ته باشد و هم امين باشد و در آن خيانت نورزد و هر كسي كه براي انسان كاري را انجام ميدهد بايد اين دو صفت را داشته باشد، و اگر اين دو صفت وجود نداشته باشد، يا يكي نباشد خلل و نقص در كار ميآيد. اما اگر هر دو باشد كار به صورت كامل و تمام انجام ميگيرد.
آن دختر اين سخن را گفت چون او قدرت و چابكي موسي را به هنگامي كه گوسفندانشان را آب داد، مشاهده كرد و امانتداري و ديانت او را در دلسوزي وي نسبت به خو مشاهده نمودند، در حالي كه اميد سودي از آن دو زن نداشت، و هدف موسي از كمك كردن به آنها فقط جلب رضاي خداوند بود.
پدر آن دختر و مرد مديني به موسي گفت: إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هَاتَيْنِ عَلَى أَن تَأْجُرَنِي ثَمَانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِندِكَ وَمَا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ من ميخواهم يك از اين دو دختر را به نكاح شما در بياورم در برابر اين كه هشت سال براي من كار كني، و اگر ده سال را تمام گرداني اين از جانب شما تبرع و احسان است، و بيش از هشت سال چيزي بر شما نيست، و من نميخواهم بر تو سختگيري كنم كه حتماً ده سال را كامل گرداني، و يا نميخواهم شما را به انجام كارهاي آسان و ساده شما را به كار ميگيرم. سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ  پس او را تشويق كرد كه كار آسان است، و به خوبي با او رفتار ميشود. و اين دلالت مينمايد كه مرد صالح و درستكار تا آن جا كه ميتواند بايد رفتار و اخلاق خوبي داشته باشد.
موسي خواستة او را پذيرفت و گفت ذَلِكَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ شرطي را كه ذكر نمودي قبول دارم و بر اين شرط با تو قرارداد ميبندم. أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلَا عُدْوَانَ عَلَيَّ هر كدام از اين دو مدت را برآوردم خواه هشت سال را تمام كردم يا اينكه احسان نمودم و بر آن افزودم، نبايد به من ستم شود. وَاللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ و خداوند بر آنچه ميگوييم گواه است، و ما را ميبيند و آنچه را كه بر آن قرارداد بستهايم ميداند. اين مرد كه پدر آن دو دختر كه اهل مدين بود، شعيب آن پيامبر معروف نيست، چنان كه بسياري مردم ميپندارند او شعيب بوده است، در صورتي كه چنين نيست زيرا دليلي بر صحت اين گفته وجود ندارد. نهايت اين است كه سرزمين و شهر شعيب عليهالسلام مدين بوده، و اين قضيه در مدين اتفاق افتاده است. پس، از كجا ميتوان ثابت كرد كه آن مرد حتماً شعيب بوده است؟ و اين دو قضيه چگونه با هم ملازمت دارند؟
نيز معلوم نيست كه آيا موسي زمان شعيب را دريافته است يا نه؟ پس چگونه مشخص است كه خود شعيب را ديده است؟! و اگر آن مرد شعيب بود خداوند از او نام ميبرد، و آن دو دختر اسم او را ميگفتند نيز خداوند قوم شعيب- عليهالصلاهوالسلام- را هلاك كرد، چون آنها شعيب را تكذيب كردند و جز كساني كه به شعيب ايمان آورده بودند باقي نمانده بودند.
و مؤمنان چنين نبودهاند كه راضي شوند دختران پيامبرشان در آن حالت باشند، و آنها را از آب باز دارند و نگذارند گوسفندانشان را آب بدهند و مرد ناآشنايي بيايد و به دختران پيامبر نيكي كند و گوسفندانشان را آب بدهد.
و شعيب اين را نميپسنديد كه موسي نزد او چوپان شود و خدمتگذار او گردد، حال آنكه موسي از شعيب برتر است، و مقامش از او بالاتر ميباشد. مگر اينكه گفته شود: اين قضيه قبل از نبوت موسي اتفاق افتاده است، پس در اين صورت تضادي وجود ندارد. به هر حال نميتوان مطمئن بود كه آن مرد شعيب پيامبر بوده است، بدون اينكه در اين مورد روايت صحيحي از پيامبر (ص) آمده باشد. والله اعلم.فَلَمَّا قَضَى مُوسَىالْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ و چون موسي آن مدت را به پايان رساند و همراه خانوادهاش حركت كرد، از سوي [كوه] طور آتشي ديد. به خانوادهاش گفت: «بايستيد كه من آتشي را ديدهام، اميدوارم از آنجا خبري يا شعلهاي از آتش برايتان بياورم تا خود را بدان گرم كنيد».
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِي مِن شَاطِئِ الْوَادِي الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ و هنگامي كه به كنار آتش آمد، از كرانة راست دره، در جايگاه خجسته از درخت آواز داده شد: «اي موسي! من خداوند، پروردگار جهانيانم».
وَأَنْ أَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ يَا مُوسَى أَقْبِلْ وَلَا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ و عصاي خود را بيانداز، پس چون آن را ديد كه حركت ميكند گويي كه ماري است ميجنبد، موسي پشت كرد و بازنگشت. [گفتيم] برگرد و نترس، كه تو از زمرة افرادي هستي كه در امانند.
اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاء مِنْ غَيْرِ سُوءٍ وَاضْمُمْ إِلَيْكَ جَنَاحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِكَ بُرْهَانَانِ مِن رَّبِّكَ إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ دستت را به گريبانت فرو ببر تا سفيد [و] بيعيب بيرون آيد. و براي زدودن اين ترس دستهايت را به سوي خود جمع كن اين دو دليل از سوي پروردگارت براي فرعون و اشراف [قوم] اوست. بيگمان آنان گروهي گناهكار ميباشند.
قَالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْسًا فَأَخَافُ أَن يَقْتُلُونِ [موسي] گفت: «پروردگارا! من از آنان كسي را كشتهام، پس ميترسم كه مرا بكشند».
وَأَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءًا يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونِ و برادرم هارون از من زبانآورتر است، پس او را با من بفرست تا ياور من باشد و مرا تصديق نمايد. من ميترسم از آنكه مرا تكذيب كنند».
قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَانًا فَلَا يَصِلُونَ إِلَيْكُمَا بِآيَاتِنَا أَنتُمَا وَمَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغَالِبُونَ فرمود: «ما بازوان تو را به وسيلة برادرت [هارون] تقويت و نيرومند خواهيم كرد، و به شما سلطه و برتري خواهيم داد. پس به سبب معجزات ما آنان به شما دسترسي پيدا نميكنند. شما و كساني كه از شما پيروي ميكنند پيروز خواهيد شد.
فَلَمَّا قَضَى مُوسَىالْأَجَلَ و هنگامي كه موسي آن مدت را به پايان رساند. احتمال دارد كه مدت واجب را به پايان رسانده باشد، واحتمال دارد كه مدت اضافه را گذرانده باشد، چرا كه از موسي و وفادارياش همين گمان ميرود. پس از گذراندن مدت، موسي مشتاق ديدار خانواده و مادر و قبيله و وطن خود گرديد و گمان برد كه به علت گذشت زمان زياد، آنچه را كه از او سرزده است فراموش كردهاند. وَسَارَ بِأَهْلِهِ و به همراه خانوادهاش به قصد مصر حركت كرد، آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم م