واند معبودهايشان را بشکند. بنابراين« فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ» آنها رفتند و ابراهيم فرصت اين کار را يافت. « فَرَاغَ إِلَى آلِهَتِهِمْ» پس به صورت پنهاني و شتابان به سوي معبودهايشان رفت،« فَقَالَ» و با تمسخر گفت:« أَلَا تَأْكُلُونَ ، مَا لَكُمْ لَا تَنطِقُونَ» آيا نمي خوريد؟ شما را چه شده که سخن نمي گوييد؟! يعني چگونه اين بت ها شايستگي آن را دارند که پرستش شوند در حالي که ناقص تر از حيواناتي هستند که غذا مي خورند و حرف مي زنند؟ اينها جمادات وچيزهاي بي جاني هستند که غذا نمي  خورند و حرف نمي زنند. 
« فَرَاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْبًا بِالْيَمِينِ» پس با تمام قدرت خود بر آنها ضربه هاي سخت و پياپي فرود آورد تا اين که آنها را تکّه تکّه کرد. به چز بت بزرگشان تا شايد به سوي آن برگردند. « فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ» و با شتاب آمدند و دويدند و خواستند او را کيفر دهند. بعد از آن که جستجو کردند، گفتند:« مَن فَعَلَ هَذَا بَِالِهَتِنَآ إِنَّهُ لَمِنَ الظَّلِمينَ» چه کسي با خدايان ما چنين کرده است؟ هرکس اين کار را کرده بي گمان از ستمکاران است . و به آنها گفته شد:« سَمِعنَا فَتَي يذکُرُهُم يقَالُ لَهُ إِبرَهِيمُ» جواني را شنيديم که معبودها را به زشتي ياد مي کرد و به او ابراهيم گفته مي شود. او مي گفت:« تَالِلَّهِ لَأکِيدَنَّ أَصنَمَکُم بَعدَ أَن تُوَلُّوا مُدبِرينَ » سوگند به خدا که بت هايتان را مورد حمله قرار خواهم داد، بعد از آن که پشت کرده و رفتيد. پس آنها ابراهيم را سرزنش و ملامت کردند. و ابراهيم گفت:« بَل فَعَلهُ کَبِيرُهُم هَذَا فَسئَلُوهُم إن کَانُوا ينطِقُونَ ، فَرَجَعُوا إِلَي أَنفُسِهِم فَقالُوا إِنَّکُم أَنتُم الظَّلِمُونَ ، ثُمَّ نُکِسُوا عَلَي رُءوُسِهِم لَقَد عَلِمتَ مَا هَوُلَآءِ ينطِقُونَ، قَالَ أَفَتَعبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا ينفَعُکُم شَيئَا وَلا يضُرُّکُم» بلکه اين بزرگشان، اين کار را با آنها کرده است. پس آنها را بپرسيد اگر سخن مي گويند. آنها به خودشان بازگشته و گفتند:« همانا شما ستمگريد»سپس سرافکنده شدند و گفتند: بي شک تو مي داني که اينها سخن نمي گويند.» ابراهيم گفت: « آيا به جاي خدا چيزهايي را مي پرستيد که به شما سود و زياني نمي بخشد؟!»
« قَالَ أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ» دراينجا ابراهيم گفت: آيا چيزهايي را مي پرستيد که با دست هاي خودتان مي تراشيد و آن را درست مي  کنيد؟ پس چگونه آنها را پرستش مي کنيد حال آن که شما خودتان آنها را درست کرده ايد؟! و چگونه يگانه پرستي و  اخلاص براي خدا را رها مي کنيد؟!
« وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ؛ قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيَانًا» حال آن که خداوند شما و آنچه را انجام مي دهيد آفريده است. گفتند:« براي او ساختماني بلند بسازيد و در آن آتش بيافروزيد.« فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ» سپس به کيفر اين کارش که بت ها را شکسته او را در آتش بياندازيد. 
« فَأَرَادُوا بِهِ كَيْدًا » آنها نقشه  کشيدند تا ابراهيم را به بدترين وضعيت بکشند و نابود کنند.« فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَسْفَلِينَ» ولي ما آنان را مغلوب  و ذليل نموديم، و خداوند نقشه و نيرنگ آنها را به خودشان بازگرداند وآتش را براي ابراهيم سرد و سالم نمود.
وقتي با  ابراهيم چنين کردند و او بر آنها حجت اقامه نمود، و معذور قرار گرفت، « قَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي» گفت: من به سوي پروردگارت هجرت مي کنم و قصدِ سرزمين مبارک شام را دارم و به سوي آن رهسپار مي شوم،« سَيَهْدِينِ» و خداوند مرا به آنچه خير دين و دنياي من در آن است راهنمايي خواهد کرد. و در آيه ديگر آمده که گفت:« وَأَعتَزلُکُم وَمَا تَدعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ وَأدعُوا رَبِي عَسَي أَلَّآ أَکُونَ بِدُعَآءِ رَبِّي شَقِِياَ» و از شما و از آنچه که به جاي خدا مي پرستيد کناره گيري مي کنم، و پروردگارم را به فرياد مي خوانم، اميد است که در قرآن پروردگارم شقي و بدبخت نباشم.
« رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ» پروردگارا! به من فرزندي عطا کن که از صالحان و درستکاران باشد.  اين زماني بود که ابراهيم از قومش نااميد گشت و در آنها هيچ خبري نديد، در اين هنگام از پروردگارش  خواست که به او  فرزند صالحي بدهد که خداوند به وسيله آن فرزند هم در زندگي و هم پس از مرگش به او فايده بدهد.
پس خداوند دعاي او را پذيرفت و فرمود:« فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ» او را به پسري بردبار مژده داديم. و اين پسر بدون شک اسماعيل است چون بعد از او مژده توّلد اسحاق به او داده شده است. و خداوند در مورد مژده دادن به توّلد اسحاق مي فرمايد:« فَبَشَّرنَهَا بِإسحَقَ وَمِن وَرَآءِ إِسحَقَ يعقُوبَ» سپس او همسر ابراهيم را به اسحاق و پس از اسحاق به يعقوب مژده داديم. پس دلالت مي نمايد که اسحاق غير از  اسماعيل ذبيح است و خداوند اسماعيل عليه السلام را به بردباري توصيف  کرده، و بردباري متضمن صبر و شکيبايي و خوش  اخلاقي و داشتن سعه صدر و گذشت از کسي است که در حق وي مرتکب بدي شده است. 
« فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ» وقتي فرزندش به سني رسيد که مي  توانست هم =اي او راه برود، و به سني رسيد که در اين سن ، اغلب پدر و  مادر بيش از هر زماني فرزندشان را دوست دارند، چون سختي پرورش آن به اتمام رسيده و زمان بهره برداري و فايده بردن از فرزند فرا رسيده است، ابراهيم عليه السلام به فرزندش گفت:« إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ» همانا من در خواب ديده ام که خداوند مرا به ذبح کردن تو دستور مي دهد، و خواب پيامبران وحي است.« فَانظُرْ مَاذَا تَرَى» پس بنگر نظرت چيست، و دستور خداوند بايد اجرا شود.« قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ » اسماعيل با صبر و شکيبايي و با چشمداشت ثواب و در حالي که خشنودي پروردگارش را مي جست، و نسبت به پدر و مادرش نيکوکار بود، گفت: کاري که به تو دستور داده مي شود انجام بده، به خواست خدا مرا از شکيبايان خواهي يافت. او به پدرش خبر داد که خود را مقرون به خواست خدا گرداند، چون هيچ چيزي بدون  خواست خدا انجام نمي شود.
« فَلَمَّا أَسْلَمَا» وقتي که ابراهيم و  اسماعيل هر دو  تسليم شدند و ابراهيم قاطعانه تصميم گرفت که فرزندش و جگرگوشه اش را به خاطر اطاعت از فرمان خدا و به خاطر ترس از کيفر او ذبح ک ند و فرزند خود را وادار به شکيبايي کرد، طوري که فدا کردن جانش در مسير اطاعت از فرمان پروردگارش و خشنودي پدرش برايش آسان شده بود، « وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ» و  ابراهيم، اسماعيل را به طرف روي به زمين انداخت تا او را به پهلو بخواباند و ذبحش کند و او بر چهره افتاد تا به هنگام سر بريدن، ابراهيم به چهره اش نگاه نکند.
« وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ؛ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا» و در اين حالت پريشاني و وضعيت هولناک، او را ندا داديم که اي ابراهيم! کاري را که به 