َاهُ عَسَى أَنْ ينْفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يعْلَمُونَ
ترجمه: و آنکه در شهرِ مصر یوسف را خرید به زنش گفت: مقدمِ او را گرامی دار و پذیرائی کن، امید است ما را نفعی دهد و یا او را فرزند خود قرار دهیم، و بدین گونه ما یوسف را در زمین تمکّن دادیم و برای اینکه بیاموزیم او را تحقّق و حلِّ مشکلات را، و خدا بر أمر خود مسلط است ولیکن بیشتر مردم نمی‌دانند.(21)
نکات: چند روزی است که یعقوب(ع) پدر دلباخته، که تمام لذتهای زندگی را از سخن شیرین یوسف عزیزش دریافت می‌کرد و ضعف پیری را به مشاهدة جمال او جبران می‌کرد، هر روز صبح ستارة سحری او، یوسف بود و چشمِ او را روشن می‌کرد، اکنون در میان غم و اندوهی فرورفته، آن شیرین‌زبانیهای یوسف(ع) دیگر پردة گوش او را مترنم نمی‌کند، و آن گرمی که از نشستن یوسف در دامنش بر دِل سردش می‌رسید و حرارت به او می‌بخشید از او ربوده شده. دیگر نه دامنش گرم و نه دلش خوش ونه جوش و خروش زندگی دارد.
این روزها که کاروان مصر به راه می‌افتد و مایة امید او را با وضع قساوت و جفا می‌برد، طفل نورس او را بالای شتری کت‌بسته از او دور می‌کنند، طنابهای امید یعقوب(ع) کشش بیشتری برداشته و دل‌آگاه او هراس بیشتری دارد.
هر چند بیابانِ سرِ راهِ یوسف وسیع‌تر می‌شود برایش زندگی تاریک‌تر می‌گردد، زیرا شخص غریب وگرفتاری میان بیابان خود را می‌بازد و دست و پای او می‌لرزد. بدستور برادرانش، کت او را بسته‌اند. طفلی که بیابان ندیده و راهی نرفته به بستنِ دست او احتیاجی نبود، ولی محض سفارش برادرانش این کار را کرده‌اند.
از کنعان تا مصر دوازده روز راه است. آیا در این مدت به این طفل چه گذشته؟ از برگشت به آغوش پدر و مادر مأیوس، به سرنوشت آیندة خویش فکر می‌کند، وخاطرات ناراحت‌کننده‌ای دارد. آیا عاقبت این سفرِ اجباری چه خواهد شد؟ آیا من طاقتِ بندگیِ مخلوق را دارم؟ آیا به سرنوشتی بدتر از چاه نشینی دچار خواهم شد؟ آیا ممکن است با یک وسیله‌ای پدرم را خبر کنم؟ آیا دیگر امکان دارد روی پدرم را ببینم و چند قطره اشک نثار قدمش کنم؟
کاروان جز فروش دربارة یوسف(ع) نظری ندارد. برده‌فروشی که یکی از تجارتهای شوم بوده، در هر شهری بازار مخصوصی داشته که بندگان و اسیران را در آنجا به معرض فروش می‌گذاشتند. یوسف چون کودک زیبا و قابل توجهی بوده، او را در آن بازار به رسم مزائده حراجش نمودند. بدیهی است که یوسف(ع) قدرت دفاع ندارد که بگوید من بنده نیستیم. پس اجبارا باید تسلیم گردد.
خانواده‌های اشراف و بزرگان، بنده‌های خوش‌صورت را برای خدمتِ خانه می‌خرند و اگر طفل باشد بهتر می‌پسندند، برای آنکه بذوق خود، او را تربیت کنند. مشتریان بسیاری برای یوسف(ع) پیدا شد. مردم چه می‌دانند که این طفل نمکین را برای چه هالة غم واندوه گرفته؟، چه تلخیها و زحمات به او رسیده. طفلی که از آزادی کامل بهره‌مند بوده، اکنون گرفتارِ مردمِ پول‌پرست شده و مانند بندگان او را در معرض فروش آورده‌اند.
خزانه‌دارِ پادشاه مصر که نام او قطفیر و یا ازفیر بود، در فکر غلام لایقی بود. به وی اطلاع دادند که غلامِ خوش‌سیمائی در معرض فروش است. خزانه دار که لقبش عزیز بود، دید، که غلام کنعانی، با لباس نامطلوب و غبارآلوده و نامرتب أمّا بسیار زیبا و مانند قرص قمر، توجه او را جلب نموده.
خزانه‌دار، او را به چهل لیرة طلا و دو جامة مصری و هم وزنش پول نقره خرید. سپس او را به خانه برد و به همسرش سپرد. عزیز مصر مردی است عنین و از عمل جنسی محروم، ولی زیباترین زنان مصر را که نام او راعیل و به زلیخا ملقب است به ازدواج درآورده. شوهری که از انجام تقاضاهای جنسی عاجز است در برابر زوجه‌اش شکسته و ذلیل است، و به هر وسیله می‌خواهد رضایت همسرش را بدست آورد. آن هم همسری مانند زلیخا. و لذا این کودکی که به نظر او بسیار زیبا و نجیب آمد با هر قیمتی خرید تا در خانه اسباب أنس و ألفت و سرگرمی زلیخا باشد.
خزانه‌دار چون یوسف را به خانه آورد وعدة خوشی نیز به زلیخا داد که ما ممکن است او را فرزند خود بگیریم و آرزوی فرزندخواهی را بوجود او تأمین کنیم و لذا گفت: أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَنْ ينْفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا. ممکن است در صورت لیاقت و شایستگی او را به فرزندی قبول کنیم و دودمان خود را بواسطة او پابرجا کنیم. و مقصود او از جملة: عَسَى أَنْ ينْفَعَنَا، این بود که این کودکِ زیبای لایق را به پادشاه مصر، معرفی و هدیه کند و مقامی کسب کند.
تحوّلاتِ سریع
در جملة: وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ، ضمیر أَمْرِهِ  ممکن است به الله برگردد. وممکن است برگردد به یوسف. زیرا انسان گرچه موجودِ آزادِ خودمختار است، أمّا در عین حال چنان روزگار با او بازی می‌کند و دست تقدیر او را زیرورو می‌کند که گویا مجبور است و بدون اینکه بخواهد یا نخواهد، ناگزیر است به ناتوانیِ خود اعتراف کند. اگر انسان وسائل زندگی برایش فراهم شود و استقلال بیشتری پیدا کند، غفلت بر او مستولی می‌شود و برای خود شخصیتی توهم می‌کند و در یک پرتگاه اخلاقی واقع می‌شود. و لذا خدا مقدرات را طوری می‌گرداند که گاه‌گاهی او به زانو درآید و به ناتوانی خود اعتراف کند و از کبر پیاده شود.
یوسفِ آواره و اسیر که در چاه بدون پیراهن بسر برد، و در پایتخت مصر در ردیف بردگان آمد، اکنون در بهترین کاخهای مصر و در نرم‌ترین لباس و ظریفترین بستر و عالیترین غذاها وارد شده، او مانند سایر غلامان که از خواب و خوراک بهرة غلامانه داشته باشد، نیست. زیرا صاحب کاخ به فراست، آثار نجابت و بزرگی در یوسف(ع) دیده و مجذوب وی شده و به بانوی حرم سفارش أکید کرده که او را گرامی بدار: «أَكْرِمِي مَثْوَاهُ » تا فرزند ما و وارث ثروت ما گردد. ألآن یوسف مانند یکی از وزیرزادگانِ مصری از زندگی برخوردار است.
برادرانِ یوسف با همه سعی و نیرو او را به چاه سرازیر کرده و بند و زنجیر بندگی بر او نهادند. از مهدِ عزّت، او را سرنگون کردند. همین سقوط و انحطاط نردبانِ عزت و اعتبارِ او شد. روزی که کاروان مدین او را با آن خواری بر شتر حمل می‌دادند گویا به سوی حجلة سعادت و عزت می‌برند، و برادرانِ او، او را بسوی عزّت و سلطنت پرتاب کردند، وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيوسُفَ فِي الْأَرْضِ، مصداق پیدا کرد.
خدای‌تعالی چاه تاریک را گویا مقدمة گلستانِ پر از روح و ریحان کرد و زنجیر عبودیّت او را تبدیل به تاج و تخت فرمانروائی نمود، و قوم بنی‌اسرائیل را از بیابانگردی و چادر‌نشینی نجات و شهرنشین نمود.
هر فشار و بلائی، خیر و سعادتی در دنبال دارد: *وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ*.
یوسف(ع) اکنون وارد پایتخت کشور باستانی مصر شده، و در یک خانوادة معروف بزرگی که متعلق به رئ