 همراهي کند.وقتي سوار هواپيما شدم مانند يک مسلمان شامخ واستوار در کنار شوهرم نشستم.کم کم مردم نظرشان به من جلب شد.مهمانداران مشغول پذيرايي در هواپيما بودند ودر کنار پذيرايي مشروبات الکلي نيز سرو مي شد.مشروبات الکلي که  تأثير خودش را گذاشت الفاظ رکيکي بود که از جانب مسافران هواپيما به سويم مي آمد شوهرم از اين امر بسيار عصباني بود اما من او را به صبر دعوت مي کردم.به او مي گفتم :هيچ نگران نباشد زيرا اين آزار واذيت در مقابل شکنجه هايي که اصحاب پيامبر ديده اند هيچ به حساب مي آيد.

درروسيه 
وقتي در فرودگاه پياده شديم به شوهرم گفتم:خانواده ام خيلي به مذهب ارتودوکس تعصب دارند پس بهتر است الان به هتل برويم ووقتي گذرنامه ام را تمديد کردم وقبل از سفر از آنها ديدار مي کنيم.به هتل رفتيم وفرداي آن روز به اداره گذرنامه رفتيم.کارمند آنجا از من عکس وگذرنامه قديمي را خواستار شد.عکسي که همراهم بود را به او دادم که البته آن را به من برگرداند زيرا در عکس فقط صورتم نمايان بود ومحجبه بودم.او به من گفت:ما عکسي مي خواهيم که صورت ومو وگردن به طور کامل نمايان باشد.من اما  زير بار نرفتم غير ممکن بود که عکس بي حجابي ام را به آنها نشان بدهم.به سوي کارمند بعدي رفتم او هم نپذيرفت؛به سوي مدير آن اداره رفتم تا بلکه مشکلم را حل کند اما او نيز آب پاکي روي دستم ريخت وگفت : بايد براي حل مشکلت بايد به اداره مرکزي گذرنامه در مسکو مراجعه کني زيرااز دست ما کاري ساخته نيست.از اداره گذرنامه خارج شدم وبه خالد گفتم:ما بايد به مسکو مسافرت کنيم.خالد سعي مي کرد مرا قانع کند او به من دلداري مي داد ومي گفت:در صورت ضرورت فکر نکنم اشکالي داشته باشد اما من به او گفتم: بعد از مسلمان شدنم غير ممکن است بگذارم نامحرم صورت مرا ببيند .

درمسکو
 در مسکوبه سوي اداره مرکزي گذرنامه به راه افتاديم.من همچنان منقبه بودم . وقتي مدير کل آنجا گذرنامه را ديد ودر حالي که عکس ها را بادستش بازي مي داد به من گفت:چگونه ثابت مي کني تو صاحب اين عکس ها هستي ؟؟به او گفتم:به يکي از کارمندان زن دستور بدهيد تا صورتم را به او نشان دهم وعکس ها را تطبيق کند اما براي تو من هرگز صورتم را آشکار نخواهم کرد.او که خباثت از چشمانش مي باريد عصباني شد وما را از دفتر کارش بيرون کرد.شوهرم دوباره سعي کرد مرا راضي کند تا هرچه او مي گويد را انجام دهم چون ضرورت ايجاب مي کرد.من اما اين آيه را به اويادآوري کردم)ومن يتق الله يجعل له مخرجا) نااميد به هتل باز گشتيم.هوا تاريک شده بود شوهرم به خواب فرو رفت اما من به نماز ايستادم وبه درگاه خداوند دعا مي کردم تا اينکه نزديک نماز فجر رسيد؛شوهرم را بيدار کردم تا نماز بخواند من نيز نماز فجر را اداکردم وبعد از نماز کمي خوابيدم تا دوباره به اداره گذرنامه برويم.وقتي به اداره رفتيم من که از روي نقابم جلب نظر مي کردم متوجه شدم يکي از کارمندان زن آنجا مرا صدا مي کند.به طرف او رفتم او به من گفت:تو گالينا هستي؟گفتم: بله گفت: پاسپورتت آماده است مي تواني تحويل بگيري؛خوشحال شدم به طرف شوهرم برگشتم وبه او گفتم: به تو نگفتم هر کس که از خدا بترسد وپرهيزگاري را پيشه کند خدا راه نجات را براي او فراهم مي کند.سپس آن کارمند به ما گفت: شما بايد به شهري که از آنجا آمده ايد برويد وگذرنامه تان مهر شود.ما نيز طبق دستور آنها به همان شهر بازگشتيم واتاقي را کرايه کرديم.

سفرعذاب
بعد از آن که مستقر شديم به طرف خانه مان به حرکت در آمديم.خانه مان هنوز همان خانه ي قديمي دوران کودکي ام بود.وقتي در زدم برادر بزرگم در را باز کرد.خيلي خوشحال شدم بعد از مدتها او را مي ديدم نقاب را از صورت برداشتم؛اما او متعجبانه به من ولباسهايم نگاه    مي کرد.به خانه وارد شدم وپشت سر من شوهرم وارد شد وبه سوي اتاق نشيمن رفت.درگيري لفظي برادرانم با من شروع شد.آنها به من گفتند اين لباسها چيست که پوشيده ام وآن مرد کيست که به همراه من به اينجا آمده است؟من داستان را برايشان تعريف کردم اما آنهابه شدت مرا کتک زدند وسپس به همراه پدرم به اتاق نشيمن وارد شدند وشوهرم را زير مشت ولگد گرفتند.به هر زحمتي که بود شوهرم توانست از معرکه بگريزد ودر بيرون از خانه  بين سياهي جمعيت محو شد.آنها هرروز صبح زود به سر کارشان مي رفتند وخواهرکوچکتر از خودم را مراقب من قرار مي دادند.من هرروز باخواهرم صحبت مي کردم وسعي مي کردم او رابه اين دين قانع کنم.تا اينکه در آن روز او کمي تحت تأثير حرفهايم قرارگرفت وگفت: به نظرم دين اسلام دين صحيح مي باشد.از او خواستم مرا کمک کند و وقتي شوهرم را در بيرون از خانه ديد مرا خبر کند او نيز از طبقه فوقاني خانه بيرون را مي پاييدووقتي آن روز خالد را در بيرون از خانه ديد به سرعت مرا خبر داد ومن نيز کشان کشان خودرا به دم در رساندم وچون زنجيرهايي که به دستانم بود وآنرا به يکي از ستون ها بسته بودند نمي توانستم از خانه فرار کنم. تمام بدن وصورتم زير کتک هاي پدر وبرادرانم کبود شده بود.دستانم از پشت سرم بسته شده بود.دم در به اطرافم نگاه کردم تا مطمئن شوم آنها رفته اند که يک دفعه خالد را از دور ديدم که خانه را زير نظر داشت.او وقتي مرا در آن حالت ديد دلش به حال من سوخت وبه گريه افتاد.به آرامي به او گفتم:نگران من نباش من بر عهد خود استوار هستم.خدا شاهد است اين شکنجه هايي که مي بينم در برابر اذيتهايي که اصحاب پيامبر وتابعين ويا حتي پيامبران از کفار ديده اند مساوي هيچ است. هرچه زودتر اينجا را ترک کن ودر هتل منتظرم باش. اوعلي رغم ميلش  آن جا را ترک کرد وبه هتل بازگشت ومنتظرم نشست.من تمام فعاليتهايم را روي خواهرم متمرکز کردم تا او را تحت تأثير اين دين قرار دهم خوشبختانه او به اين دين قانع شد ومسلمان شد،وحاضر شد جان خود را به خطر بيندازد ومرا از خانه فراري دهد.او به برادرانش مشروب قوي خورانيد ووقتي آنها مست ولايعقل به خواب رفتند کليد را از آنها ربود وتوانست مرا از قيد آزاد کند.من از خواهرم خواستم اسلامش را آشکارنکند.واز انجا خارج شدم.روز سوم بود که خود را به هتل رساندم ودر اتاق را زدم.خالد گفت:کيستي؟خودم را معرفي کردم او سريعا در را باز کرد ومن داخل شدم.زود دست به کار شدم ابتدا عبا و روسري ام که اضافه با خود آورده بودم را از کيفم خارج کردم وپوشيدم.از هتل خارج شديم ويک تاکسي گرفتيم.شوهرم از راننده خواست ما را به هتل برساند اما گفتم به روستايي درهمان نزديکي مي رويم زيرا در فرودگاه به راحتي ما را پيدا مي کنند.ما وقتي به آن روستا رسيديم ماشينمان را عوض کرديم واز آنجا به شهري ديگر حرکت کرديم در آن شهر نيز همان کار را انجام داديم وبه شهر بزرگتر که داراي فرودگاه بين المللي بود رفتيم وچون دير وقت بود نتوانستيم بليت رزرو کنيم پس به هتل رفتيم وفرداي آن روز با اولين پرواز به کشور محل اقامتان باز گشتيم.

وسرانجام
به کشور بازگشتيم ومستقيم در بيمارستان بستري شدم.هم اکنون هيچ مشکلي از 