َّاسِ لاَ يَشْكُرُونَ و از آئين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروي کرده ام، ما را نسزد که چيزي را شريک خدا کنيم، اين فضف خدا بر ما و مردم است ولي بيشتر مردم سپاس نمي گذارند. 
يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ اي دوستان زنداني من! آيا خدايان گوناگون بهترند يا خدايي يگانه (و) چيره؟
مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ به جاي او نمي پرستيد مگر نام هايي را که شما و پدرانتان نهاده ايد، خداوند (هيچ) دليل و برهاني بر (صحت) آنان نفرستاده است. فرمانروايي از ن خداست و فرمان داده که جز او را نپرستيد، اين است دين راست و استوار ولي بيشتر مردم نمي دانند. 
يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْرًا وَأَمَّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِن رَّأْسِهِ قُضِيَ الأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ اي دو رفيق زنداني من! اما يکي از شما به سرور خود شراب خواهد نوشاند، واما ديگري به دار زده مي شود و پرندگان از سرش خواهند خورد. امري که دربارۀ آن پرستش مي کرديد قطعي و حتمي است. 
(وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَآئِـي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ ) و از آئين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروي کرده ام. سپس اين آئين را چنين تعريف کرد: (مَا كَانَ لَنَا أَن نُّشْرِكَ بِاللّهِ مِن شَيْءٍ ) ما را نسزد که چيزي را شريک خدا کنيم. بلکه ما خدا را يگانه مي دانيم، و دين و عبادت را تنها براي او انجام مي دهيم. (ذَلِكَ مِن فَضْلِ اللّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ) اين از برترين و بهترين منت ها و بخشش هاي الهي بر ما و کساني است که خداوند آنها را هدايت کرده است، زيرا هيچ احساني برتر و بهتر از آن نيست که خداوند اسلام و دين استوار را به بندگان ارزاني نمايد، پس هر کس آن را پذيرفت و از آن فرمان برد اسلام و دين بهرۀ اوست، و بزرگترين نعمت ها و برترين فضيلت ها را به دست آورده است. 
(وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَشْكُرُونَ) ولي بيشتر مردم نمي دانند، بنابراين منت و احسان الهي نزد آنها مي آيد، اما آن را نمي پذيرند، و حقوق الهي را ادا نمي کنند. 
و يوسف با اين سخنان آنها را به در پيش گرفتن راهي که خودش بر آن بود تشويق نمود.  و هنگامي که دريافت آن دو جوان با ديدۀ تعظيم و بزرگداشت به او مي نگرند، و اينکه او را نيکوکار و معلم مي دانند براي آنها بيان کرد حالتي که من دارم از فضل و احسان خداست، چرا که نعمت دوري از شرک و پيروي از آئين نياکانم را به من بخشيده، و به جايي رسيده ام که مي بينيد، پس شايسته است شما هم راهي را در پيش بگيريد که من در پيش گرفته ام. 
سپس به صراحت آنها را به سوي توحيد و يکتاپرستي دعوت کرد و گفت: (يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ ) اي دوستان زنداني من! آيا خدايان ضعيف و ناتوان که نمي توانند ضرر و فايده بدهند، و نمي توانند چيزي را ببخشند يا منع کنند، و اين خدايان انواع گوناگوني دارند از قبيل درختان و سنگ ها و فرشتگان و مردگان و ديگر مع بودهايي که مشرکان به خدايي مي گيرند، آيا اينها بهترند يا خداوندي که داراي صفت هاي کمال است و در ذات و صفات و کارهايش يگانه است؟ پس او در هيچ چيزي شريکي ندارد. (اَلقَهّارُ) چيره است ،  هر چيزي در برابر قدرت و فرمانروايي او منتقاد و مطيع است، پس هر چه بخواهيد انجام مي پذيرد. و آنچه او نخواهد انجام نمي پذيرد. (ما من دابه الا هو اخذ بناصيتها) و هيچ جنبده اي نيست مگر اينکه تحت قدرت خداست و معلوم است خدايي که چنين است از خدايان متفرق و پراکنده اي که فقط نامهايي تو خالي هستند؛ نام هايي که از هيچ کمال و کارهايي برخوردار نيستند، بهتر است. 
بنابراين گفت: (مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم) به جاي خدا نمي پرستيد مگر نامهايي که شما و پدرانتان نهاده اند. يعني نامهايي بر آن گذاشته و آنها را خدا ناميده ايد، حال آنکه چيزي نيستيد و از صفت هاي الوهيت و خدايي برخوردار نمي باشند. ( مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ) خداوند هيچ دليل و برهاني بر (حقانيت) آنها نفرستاده است، بلکه دليل و براهين زيادي را مبني بر عدم پرستش آنها، و باطل بودنشان فرستاده است. پس چون خداوند بر حقانيت آنها دليلي نفرستاده است، باطل و پوچ مي باشند. 
( إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ) فرمانروايي فقط از آن خداست و بس. پس اوست که فرمان مي دهد و باز مي دارد و قوانين را وضع مي نمايد و احکام را مي فرستد. و اوست که، ( أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ) فرمان داده است جز او را نپرستيد. اين است دين راست و استوار . دين استواري که انسان را به همۀ خوبيها مي رساند همان دين خداست و ديگر دين ها مستقيم و درست نيستند، بلکه کج و منحرفند و انسان را به پرتگاه مي رسانند. (وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ ) ولي بيشتر مردم حقايق را نمي دانند، و گرنه فرق بين عبادت خداي يگانه که شريکي ندارد با پرستش بت ها بسيار آشکار و روشن است. اما از آنجا که بيشتر مردم اين را نمي دانند شرک مي ورزند. پس يوسف عليه السلام دو هم زنداني خود را به عبادت خداي يگانه و خالص گرداندن دين براي وي دعوت نمود. احتمال دارد که آنها دعوت يوسف را پذيرفته، و فرمان برده باشند و اگر چنين باشد از نعمت کامل برخوردار شده اند. و احتمال دراد بر شرک خود باقي مانده و به وسيلۀ دعوت يوسف بر آنان اتمام حجت شده باشد. سپس او (عليه السلام) بعد از اينکه آنها را وعده داده بود که خوابشان را تعبير خواهد کرد، شروع به بيان تعبير خوابشان نمود و گفت: 
(يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْرًا) اي دوستان زنداني من! يکي از شما و او کسي بود که در خواب ديده بود خوشۀ انگوري براي شراب مي فشارد از زندان بيرون مي آيد و به سرورش که او را خدمت مي نمود شراي مي نوشاند، و ساقي او خواهد شد. و اين مستلزم آزاد شدن او از زندان است.(وَأَمَّا الآخَرُ ) و اما ديگري که در خواب ديده بود بر سر خويش ناني گرفته و پرندگان از آن مي خورند، (فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِن رَّأْسِهِ ) به دار آويخته مي شود و پرندگان از سرش مي خورند . يوسف نان را به گوشت سر و چربي و مغز وي تعبير کرد. و گفت :ا و دفن نخواهد شد و از دستبرد پرندگان در امان نخواهد بود. بلکه به دار آويخته و در جايي قرار داده مي شود که پرندگان بتوانند گوشت او را بخورند. سپس آنها را خبر داد که يان تعبير قطعاً تحقق خواهد يافت . پس گفت: (قُضِي