 و براي رويارويي با مسلمانان هيچ گونه آمادگي و اقدام پيش‌گيرانه‌اي اتخاذ نكنند. چنان‌چه در روايت ابن‌عساكر آمده است: هرقل، فرماندهان لشكريش را در حمص جمع كرد و به آنان گفت: «اين، همان چيزي است كه قبلاً به شما هشدار دادم و شما قبول نكرديد! نتيجه‌اش اين شد كه عرب‌ها، مسيري يك‌ماهه را پيمودند و وضع شما را دگرگون كردند.» برادر هرقل پيشنهاد كرد تا سپاهياني را براي مرزباني به بلقاء بفرستند. اين پيشنهاد، پذيرفته شد و مرزبانان در بلقاء مستقر شدند تا اين‌كه سپاهيان اسلام در زمان خلافت ابوبكر و عمر رضي الله عنهما به سوي شام روان شدند.(2) 
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الدعوة الي الاسلام، ص222-227
2) تاريخ الدعوة الي الاسلام، ص338<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:225.txt">چگونگي به خلافت رسيدن عمر فاروق(رض)</a><a class="text" href="w:text:226.txt">رحلت ابوبكر صديق(رض)</a><a class="text" href="w:text:227.txt">خلاصه‌ي كتاب</a><a class="text" href="w:text:228.txt">كتاب نامه‌ي مؤلف</a></body></html>ابوبكر صديق(رض) در ماه جمادي الآخر سال سيزدهم هجري به شدت مريض شد.(1)  ابوبكر صديق(رض) كه مرگش را نزديك مي‌دانست، به مردمي كه پيرامونش جمع شده بودند، فرمود: «شما، حال بيمار مرا مي‌بينيد و گمان خودم، اين است كه در اثر اين بيماري خواهم مُرد و خداي متعال، (با مرگ من) شما را از بيعت و پيماني كه با من بسته‌ايد، بيرون خواهد آورد و كارتان را به شما باز خواهد گرداند. پس هر كه را مي‌خواهيد، امير خود قرار دهيد و اگر اين كار را در زندگانيم انجام دهيد، بهتر است تا پس از من، با هم اختلاف پيدا نكنيد.»(2)  ابوبكر صديق(رض) براي تعيين خليفه‌ي پس از خود، اقدامات زير را انجام داد:
1ـ ابوبكر صديق(رض) با بزرگان مهاجرين و انصار، درباره‌ي جانشين پس از خود مشورت و رايزني كرد. هر يك از صحابه خودش را از پذيرش مسؤوليت خلافت، دور مي‌گرفت و يكي از برادران مسلمانش را كه شايسته‌ي اين منصب مي‌دانست، براي عهده‌دار شدن خلافت، پيشنهاد مي‌كرد. نظرات صحابه به قدري گسترده و پراكنده بود كه به اين نتيجه رسيدند كه انتخاب جانشين ابوبكر(رض) را به خود ايشان واگذار كنند. بنابراين به نزد ابوبكر صديق(رض) رفتند و گفتند: «ما، به اين نتيجه رسيديم كه هر كس را كه شما پيشنهاد كنيد، همان شخص خليفه باشد.» ابوبكر(رض) فرمود: «پس به من مهلت بدهيد تا جوانب كار را بررسي كنم و نظري بدهم كه به رضاي خدا و مصلحت دين و بندگان خدا باشد.»
ابوبكر صديق(رض) عبدالرحمن بن عوف(رض) را احضار كرد و به او فرمود: «نظرت را درباره‌ي عمر بن خطاب(رض) به من بگو.» عبدالرحمن(رض) گفت: «از من، چيزي مي‌پرسي كه خودت از آن آگاه‌تري.» ابوبكر فرمود: «باشد؛ نظرت را بگو.» عبدالرحمن(رض) فرمود: «به خدا سوگند كه عمر، بيش از تصور شما آدم خوبي است.» ابوبكر(رض) عثمان بن عفان(رض) را نيز به حضور خواست و به او فرمود: «مرا از ويژگي‌هاي عمر بن خطاب باخبر كن.» عثمان(رض) فرمود: «تو، از ما نسبت به ويژگي‌هاي عمر، آگاه‌تري.» ابوبكر(رض) فرمود: «با اين حال باز هم نظرت را درباره‌ي عمر بگو.» عثمان(رض) فرمود: «خدا مي‌داند كه به گمان من، باطن عمر از ظاهرش خيلي بهتر است و كسي چون او، درميان ما نيست.» ابوبكر صديق(رض) فرمود: «خداوند، تو را مورد رحمت خود قرار دهد؛ به خدا سوگند كه اگر عمر خلافت را نپذيرد، دست از تو برنخواهم داشت.» ابوبكر صديق(رض) اسيد بن حضير(رض) را نيز به حضور خواست و نظرش را درباره‌ي عمر(رض) پرسيد. اسيد(رض) فرمود: «خداوند، عمر را پس از تو، بهترين قرار داده؛ او، به رضاي خدا خشنود مي‌شود و آن‌چه، مايه‌ي ناخرسندي و خشم خدا است، او را به خشم مي‌آورد. باطنش، از ظاهرش بهتر است و كسي به قوت او نيست كه كار خلافت را عهده‌دار شود.» ابوبكر صديق(رض) با سعيد بن زيد(رض) و برخي ديگر از بزرگان مهاجرين و انصار نيز مشورت كرد كه همه‌ي آن‌ها غير از طلحه(رض)، نظر يك‌ساني درباره‌ي عمر(رض) داشتند. طلحه(رض) از اين مي‌ترسيد كه شدت و سرسختي عمر فاروق(رض)، مشكل‌ساز شود. وي به ابوبكر صديق(رض) فرمود: «تو كه عمر را اين چنين شديد و سخت‌گير مي‌بيني و مي خواهي او را جانشين خود كني، در پاسخ اين كارت به خدا چه خواهي گفت؟» ابوبكر(رض) فرمود: « مرا بنشانيد» و چون او را نشاندند، به طلحه(رض) چنين فرمود: «آيا مرا از خدا مي‌ترساني؟ ناكام باد آن‌ كس كه در اداره‌ي امورتان، ظلم و ستم كند. در پاسخ خدا خواهم گفت: خدايا! من، بهترين بنده‌ات را خليفه ساختم.»(3)  ابوبكر صديق(رض) در پاسخ كسي كه عمر(رض) را در كمال خوبي، خشن معرفي كرد، فرمود: «دليلش، اين است كه او (عمر) مرا بسيار ملايم مي‌بيند و چون عهده‌دار كار خلافت شود، بسياري از سخت‌گيري‌هايش را ترك مي‌كند.»(4) 
2ـ ابوبكر(رض) پس از رايزني با صحابه در مورد جانشيني عمر(رض)، حكمي در اين‌باره نوشت تا در مدينه و درميان سپاهيان اسلام خوانده شود. متن حكم، به شرح زير بود:
بسم الله الرحمن الرحيم
اين، حكم ابوبكر صديق (رض) در واپسين لحظات زندگانيش و در زماني است كه در حال ترك دنيا و رفتن به آخرت مي‌باشد؛ شرايطي كه كافر، مسلمان مي‌شود و دروغ‌گو، رو به صداقت و راستي مي‌نهد. من، عمر را جانشين پس از خود بر شما ساختم؛ پس از او حرف‌شنوي و اطاعت كنيد. من، در جهت رضاي خدا و رسولش و در راه منافع دين، از هيچ تلاشي فروگذار نكرده‌ و قصدي جز خير و نيكي براي شما نداشته‌ام. بنابراين با شناختي كه من، از عمر دارم، گمان من، اين است كه عمر، عدل و داد پيشه سازد و اگر غير از اين كند، هر كسي پيامد كارش را مي‌بيند. من، خواهان خير و نيكي بودم و از غيب خبر ندارم.(وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ)(5) (شعراء:227)
يعني: «و كساني كه ستم‌ مي‌كنند، خواهند دانست كه بازگشتشان، به كجا است و چگونه سرنوشتي دارند؟»
آخرين نظر و راهنمايي ابوبكر صديق(رض) اين بود كه عمر(رض) عهده‌دار امور خلافت شود. چراكه دنيا، به مسلمانان رو نهاده بود و ابوبكر مي‌دانست كه اگر مردم، به دنيا دل ببندند، غرق خواسته‌ها و مظاهر فريبنده‌ي دنيا مي‌شوند و بدين‌سان دنيا، بر آنان چيره گشته و آن‌ها را اسير خود مي‌كند. چراكه رسول‌خدا(ص) فرموده‌اند: (فواللّهِ لا الفقرَ أخشي عليكم و لكن أخشي عليكم أن تبسط عليكم الدنيا كما بُسِطت علي مَن كان قبلكم فتنافسوها كما تنافسوها و تهلككم كما أهلكتهم) يعني: «به خدا كه من، بر شما از فقر و تنگ‌دستي بيمناك نيستم؛ بلكه از اين مي‌ترسم كه دنيا، همان‌طور كه بر پيشينيان شما گشوده شد، بر شما نيز گشوده گردد و همانند آنان، در دنياطلبي زياده‌روي كنيد و بدين ترتيب دنيا، آن‌گونه كه پيشينيان شما را نابود كرد، شما را نيز به هلاكت و نابودي بيفكند.»(6) 
ابوبكر(رض) با درك آگاهانه‌ي اين مسأله، كسي را عهده‌دار امور مردم كرد كه مانند دارويي مفيد، اين مرض را درمان كند و به‌سان كوهي استوار در براب