یق بر احادیث دروغ  استوار نمی ماند.
احادیثی که در کتاب ماست :
«إن لكل نبي خاصة من أصحابه وإن خاصتي من أصحابي أبو بكر وعمر» 
هر پیامبر ، دوستان خاصی در بین دوستان خود دارد و دوست خاص من ، عمر و ابوبکرند. 
«لكل نبي خليل في أمته وإن خليلي عثمان بن عفان»
هر پیامبر در امتش ، رفیق صمیمی دارد و رفیق من ، عثمان است.
می ببینی؛ ما این دو حدیث را هم درست نمی دانیم . اما تو مرامی در انتخاب حدیث نداری؛ جز پیروی از هوای نفس !
این آیه وصف حال توست:
 أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا  (الفرقان/43)
آیا دیدی آن کس را که هوای نفس و امیال خود را اله خود کرد.
آیا تو بر او تسلطی داری و وکیلش هستی؟
ادعای 302 - عمر می خواست بچه را در شکم مادر بکشد
  امام أحمد حنبل در «مسند» و امام الحرم احمد بن عبدالله شافعی در «ذخایر العقبی» و ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه» و شیخ سلیمان حنفی در «ینابیع الموده»  از احمد بن عبدالله و احمد بن حنبل و قلعی و ابن سلمان روایت می کنند :
  عمر خواست زنی را که بچۀ شش ماهه آورده بود، سنگسار کند. علی (علیه السلام) فرمود: خدا در قرآن می فرماید: مدت حمل و رضاع و از شیر گرفتن او ، سی ماه است؛ چون مدت فضال و از شیر گرفتن او دو سال است، پس مدت حمل او شش ماه می شود ( خلاصۀ معنی آنکه ممکن است زن بچۀ شش ماهه بیاورد؛ زیرا حداقل مدت حمل شش ماه است ) پس عمر ترک کرد سنگسار کردن زن را  . او گفت اگر علی نبود، عمر هلاک شده بود ...  
جواب ما:
  بله این واقعه رخ داد؛ اما نه به این صورت ! و هرگز  عمر نگفت: اگر علی نبود، من هلاک می شدم؛ بلکه به معاذ گفت و موضوع هم رجم زن حامله بود . 
و این حدیث را هر چه در مسند احمد گشتم، ندیدم ! به احتمال 99 درصد دروغ می گوید یا الفاظ دیگری دارد و او عوض کرده است . در هرحال، این تواضع عمر را نشان می دهد که ایشان با وجود این که هم طراز بزرگترین امپراطوران تاریخ بودند، اشتباه خود را قبول کردند .
  این، دلیل اعلم بودن علی نیست . در جنگ بدر ، یک صحابه به رسول الله که این طرف چاهای بدر سنگر گرفته بودند، فرمود: آن طرف چاه سنگر بگیرند تا چاه در دست ما باشد ! آیا این دلیل بر این است که آن صحابی از پیامبر  بیشتر می دانست؟ !
آیا ندیدید همه به حسین نصیحت کردند که به کوفه نرود یا اگر می رود، زن و بچه را نبرد و ایشان نپذیرفتند و در آخر دیدیم که نظر آنها درست بود. با وجود این، از مقام حسین نزد ما نمی کاهد.
ادعای303 - ابوبکر می خواست فدک را به فاطمه بدهد؛ عمر مانع شد
  گمان می کنم به اخلاق داعی پی برده باشید که بدون سند عرض نمي نمایم و نیز، گمان می کنم که شما کمتر وقت مطالعه دارید. ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و علی بن برهان الدین شافعی در «تاریخ سمیرة الحلبیه»  می نویسد: ابی بکر از گفتار فاطمه متأثر شد و گریه کرد ( البته این قضیه بعد از چند روز در منزل ابی بکر واقع شد.) ...   
جواب ما:
  بله ، اما همۀ اسناد تو تقلبی است . چه جوابی به تو بگویم که خود گویی و خود خندی ! می گویی: همۀ این حرفها در شرح نهج البلاغه است ! خود نهج البلاغه را ما قبول نداریم، چه برسد به شرحش ! مورچه چیست که کله پاچه اش باشد !
ادعای 304 - عمر اجازه نداد ابوبکر فدک را به فاطمه بدهد ! اما خودش در زمان خلافتش آن را به علی و عباس داد ...  
جواب ما:
  بله داد تا در اهل بیت خرج کنند؛ اما وقتی که اهل بیت بین خود دعوا گرفتند  از آنها ، پس گرفت. این به عنوان اعتراف به حق ارث علی نیست ! این ادامۀ روش پیامبر بود. عمر  با زیاد شدن کار حکومتی آن را به علی و عباس داد که آن دو نساختند ! و ابوبکر هم تا آخر به فاطمه و علی مستمری و حقوق می داد.
  ادعای 305 - عمر بن عبدالعزیز آن را به اولاد فاطمه برگرداند. پس حق آنها بود که برگرداند ...  	

جواب ما:
  اگر هم برگردانده باشد، کار او برای ما حجت نیست. البته کار علی هست و او در دورۀ 5 سالۀ حکمرانی اش آن را به حسن و حسین نداد. اگر عمر بن عبدالعزیز برگردانده باشد، اعتراف به صحت  ادعای فاطمه و حق ارث  نبود؛  حکم حکومتی بود . 
چرا خود علی  وقتی خلیفه شد، آن را به اولاد فاطمه بر نگرداند ! برای آنکه آن را حق خودش ندانست ! 

ادعای 16 - سلیمان بلخی  که از علمای بزرگ سنی است، گواهی داده است که خیلی از ادعا های  شیعه برحق است.
جواب ما:
  بیایید این عالم بزرگ سنی را بشناسیم. اسم کاملش، سلیمان پسر خواجه ابراهیم قیلان است ! نام حسینی را هم به یدک می کشد و حنفی هم از القاب اوست. بر طریقۀ نقشبندی 1  هم بود. گاهی شیعیان او را به نام حافظ حنفی قندوزی می شناسند؛ قندوز، استان همجوار بلخ در افغانستان است. در هر حال، در این دو استان و حتی در تمام افغانستان کسی او را نمی شناسد. چه برسد به جاکارتا ، مکه ، بغداد یا کازابلانکا .
  این مرد از غالیان فرقۀ ضالّۀ صوفیه بود و بی گمان از حرفهایش می توان دریافت که شیعه هم بوده است، اما از ترس مردم یا به خاطر حیله، باور خود را آشکارا نگفته است. درگمراهی او همین بس که شیفتۀ محی الدین عربی بود و کتابهای ابن عربی ؛ یعنی، کتاب «فصوص الحکم» و «فتوحات مکیه» (که کفر آمیزترین کتابهای موجود کتابخانه ها هستند وشاید از این دو کتاب، کتابی کفر آمیز تر نباشد ) را با دست خود باز نویسی می کرد. در کفر ابن عربی، علمای سنی نه شک دارند و نه اختلاف. اکنون حافظ حنفی قندوزی یا همان شیخ سلیمان بلخی ( نمی دانم چرا شیعه ها به او دو یا سه  نام داده اند ) را شناختید !
   شیخ سلیمان بلخی را حنفی گویند در حالی که سخنانش نشان می دهد او شیعه بوده است و احناف بیش از مذاهب دیگر اهل سنت، با شیعیان مخالف هستند. این دو را چگونه می توان جمع کرد؟
   این مرد گمراه، صوفی نقشنبدیه هم بود؛ یعنی، اسلام برایش کافی نبود. او یک کتاب به نام «ینابیع الموده» دارد که در محافل علمی اهل سنت هیچ کس به آن اعتنایی ندارد و تنها ایران است که مرتب کتابش را تجدید چاپ می کند. از همه جالب تر این که او 200 سال پیش به دنیا آمد و بعد از 48 سال عمر بی برکت، 150 سال پیش سایه ی شومش را از این دنیا کم کرد؛یعنی ،سال 1294 هجری و اکنون سال 1428 است؛ یعنی، 134 سال پیش.
آقا بزرگ تهرانی صاحب کتاب «ذریعه»، کتاب «ینابیع الموده» سلیمان بلخی  را از کتب شیعه به شمار می آورد. 
این حدیث !! در کتاب ینابیع الموده است:
   عن جابر قال : قال رسول الله ( صلَّى الله عليه و آله ) : " أنا سيد النبيين و علي سيد الوصيين ، و إن أوصيائي بعدي إثنا عشر أولهم علي و أخرهم القائم المهدي ."   
معنی : رسول الله می گویند: من، خاتم پیامبرانم و علی، سید اوصیاء و جانشینان من 12 نفرند: اول، علی و آخر آنان،  مهدی.
چنین حدیثی اصلاً در کتب اهل سنت نیست؛حتی به صورت ضعیف یا دروغ !
   یک حدیث دیگر را ببینید تا یقین کنید که او شیعه بود. وی در کتاب خود آورده است :
عن جعفر الصادق عن آبائه عليهم السلام قال: كان على عليه السلام يرى مع رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قبل الرسالة الضوء ويسمع الصوت ، وقال له: لولا أني خا