را خریدند و به طرف مصر حرکت کردند به قبر مادر رسید، و خود را از شتر انداخت بر سرِ قبرِ مادر و به گریه و زاری پرداخت، دروغ است.
و دیگر اینکه گویند که چون یعقوب وارد مصر شد، یوسف به استقبال وی آمد و خواست به احترام پدر پیاده شود، ولی جاه و جلال ریاست مانع شد و پیاده نشد و لذا جبرئیل آمد و نورِ نبوّت را از کفِ او بیرون برد! تمامش دروغ است زیرا آیه چنانکه شرح آن گذشت دلالت دارد که یوسف به حالت انتظار آماده بود و حضرت یعقوب(ع) بر او وارد شد و یوسف او را در آغوش گرفت و نزدِ خود جای داد، و پس از ورودِ به مصر هم والدین خود را با احترام کامل بالای تخت نشانید: وَرَفَعَ أَبَوَيهِ عَلَى الْعَرْشِ. آیا می‌توان گفت: یوسفی که خدا آن همه از او تعریف کرده و از محسنین است و از ذکر خدا غافل نیست و در تمام مدّت ریاستش آنی از عدالت روگردان نبوده، اکنون برای پدر خود کبر و غرور به خرج دهد؟! این به هیچ وجه باورکردنی نیست.
خاندان یعقوب، پس از ورودِ به مصر به سوی مرکز ریاست و کاخ خصوصی عزیز حرکت کردند و چون به مقصد رسیدند با راهنمائی مأمورین مرکبهای خاندان یعقوب را به محل معینی بردند، و آن خاندان را با کمال احترام وارد ساختند. در این موقع یوسفِ جوانمرد(ع) با کمال تواضع والدین خود را بر تخت ریاست خود نشانید. خَرُّوا لَهُ سُجَّدًا.
پس از آنکه والدینِ خود را بالای تخت برد قرآن می‌گوید: خَرُّوا لَهُ سُجَّدًا. آیا ضمیر خروا به برادران برمی‌گردد و یا به برادران ووالدین یعنی به همه برمی‌گردد که در اینجا همه در مقابلِ یوسف به خاک افتادند در حالیکه حضرتِ یوسف، تاج بر سر و لباس رسمی با عظمت در بردارد. آیا از جلالِ یوسف خیره شدند و یکباره برای تعظیم وی سجده کردند و شاید این ادب، معمول مصریان بوده و یا خیر برای شکر خدا که یوسف را به این مقام رسانیده سجده کردند.
حضرتِ یوسف(ع) در اینجا برای شکرگذاری و یاد خدا و الطافِ او نطقی ایراد کرد و به پدر و برادران، احسانِ الهی را تذکّر داد و یادی از کودکی خود نمود وچند جمله بیان کرد: 
1- يا أَبَتِ هَذَا تَأْوِيلُ رُؤْياي. یاد خوابی کرد که در طفولیت از توجّه پروردگار دیده بود و پدرش تعبیر کرده بود که خدا تو را به مقام عالی می‌رساند، و از تأویل احادیث به تو می‌آموزد، و نعمتش را بر تو و بر آل یعقوب تمام می‌کند. اکنون پس از چنین سال این خواب تعبیر شده و تحقّق پیدا کره و خدا او را به مقام عالی رسانیده که پدر و مادر و برادرانِ وی، برای وی تعظیم کردند، و آلِ یعقوب به برکت او در پناه او، از رنجِ قحطی و از زندگیِ بیابانی آسوده گشتند. حال که همه در این بزمِ پرشکوه غرق شادیند باید یاد خدا کنند. یوسف برای حقّشناسی و سپاسگزاری خدا را فراموش نکرده می‌گوید: قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقًّا. آن خواب را خدا تحقّق بخشید نه فکرِ من و نه قدرتِ من.
2- یادی از ایّام زندان کرده و زمانِ زندان و زندانیان را فراموش ننموده، این لطف و عنایتِ پروردگار است که مظلومی را نوازش کرده و بندة بیچاره‌ای را از چنگال ظلم و ستم و استبداد نجات بخشیده و بی‌گناهی او را بر همه روشن و آبروی او را حفظ کرده و به یکی از مقاماتِ حسّاس رسانیده، ای پدر بزرگوار این خواستِ خداست که: وَقَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ.
و امّا چرا حضرت یوسف(ع) نجات از چاه را یاد نکرد، برای اینکه به برادران گوشه‌ای نزند زیرا به ایشان فرموده: لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ.
3- نجات از تفرقه و جدائیِ کسان را یاد می کند که خدا نعمتِ بزرگی به خاندانِ ما عطا کرده و شما را از بیابانگردی به تمدّن شهری رسانیده که برای ترقّی و تکامل، همه گونه وسائل موجود است، از مسجد و مدرسه و سایر مواهب الهی برخوردار شوید: جَاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ. خاندان ما اکنون می‌توانند زندگی آبرومندی نموده و در راه ترقّی و تکامل در حدودِ امکانات قدم بردارند.
4- نجات از اختلاف کلمه و فتنة شیطانی که میانِ من و برادرانم فتنه کرد و صفا و اتّحادی که داشتیم از بین برد و به القاء حسد، برادرانم را وادار کرد که مرا دور کنند ومرا بعنوان زر خرید بفروشند و برای پدرِ دل‌شکسته‌ام چه حوادثِ تلخی بوجود آورد. اینک جدائی ما تبدیل به وصال شده و روابطِ من و برادرانم به صلح و یکرنگی برقرار شده و تیرگی و کدورتِ ما تبدیل به دوستی و علاقمندی شده است. مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيطَانُ بَينِي وَبَينَ إِخْوَتِي.
در اخبار است که در اینجا یعقوب(ع) از یوسف(ع) پرسید که برگوی برادران با تو چه کردند؟ یوسف سزاوار ندید که دردِ دلِ پدر را تجدید کند و برادران را خجالت دهد، گفت: ای پدر فعلاً وقت آن است به شکر اشتغال ورزیم نه به شکایت.
و بالاخره خدای لطیفِ حکیم و دانا دربارة ما هر چه مصلحت بوده بر اساس حکمت و علم انجام داده و نباید الطاف او را فراموش کرد.
و یکی از فتنه‌های نفسانی و شیطانی که خدا یوسف را حفظ کرد و نجات داد این است که چون یوسف دارای معرفت و محبت الهی بود او را به عشق زلیخا مبتلا نکرد و از آلودگی عشق یک بیماری شدید نفسانی است محفوظ داشت. یکی از آثارِ ایمان و محبّتِ خدا، این است که انسان عشقِ مفرط و محبّتِ جنون‌انگیز نسبت به موجودات عالم ماده پیدا نمی‌کند زیرا وقتی نور ایمان در دل انسان شدیداً نیرو گرفت نمی‌گذارد نمایشات و زیبائیهای عالم ماده انسان را فریب دهد و دیوانه‌وار دنبال آن بدود. این است که علی(ع) در صفات مؤمنین به خدا فرموده: عَظُم الخالقُ فی أنفسهم فصغُر ما دونه فی أعینهم. و از امام صادق(ع) از عشق پرسیدند؟ فرمود: قلوب خلت  عن ذکر الله فأذاقها الله حب غیره. دلهائی که از یاد خدا تهی شدند شیرینی محبت دیگران در آن، اثر می‌بخشد.
طبقِ بعضی از تواریخ، خاندانِ یعقوب، هفتاد و سه و یا هفتاد و پنج نفر به شمار می‌آمدند که حضرت یعقوب(ع) بزرگ ایشان بود و حضرت یوسف(ع) که صدر اعظم مصر بود با تحصیل اجازه از پادشاه مصر، سرزمین جوشن را که مرتع و چراگاه خوبی بود در اختیارِ ایشان گذاشت که در آنجا مسکن کنند، و گلّه‌های خود را به چرا ببرند و پدرِ بزرگوار خود را در کاخ مخصوص جای داد، و برادران به کارهای خود پرداختند. و معلوم نیست تا چه اندازه وارد کارهای دولتی شدند یا خیر؟
طولی نکشید که حضرت یعقوب(ع) پس از صد و چهل سال در بستر احتضار افتاد. حضرت یوسف(ع) به بالین او حاضر بود، و فرزندان خود افرائیم و منسی را نزد او حاضر کرد. و حضرت یعقوب ایشان را برکت داد. 
حضرت یعقوب(ع) در حال احتضار، در حضور تمام فرزندانش وصیّت مهمی ایراد کرد که در قرآن مجید سورة بقره آیة 132 و 133 ذکر شده و به فرزندانش فرمود: پس از فوتِ من چه را خواهید پرستید؟ عرض کردند: خدائی که معبود تو و ملجأ تو و پدرانت اسحاق و اسماعیل و ابراهیم بوده. این وصیّت را نمود برای آنکه فرزندانش ملازمِ توحید و خداپرستی باشند و دیانتِ توحید را که وسیلة عزّت و سعادتِ آنها در دنیا و آخرت می‌باشد حفظ کنند. و چون حضرت یعقوب(ع) 