا این ریاست و فرمانفرمائی و علمِ حلّ مشکلات را تو به من عنایت کردی و زمام اختیار من به دست قدرت توست و ولیِّ امر من در دنیا و آخرت توئی، و من که برای خود لیاقتی فکر نمی‌کنم و خود را شایسته نمی‌دانم خودت مرا در زمرة صالحین به شمار آور. و در ضمنِ کلام خود اشاره کرده که این مُلک و پادشاهی را كه تو به من عنایت کردی در مقابلِ قدرت و ملک بی‌پایان تو هیچ است. و همچنین علمی که به من عنایت کردی قطره‌ای است در مقابلِ علم و حکمت بی‌انتهای تو. و دیگر اشاره کرد به اینکه این کاروان هستی و این دنیا با تمام آنچه در اوست در مقابل تسلیم به حقّ، چیزی نیست و همه فانی و بی‌ارزش است، و آنچه مطلوب و با ارزش است که از خدا می‌خواهد مسلمان‌بودن و مطیع خدا بودن است. که این تسلیم به حق باقی باشد تا وقتِ جان‌دادن و به بندگان صالحین ملحق‌شدن و آخرتِ ابدی و سعادتِ جاویدانی را در زیر سایة لطف الهی دریافتن: تَوَفَّنِي مُسْلِمًا.
این است مکتب حضرت یوسف(ع) که یکی از رسولانِ بزرگِ الهی است. ای کاش تمامِ ریاست مآبان و قدرتمندان دنیا به آن حضرت اقتدا کنند و رجالِ زمامدار در حال زمامداری از خدا وحقایق عالمِ آخرت، آنی غفلت نورزند، و گولِ زرق و برق دنیا را نخورند. خصوصاً قدرتمندان و رؤسائی که شرق و غرب جهان را از پلنگ صفتی خود به وحشت انداخته‌اند. و علم و قدرت که از سرمایه‌های بزرگ بشر است در راه فنا ساختن مصرف می‌شود.
اگر فرمانفرمایان بشری در کملاتِ حضرت یوسف(ع) نظر می‌کردند و مطابق این آیه عمل می‌کردند، جهان را از جهل و ضعف و بی‌ایمانی نجات می‌دادند و از وحشت خلاص می‌کردند، چنانکه حضرت یوسف(ع) در زمانِ خود همین کار را کرد.
پس روشن شد که مکتب حضرت یوسف(ع) مکتب تقوی و طهارت و خیرخواهی بشریت است، و خدا برای اینکه بشر را به هدایت و سعادت و خیرِ خود راهنمائی کند، این قصّه و اخبار را به رسول خود وحی نموده است.آیه 102
متن آیه:
ذَلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيبِ نُوحِيهِ إِلَيكَ وَمَا كُنْتَ لَدَيهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ يمْكُرُونَ
ترجمه: این داستان از اخبار غیبی است که به تو وحی کردیم، و تو نزدِ ایشان نبودی هنگامی که در کارِ خود اتّفاق کردند درحالیکه مکر می‌نمودند.(102)
نکات: این داستان شیرین و پرفایده و شورانگیز و عبرت‌خیزِ حضرت یوسف و خاندانش از جهات متعدّد اهمّیّت دارد و مورد توجّه می‌باشد و لذا خدا با کلمة «ذَلِكَ» که اشاره به چیز با عظمت و دلالت بر عظمت می‌کند آورده است: 
1- بهترین سندِ تاریخی و اوضاعِ مصر و بنی‌اسرائیل است.
2- تقوی و طهارت یوسف(ع) برای همة جوانان سرمشق، و کید و مکرِ برادران و زلیخا و دیگران و به نتیجه نرسیدنِ مکر، و به هدف نرسیدنِ آنان، بهترین درسِ عبرت است برای مردم دنیا خصوصاً فرمانفرمایان.
3- از نظر ادبیّت و فصاحت و شورانگیزی سرمقالة شعراء و نویسندگان است.
4- از نظر اعجاز راهنمای طالبینِ هدایت است، که خدا فرموده این یک خبر غیبی است، و این اعجاز و دلیلِ راستی و درستی محمد(ص) است زیرا نه او و نه مردمِ دنیا از این سرگذشت با این همه تفصیلی که در قرآن آمده اطّلاعی نداشتند و تصوّر نمی‌شود کسی بدون وحی بتواند چنین تاریخی را مو به مو طبق واقع بیان کند.
حال اگر کسی اشکال کند که بگوید همین قصة یوسف در تورات ذکر شده و محمّد یا افراد دیگری از تورات گرفته‌اند، پس خبر غیبی نشد چگونه اینجا فرموده است: از اخبار غیبی؟ جواب این است که: 
اولاً: نکات و مطالبی که در این قصّه بیان شده بسیاری از آن در تورات نیست خصوصاً مطالب مفیده که هدفِ قرآن می‌باشد در تورات نیست. هر کس صدق گفتار ما را بخواهد به کتاب جمالِ انسانیّت آقای صالحی مراجعه کند که آنجا توضیح داده مطالبی که در قصّة یوسف می‌باشد و در تورات نبوده.
ثانیاً: شما به تورات مراجعه کنید، این قصّه که در توراه آمده مخلوط است به بسیاری از اوهام و نسبتهای زشت به حضرت یوسف(ع) و مطالب برخلافِ عقل و واقع. در حالیکه قرآن یک کلمه اوهام و خرافات در این قصه نیاورده. قصه‌های قرآن، اکثر، اخبارِ غیبی است مانند قصة نوح که حق‌تعالی در سورة هود آیة 49 فرموده: 
(تِلْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيبِ نُوحِيهَا إِلَيكَ مَا كُنْتَ تَعْلَمُهَا أَنْتَ وَلَا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هَذَا)	
«این قصه‌ها از اخبار غیبی است که آنرا به تو وحی می‌کنیم، و پیش از اینکه به تو وحی شود نه تو آنها را می‌دانستی و نه قومت».
پس رسول خدا(ص) و قومِ او این اخبار را طبق واقع نمی‌دانستند و اگر توراه و اهلِ آن از این قصص چیزی بدانند ولی پیغمبرِ اسلام(ص) و قومِ او که مردمِ بی‌سوادی بودند چیزی نمی‌دانستند.
ثالثا: می‌توان گفت این اخبار نسبت به پیغمبر اسلام(ص) و قومِ او، اخبار غیبی است نه نسبت به دیگران، زیرا محمد(ص) سواد نداشت و کسی هم که او را از توراه و انجیل آگهی دهد نبود و تازه اگر کسی هم بود قصه‌های مخلوط به اوهامی که در توراه و انجیل است به او یاد می‌داد، من باب نمونه می‌گوئیم: در توراه باب 37 سفر پیدایش می‌گوید یوسف هفده ساله با برادرانش چوپانی می‌کرد. در حالیکه قرآن می‌گوید: او در حال کودکی از برادران جدا شده است. در توراه می‌گوید: حضرت یعقوب خودش به اصرار یوسف را به صحرا نزدِ برادران فرستاد، ولی قرآن می‌گوید: خیر برادران با مکر او را بردند و ... و ... .
اگر کسی گوید: بنابراین، اینکه خبرهای غیبی به محمّد وحی شده، پس محمد(ص) دانای غیب است، پس چگونه در آیات دیگر می‌گوید: محمد(ص) غیب نمی‌داند؟
جواب این است که بعضی از اخبار غیب از طرف خدا به محمّد(ص) وحی شده صحیح است، ولی کسی که خبر غیبی را به او گفتند، او اگر به آن اخبار ایمان آوَرَد و بپذیرد او مؤمن به این اخبار غیب است نه عالمِ به غیب. زیرا نمی‌توان گفت به هر کس خبری از غیب گفتند: او عالم به غیب می‌شود و لذا اخباری که از غ