ني‌ را الهام‌ نمي‌كند، بلكه‌ حجتشان‌ در نزدپروردگار متعال، محكوم‌ به‌ شكست‌ و بطلان‌ است‌.
سدي‌ مي‌گويد: «اين‌ مناظره‌ ميان‌ ابراهيم‌ و نمرود بعد از بيرون‌ آمدن‌ابراهيم‌(ع) - به‌سلامت‌ از آتش‌ - روي‌ داد زيرا قبل‌ از آن، ميان‌ آن‌ دو ملاقاتي ‌روي‌ نداده‌ بود». ابن‌كثير به‌ نقل‌ از زيد بن‌اسلم‌ مي‌گويد: «نمرود غله‌ و خوارباري ‌فراوان‌ داشت‌ و مردم‌ براي‌ گرفتن‌ غله‌ نزد وي‌ مي‌رفتند. ابراهيم‌(ع) نيز همراه‌ با آنان‌ نزد وي‌ رفت، هم‌ در آنجا بود كه‌ اين‌ مناظره‌ ميان‌ آن‌ دو روي‌ داد. پس‌نمرود به‌ ابراهيم‌(ع) غله‌اي‌ نداد - چنان‌كه‌ به‌ مردم‌ مي‌داد - و چون‌ ابراهيم‌(ع) ازنزد وي‌ به‌ سوي‌ خانواده‌اش‌ بر مي‌گشت، در مسير راه، بار خويش‌ را از توده ‌خاكي‌ كه‌ نزديك‌ خانه‌اش‌ بود پر كرد و با خود گفت: چون‌ نزد خانواده‌ خود بروم، آنان‌ را با نماياندن‌ اين‌ بار از خود وا مي‌آورم‌. به‌ خانه‌ كه‌ رسيد، بار خود راگذاشته، تكيه‌ داد و خوابيد. زنش‌ ساره‌ به‌ سوي‌ دو كيسه‌ همراه‌ ابراهيم‌(ع) كه‌ پر ازخاك‌ بود رفت‌ و آن‌ دو را پر از خوراكي‌اي‌ پاكيزه‌ يافت‌ و از آن‌ غذايي‌ گواراپخت‌. چون‌ ابراهيم‌(ع) از خواب‌ بيدار شد، غذايي‌ لذيذ را در برابر خود آماده‌ يافت، پرسيد: اين‌ را از كجا آورده‌ايد؟ ساره‌ گفت: از غله‌اي‌ كه‌ همينك‌آوردي‌! پس‌ ابراهيم‌(ع) دانست‌ كه‌ اين، روزيي‌ از جانب‌ خداي‌ عزوجل‌ بوده‌است‌».
 
آيه  259
‏متن آيه : ‏
‏ أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىَ يُحْيِي هََذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِئَةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَى حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَى العِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«يا» ندانستي‌ داستان‌ «كسي‌ را كه‌ بر قريه‌اي‌ گذشت‌» اين‌ كس، به‌ قول ‌مشهور: عزير(ع) از انبياي‌ بني‌اسرائيل‌ بود كه‌ بر قريه‌اي‌ از سرزمين‌ بيت‌المقدس‌ كه ‌به‌ دست‌ بخت‌النصر ويران‌ شده‌بود، گذشت‌. به‌ قولي: مراد از قريه‌؛ اهالي‌ آن‌است‌. «كه‌ سقفها و ديوارهايش‌ فرو ريخته‌ بود» يعني: سقف‌ها و ديوارهاي‌ آن ‌قريه‌ بر سر ساكنان‌ خود فرو ريخته‌ بود. عروش: سقفهاست‌. به‌ قولي: معناي‌ آن ‌اين‌ است: آن‌ قريه‌ خالي‌ از سكنه‌ بود، در حالي‌كه‌ خانه‌ها آباد و پابرجا بودند. عزير(ع) با مشاهده‌ اين‌ وضع‌ با خود گفت: «چگونه‌ خداوند» مردم‌ «اين‌ ويرانكده‌ را پس‌ از مرگشان‌ زنده‌ مي‌كند؟» اين‌چنين‌ بود كه‌ او احياي‌ مجدد آن‌ قريه‌ يا شهر را در حالتي‌ كه‌ مشابه‌ حالت‌ مردگان‌ است، بعيد پنداشت‌. مراد وي، بعيد پنداشتن‌ زنده‌ شدن‌ مجدد مردم‌ آن‌ قريه‌ بود «پس‌ خداوند او را» يعني: عزير را «صد سال ‌ميراند، سپس‌ برانگيختش‌» و بدين‌گونه‌ براي‌ او در وجود خودش، بر معاد مثل‌ ونمونه‌اي‌ زد. و از زنده‌ ساختن‌ او به‌ «بعث‌» تعبير شد نه‌ «احياء»، براي‌ اعلام‌ اين‌امر كه‌ عزير(ع) همچون‌ بار اول‌؛ زنده‌اي‌ عاقل‌ و با ادراك‌ كامل‌ گرديد. خداوند(ج) بعد از برانگيختن‌ مجددش‌ به‌ او گفت: «چقدر درنگ‌ كرده‌اي‌؟» در حال‌مرگ‌؟ «گفت: يك‌ روز يا پاره‌اي‌ از روز را درنگ‌ كرده‌ام‌» عزير اين‌ سخن‌ را بنابه‌ پندار خودش‌ گفت‌ زيرا خداي‌ عزوجل‌ او را در آغاز روز ميراند و پس ‌از صدسال‌ در آخر روز زنده‌ ساخت، پس‌ چون‌ ديد كه‌ خورشيد هنوز مي‌تابد، گمان ‌كرد كه‌ آن‌ خورشيد؛ خورشيد همان‌ روز است‌ و او فقط چند ساعتي‌ بيش ‌نخوابيده‌ است‌ «گفت‌» پروردگار متعال‌ «چنين‌ نيست، بلكه‌ صد سال‌ درنگ‌ كرده‌اي‌» در حال‌ مرگ «پس‌ به‌ خوراك‌ و نوشيدني‌ خود» كه‌ گويند؛ انجير و شيره‌ انگور بود «بنگر، كه‌» با وجود سپري ‌شدن‌ اين‌ مدت‌ طولاني، طعم‌ و رنگ‌ آن‌ به ‌قدرت‌ لايزال‌ ما «تغيير نكرده‌ است‌ و به‌ درازگوش‌ خود بنگر» كه‌ چگونه‌ اعضا واجزاي‌ وجودش‌ متلاشي‌ شده‌ و استخوانهاي‌ آن‌ درهم‌ ريخته‌ است‌ و بدان ‌كه‌ اين ‌واقعه‌ براي‌ آن‌ است‌ كه‌ هم‌ پاسخ‌ سؤال‌ تورا بدهيم‌ «و هم‌ تو را نشانه‌اي‌ براي‌ مردم‌ گردانيم‌» در مورد معاد و برانگيخته‌شدن‌ بعد از مرگ‌. گفته‌اند: نشانه‌ قراردادن‌عزير، در اين‌ حقيقت‌ بود كه‌ او بعد از گذشت‌ صد سال، به‌ مانند روزي‌ كه‌ مرده ‌بود، جوان‌ برانگيخته‌ شد، درحالي‌كه‌ فرزندان‌ و نوادگان‌ خود را همگي‌ پير وكهنسال‌ يافت‌. «و به‌ اين‌ استخوانها بنگر كه‌ چگونه‌ آنها را به‌ حركت‌ درمي‌آوريم‌» يعني: آنها را بر روي‌ همديگر قرار داده‌ و به‌ هم‌ پيوند مي‌دهيم‌ «سپس‌ گوشت‌ را بر آن‌ مي‌پوشانيم‌» يعني: استخوانها را با گوشت‌ مي‌پوشانيم‌. ابن‌كثير نقل‌ مي‌كند: «آن‌ شهر ويرانه‌ بعد از مدت‌ هفتاد سال‌ از مرگ‌ عزير(ع) آباد و مسكوني‌ شده‌بود». گفتني‌ است‌؛ اولين‌ چيزي‌ كه‌ خداوند(ج)در عزير آفريد، چشمانش‌ بود و اوبا چشم‌ خود مي‌ديد كه‌ چگونه‌ استخوانهايش‌ يكي‌ يكي‌ به‌ ديگري‌ پيوسته‌ و سپس‌بر آنها گوشت‌ پوشانده‌ مي‌شود، آن‌گاه‌ بر وي‌ روح‌ دميده‌ شد «پس‌ چون‌ اين‌ حال‌ براي‌ او آشكار شد» يعني: چون‌ براي‌ او آنچه‌ را كه‌ قبل‌ از اين‌ بعيد مي‌پنداشت، به‌ عينيت‌ آشكار گشت‌ «گفت: به‌ يقين‌ مي‌دانم‌ كه‌ خداوند بر هر چيزي‌ تواناست‌» يعني: اكنون‌ مي‌دانم‌ به ‌نوع‌ ديگري‌ از دانستن‌ كه‌ قبل‌ از اين‌ نمي‌دانستم‌ و آن‌ علم ‌عيان‌ است، پس، هم‌اكنون‌ من‌ داناترين‌ اهل‌ زمان‌ خويش‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ هستم‌. به‌ قرائتي‌ ديگر (اعلم‌...) آمده‌ است‌؛ كه‌ در اين‌ صورت‌ معني‌ اين‌ است: خداوند(ج) به‌ او دستور داد تا اين‌ حقيقت‌ را به‌ نحوي‌ بداند كه‌ در آن، آرامش‌ و اطمينان‌ قلبي‌ وجود دارد.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:326.txt">آيه  260</a><a class="text" href="w:text:327.txt">آيه  261</a><a class="text" href="w:text:328.txt">آيه  262</a><a class="text" href="w:text:329.txt">آيه  263</a><a class="text" href="w:text:330.txt">آيه  264</a></body></html>آيه  260
‏متن آيه : ‏
‏ وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَلَكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءاً ث