ق، اينك‌ وقت‌ آن‌ رسيده‌ كه‌ يوسف‌(ع)  آن‌ دو جوان‌ را به‌سوي‌ دين‌ حق‌ دعوت‌ نمايد: «اي‌ دو رفيق‌ زندانيم، آيا معبودان‌ پراكنده‌ بهترند يا خداوند يگانه‌ قهار؟» يعني: آيا خدايان‌ پراكنده‌ در ذات، مختلف‌ در صفات‌ و جداگانه‌ در تعداد، براي‌ شما بهترند، يا خداي‌ معبود بر حقي‌ كه‌ در ذات‌ و صفات‌ خويش‌ متفرد و يگانه‌ است‌ و برايش‌ هيچ‌ همتا و شريكي‌ نيست، خداي‌ قهار مقتدري‌ كه‌ هيچ‌ غلبه‌كننده‌اي‌ بر وي‌ غالب‌ نمي‌شود و هيچ‌ معاندي‌ نمي‌تواند با وي‌ عناد ورزد؟ به‌ قولي: هنگامي‌ كه‌ يوسف‌(ع)  اين‌ دعوت‌ الهي‌ را به‌ آن‌ دو هم‌بند خويش‌ عرضه‌ مي‌كرد، در برابر آن‌ دو، بتاني‌ قرارداشت‌ كه‌ آنها رامي‌پرستيدند، از اين‌رو افزود: 	آيه  40
‏متن آيه : ‏
‏ مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«شما به‌ جاي‌ باري‌تعالي‌ جز نامهاي‌» بي‌مسماي ‌«چند را نمي‌پرستيد كه‌ شما و پدرانتان‌ آنها را نامگذاري‌ كرده‌ايد» از نزد خود، درحالي‌ كه‌ براي‌ آنها بجز همين‌ نامهاي‌ خشك‌ و خالي‌ دروغين، چيز ديگري‌ از الوهيت‌ نيست‌ زيرا اين‌ خدايان‌ اسمي، جماداتي‌ هستند كه‌ نه‌ مي‌شنوند و نه ‌مي‌بينند، نه‌ سودي‌ مي‌رسانند و نه‌ زياني‌ «خدا بر آنها» يعني: بر حقانيت‌ اين‌ نامگذاري‌ها «هيچ‌گونه‌ برهاني‌» يعني: حجت‌ و دليلي‌ كه‌ بر صحت‌ آنها دلالت‌كند «نازل‌ نكرده‌ است، فرمانروايي‌ جز براي‌ خدا نيست‌» يعني: جز خدا(ج)  كس ‌ديگري‌ فرمانروا و حاكم‌ نيست‌ «دستور داده‌ كه‌ جز او را نپرستيد» و فقط خود او مستحق‌ پرستش‌ است‌ نه‌ غير وي‌ «اين‌» مخصوص‌ ساختن‌ وي‌ به‌ پرستش‌ «دين‌ قيم‌ است‌» يعني: دين‌ مستقيم‌ و درست‌ است‌ «ولي‌ بيشتر مردم‌ نمي‌دانند» اين ‌حقيقت‌ را كه‌ فقط اين‌ دين، دين‌ درست‌ و اين‌ راه، راه‌ مستقيم‌ است‌.
چنين‌ بود كه‌ يوسف‌(ع)  از فرصتي‌ كه‌ برايش‌ در زندان‌ پيش‌ آمد، با حكيمانه‌ترين‌ شيوه‌ براي‌ عرضه‌ كردن‌ دعوتش‌ استفاده‌ كرد، بدين‌سان‌ كه‌ در برابر آنان‌ روش‌ تدرج‌ در دعوت‌ و الزام‌ حجت‌ را به‌كار گرفت، يعني: اولا برتري ‌توحيد و يكتاپرستي‌ را بر تعدد خدايان‌ برايشان‌ بيان‌ كرد، ثانيا: بر عدم‌ شايستگي ‌خدايان‌ اسمي‌شان‌ براي‌ الوهيت، برهان‌ اقامه‌ نمود و ثالثا: متن‌ و خلاصه‌ حق‌ و حقيقت‌ راستين‌ را در كمال‌ رسايي‌ و ايجاز به‌ آنان‌ عرضه‌ كرد.
آن‌گاه‌ به‌ تعبير خواب‌ آن‌ دو پرداخته‌ فرمود: 
 
آيه  41
‏متن آيه : ‏
‏ يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَأَمَّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِن رَّأْسِهِ قُضِيَ الأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«اي‌ دو رفيق‌ زندانيم، اما يكي‌ از شما» كه‌ ساقي‌ پادشاه‌ بوده‌ «به‌ مولاي‌ خود باده ‌مي‌نوشاند» گويي‌ يوسف‌(ع)  گفت: اما تو اي‌ ساقي‌! بار ديگر به‌ همان‌ شغل‌ سقايي ‌خويش‌ برمي‌گردي‌ و پادشاه‌ تو را مجددا به‌ دربار خويش‌ فرامي‌خواند و از زندان‌ آزادت‌ مي‌كند «و اما آن‌ ديگر» كه‌ نانواي‌ پادشاه‌ بود «به‌ دار آويخته‌ مي‌شود وپرندگان‌ از سر او مي‌خورند» و اين‌ است‌ تعبير خوابش‌ كه‌ بر سرش‌ نان‌ حمل‌ مي‌كند و پرندگان‌ از آن‌ مي‌خورند. در بعضي‌ از تفاسير به‌ نقل‌ از ابن‌مسعود(رض)  آمده‌ است: بعد از آن‌كه‌ يوسف‌(ع)  خواب‌ آنان‌ را تعبير كرد، گفتند: ما اصلا چنين ‌خوابهايي‌ نديده‌ بوديم‌ بلكه‌ فقط مي‌خواستيم‌ مهارتت‌ را در تعبير خواب‌ بيازماييم‌. اما يوسف‌(ع)  در پاسخشان‌ فرمود: «امري‌ كه‌ شما دو تن‌ از من‌ جويا شديد، فيصله‌ شده‌ است‌» يعني: تعبيري‌ كه‌ من‌ از خوابهاي‌ فرضي‌ شما كردم، تحقق‌ خواهد يافت‌ و به‌ واقعيت‌ خواهد پيوست‌. چنان‌كه‌ در حديث‌ شريف‌ آمده‌ است: «خواب‌ به‌پاي‌ پرنده‌اي‌ آويخته‌ است‌ تا آن‌گاه‌ كه‌ تعبير نشود پس‌ چون‌ تعبير شد، محقق‌ مي‌شود».
 
آيه  42
‏متن آيه : ‏
‏ وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنِي عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«و يوسف‌ به‌ يكي‌ از آن‌ دو كه‌ گمان‌ مي‌كرد نجات‌ مي‌يابد گفت: مرا نزد مولاي‌ خود ياد كن‌» يوسف‌(ع)  فقط گمان‌ مي‌كرد كه‌ آن‌ شخص‌ آزاد مي‌شود و به‌ اين‌ امر يقين‌ نداشت‌ زيرا تعبيركننده‌ خواب‌ فقط گمان‌ مي‌كند و گمان‌ مبناي‌ داوري ‌اوست‌. آري‌! يوسف‌(ع)  به‌ آن‌ شخص‌ سفارش‌ كرد كه‌ او را نزد مولاي‌ خويش ‌(پادشاه‌ مصر) به‌ياد آورد و به‌ آنچه‌ كه‌ در او از تعبير خواب‌ و آگاهي‌ بر اموري ‌از علم‌ غيب‌ مشاهده‌ كرده، توصيفش‌ نمايد تا اين‌ يادآوري، سبب‌ جلب‌ توجه ‌پادشاه‌ به‌ ستم‌ آشكاري‌ گردد كه‌ با به‌ زندان‌ افگندنش‌ بر وي‌ رفته‌ است، بعد از آن‌كه‌ پادشاه‌ نشانه‌هايي‌ را كه‌ دال‌ بر برائت‌ وي‌ است، مورد توجه‌ و تأمل‌ قرار دهد «ولي‌ شيطان‌ يادآوري‌ به‌ مولايش‌ را از ياد او برد» آن‌ برده‌ ساقي‌ از زندان‌ آزاد شد و از سوي‌ پادشاه‌ مجددا به‌ كار ساقي‌گري‌ گمارده شد ولي‌ شيطان‌ سفارش ‌يوسف‌(ع)  را از ياد و خاطر وي‌ برد. در روايتي‌ از ابن‌عباس‌ و مجاهد، ضمير«ربه‌» به‌ يوسف‌(ع)  برمي‌گردد، يعني: شيطان‌ ياد پروردگار را از خاطر يوسف‌(ع)  برد و در نتيجه‌ او چند سال‌ در زندان‌ ماند. اما صواب‌ تفسير اول‌ است‌ «در نتيجه‌ يوسف‌ چند سال‌ در زندان‌ ماند» بضع‌ سنين: مابين‌ سه‌ تا نه‌ سال‌. اكثر مفسران‌ بر اين ‌نظرند كه‌ يوسف‌(ع)  هفت‌ سال‌ در زندان‌ ماند.
	آيه  43
‏متن آيه : ‏
‏ وَقَالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرَى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنبُلاَتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَاتٍ يَا أَيُّهَا الْمَلأُ أَفْتُونِي فِي رُؤْيَايَ إِن كُنتُمْ لِلرُّؤْيَا تَعْبُرُونَ ‏
 
‏ترجمه : ‏
«و پادشاه‌ گفت‌» پادشاه‌ مصر در اين‌ دوران، ريان‌ بن‌ وليد بود كه‌ عزيز شوهر زليخا وزير وي‌ بود «من‌ ديدم‌» در خواب‌ «هفت‌ گاو فربه‌ است‌ كه‌» به‌ دنبال‌ آنها «هفت‌ گاو لاغر آنها را مي‌خورند» گاوهاي‌ لاغر به‌ گاوهاي‌ فربه‌ حمله‌ برده‌ و آنها را مي‌خورند «و ديدم‌ هفت‌ خوشه‌ سبز» كه‌ دانه‌هاي‌ آنها شيرازه‌ بسته‌ «و هفت‌ خوشه‌ خشكيده‌ ديگر» كه‌ به‌ حد درو رسيده‌اند. يعني: ديدم