ول را به صورت ماضی آورده یعنی موت و حیاتی به شما داده که از حالت جمادی خارج وبه حیات دنیوی نائل شده‌اید، و موت و حیات دیگر در مستقبل به شما عطا خواهد شد، و آن مردن به اجل دنیوی و حیات اخروی است، و اما اینکه در قبر حیات و موتی باشد یا خیر، در این آیه مسکوت و بلکه منفی است، ولی از آیة 56 سورة دخان:(لَا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولَى ...)(دخان: 56)
عدم حیات و موت در قبر استفاده می‌شود و همچنین از آیة 15 و 16 سورة مؤمنون.آیه 23
متن آیه:
وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَاي إِنَّهُ لَا يفْلِحُ الظَّالِمُونَ
ترجمه: همان زنی که یوسف در خانة وی بود او را به خویش دعوت کرد، و درها را محکم بست و گفت: برای تو آماده‌ام، یوسف گفت: پناه بر خدا(من به سرپرست خود خیانت نمی‌کنم) زیرا او حق تربیت به گردن من دارد و مقام مرا نیک نمود، بدرستی که ستمکاران رستگار نمی‌شوند.(23)
نکات: زلیخا با اینکه یک خانم محترم و آبرومند مصر بود، شعلة عشق، او را گرفتار، و هستی او را گرفت. آن همه حیا و عفّت که حق‌تعالی در نهاد زن آفریده در شراره‌های عشق، نابود گردید. زلیخا ابتدا با زبانِ یک عاشق دلباخته با او وارد گفتگو شده و مقصودِ خود را با کنایه واشاره اظهار می‌داشت، تا بلکه شرارة عشقِ او در یوسف اثر کند.
برای عاشقِ دلسوخته بهترین وسیله و برّنده‌ترین سلاح این است که شور عشقی در مغز معشوق تولید کند تا متقابلا شراره‌های عشق یکدیگر را طوفانی کنند. ولی هر کس فهمید معشوق شده متکبر می‌شود و به عاشقِ گرفتار اعتنا نمی‌کند. پس باید عاشق عشقِ خود را پنهان کند تا بتواند جلبِ توجه معشوق کند، و این هم بسیار مشکل است: 
اگر گویم دهان و لب بسوزد
		و گر پنهان کنم جانم بسوزد

برای عاشق آنگاه بدبختی عجیب فراهم می‌شود که معشوق اعتناء نکند و کناره‌گیری کند و هیجانِ افکارِ سوزندة عاشق را با افکار خود پیوند ندهد، و برابر دیده‌های پر از امید عاشق تبسّمی نکند. در این صورت شعلة سوزندة عشق دوباره به درون دل عاشق برمی‌گردد و او را آتش می‌زند.
زلیخا به جهت عشق به یوسف، بسیار بیچاره و بدبخت شد. زیرا عفّت و مناعِت این جوان زیبای عبرانی که او را سرد و کناره‌گیر و بی‌اعتنا جلوه می‌داد، امواجِ خروشانِ عشقِ زلیخا را که به سنگهای ساحلی وجودش برخورد می‌کرد، دوباره برگشت می‌داد و او را زیر تلاطم موجهای خود غرق ناامیدی می‌کرد.
فشار عشق زلیخا، او را واداشت تا تمام حجابهای اخلاقی و معنوی که میان او و یوسف بود درید: 

اول: مناعت طبع زن.
دوم: بزرگی او که بانوی حرم بود.
سوم: زیبائی.
چهارم: حسّ مادری.
پنجم: ترسِ از شوهر.
ششم: خوف از بدنامی.
هفتم: ترسِ از بی‌اعتنائیِ یوسف.
ولی زلیخا گمان نمی‌کرد که با چنین زیبائیش، یوسف که در حالِ جوانی و قوّتِ نیروی شهوانی است باز از او خودداری کند. وی خیال کرد شاید یوسف از فاش‌شدن قضیه خجالت می‌کشد و کناره‌گیری می‌کند. وکناره‌گیری یوسف را حمل به ریاکاری و یا ظاهرسازی و یا خوف می‌کرد زیرا جوانان اکثرا چنین‌اند. و خصوصاً که هر زنی که زیباست گمان نمی‌کند مردی او را دوست نمی‌دارد. زلیخا باور نمی‌کرد یوسف قلباً عفیف و در خلوت هم جوابِ منفی، خواهد داد.
این بود که زلیخا برای رفع نگرانیِ یوسف، یک عمارتِ مخصوص و معیّنی ساخت و فکر او را از این جهت راحت کرد. و در این عمارت نقشه‌های مختلفی در اثر عشق کشید.
أمّا یوسف(ع) از وقتی که فهمید زلیخا عاشق اوست، و با نظرِ آلوده و غیرعفیف به او نگاه می‌کند، در برابر او همواره سر به زیر بود و به او نگاه نمی‌کرد تا نگاهِ فتان او شرارة عشق زلیخا را شعله‌‌ور نکند. اگرچه یوسف سرتا قدم مثال أتم زیبائی بود و از هر بن موی خود، شرارة عشق بر زلیخا می‌دمید. ولی چشمانِ محبوب و نگاهِ گرم او، اثر دیگری دارد. چشمِ جاودگرِ زیبا، با زیر و بالاشدنِ مژگان، دلِ عاشق را زیر و رو می‌کند، و او را به هیجان می‌آورد، و او را می‌رباید. گردشِ چشمانِ معشوق، آتش‌افکن در دلِ عاشق است. جنبشِ مژگانِ معشوق، بیانِ سحرآمیزی می‌خواند که بزرگترین ناطق از بیان آن عاجز است، و قلمِ تواناترین نویسندگان در برابر آن سرشکست و ناچیز است. بنابراین یوسف باید به زلیخا ترحمّ کند و سر به زیر افکند تا زلیخا آرزوهای خود را در چشمِ یوسف ملاحظه نکند، و هم یوسف التماسهای عاشقانة او را نبیند.
زلیخا شاید گمان می‌کرد چون یوسف جمال زیبای او را ندیده، بی‌اعتنائی می‌کند. و لذا در آن ساختمان نقشه‌هائی از زیبائی و دلفریبی و حالتِ نیم‌عریانیِ خود کشید تا بتواند یوسف را متوجّه خود کند.
بعضی گفته‌اند زلیخا کف عمارت و سقف و دیوارهای آن را آئینه‌کاری کرد، بطوریکه یوسف هر طرف نظر کند زلیخا را ببیند و به او توجّه کند و تقاضای او را جواب دهد.
نوشته‌اند که زلیخا عمارتی بناء کرد که یک رکنش بلور و رکن دیگرش زمرد و رکن سومش نقره و رکن چهارم عقیق وتمام دیوارها را جواهرنشان و زرنگار و مجسمه‌های پرندگان و سایر حیوانات نصب کرده بود. و درختهائی از طلا ونقره ساخته بود که بار آنها جواهر و چنین وچنان بود، و اندرونِ آن عمارت، اطاقِ بلوری ساخته بود که تمام دیوارها و سقف و کف آن آئینه بود. پس از آن، زلیخا، خود را آرایش کرد و به اقسام زینتها خود را زینت داد. سپس یوسف(ع) را به آن اطاق دعوت کرد. آنحضرت تا نظرش بر این اوضاع افتاد، عرض کرد: خدایا به عصمت خود مرا نگاه دار.
اکنون محفلی از پادشاه جمال و ملکة زیبائی و عشق تشکیل گردیده و باید اسرار محبّت و رازهای عشق در اینجا بازگو شود: 

راز و نیاز زلیخا با یوسف
هیچ قلم توانا و بیان شیوا نمی‌تواند اسرار و راز و نیاز این محفل عشق را کما هو حقه أداء کند. در محفلِ زلیخا که با تشریفات و مقدماتی بوجود آمده، عاشق دلباخته در برابر معشوق سرسنگین، جز با زاری و تضرّع و صدای لرزان چه بگوید؟ ناطقِ این بزم پرآشوب، چشم است اگر تابِ دیدن داشته باشد، و دل است اگر هیجان نباشد. خدا حال زلیخا را بکلمة: قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا، بیان نموده است. ما در اینجا یک پرده از مذاکرات را چنانکه نوشته‌اند بیان می‌کنیم: 
زلیخا: ای دوستِ عزیز، ای نورِ چشم من، ای آرامشِ دلم، این عمارتِ مجلّل باشکوه را برای تو ساخته‌ام.
یوسف: خدای‌تعالی در بهشت برای بندگان خود عمارتی ساخته که از این، مجلّل‌تر و با شکوه‌تر است. این، ویران می‌شود، ولی ویرانی در آن، راه ندارد.
زلیخا: ای یوسفِ عزیز، خواهش می‌کنم به تقاضای من جواب مثبت بده و خود را یک لحظه در اختیار من بگذار.
یوسف: می‌ترسم خدایتعالی مرا با این عمارت به زمین فرو برد.
زلیخا: ای یوسفِ عزیز چقدر بوی خوشت، جان مرا معطّر نموده.
یوسف: کاش پس از سه روز از مردنِ من بر بالینِ من می‌آمدی و از بوی نفرت‌آمیزِ من گریزان می‌شدی.
زلیخا: ا