ت است، اما ما در دین استدلال از کتابهای تاریخ و ادب و احادیث ضعیف را جایز نمی‌دانیم، و دین ما برای ما گرانبهاتر از این است. 
ما دارای منهج و شیوه‌ای هستیم، دلیلی که صحیح باشد آن را قبول می‌کنیم گرچه برخلاف میل ما باشد، و از ضعیف استدلال نمی‌کنیم هر چند مطابق با میل ما باشد. بنابراین، به احادیث و روایات و داستانهایی که در غیر از کتابهای حدیث آمده‌اند توجه نمی‌شود، و کتابهای سنن و روایات همه احادیث را در بر دارند.
بنابراین، من به این روایات تاریخی توجه نمی‌کنم، چون خواندن آن و رد کردن آن ضایع کردن وقت است، و اگر به هر کتابی از کتابهای اهل سنت که در اثبات قضایای عقیدتی تالیف شده‌اند نگاه کنید این کتابها را در فهرست مراجع مورد استناد نخواهید دید، مگر آن که به صورت ثانوی آمده باشند.
شما چرا از یکی از کتابهای معتبر اهل سنت همانند صحیحین که مورد اعتماد اهل سنت هستند و راویان آن را قبول دارند و به شرح و بررسی آن پرداخته‌اند استدلال نمی‌کنید، و به کتابهایی روی می‌آورید که سرشار از داستانهای دروغین و روایات باطل هستند؟!
آیا شیوه و منهج محققین همین است؟! 
استاد گرامی! موضع، موضع پیروز و مغلوب نیست، بلکه موضع حق یا باطل، و بهشت یا جهنم است.
طرف دعوای شما در روز قیامت علی بن ابی طالب(رض)  است که شما در روایت از ایشان دقت نکرده‌اید.
بلکه طرف دعوای شما پیامبر خدا (ص) است که شما به مراجعی استناد کرده‌اید که سخنانی را به پیامبر (ص) نسبت داده‌اند که ایشان آن را نگفته است.
بلکه می‌ترسم که طرف دعوای شما پروردگار جهانیان باشد که شما برای اثبات دین او در پذیرفتن روایات ضعیف یا دروغین تساهل کرده‌اید.
دوم: اینکه حدیث حسن و حسین به معنی همان حدیث حسن است که اندکی قبل در مورد آن توضیح داده شد، و گفته شد که صحیح نیست. 
سوم: اینکه، احادیثی که شما به مراجع حدیث نسبت می‌دهید، ما طبق شیوة علمی که علمای اهل سنت برحسب آن روایات را مورد بررسی قرار می‌دهند سطح و درجه آن را بیان می‌کنیم. و روایات تاریخی صلاحیت این را ندارند که در امور اعتقادی از آن استدلال شود، چون این منابع و این روایات قابل اعتماد نیستند، و این شیوه و روش علمی در هر حال مورد قبول ماست.
------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ الیعقوبی (2/193).
2) شرح الحدیدی (6/71).
3) تاریخ الیعقوبی (2/193).
4) نهج‌البلاغة خطبه (2)، شرح نهج‌البلاغة، ابن أبی الحدید (1/138). 
5) نهج‌البلاغة، مقدمة المحقق (1- 65).
6) المستدرک (3/172)، مجمع الزوائد (9/146) از طبرانی و غیره.
7) الکامل (3/287)، تاریخ الطبری (4/322).
8) تاریخ دمشق (42/392). 
9) مناقب الخوارزمی (147). 
10) البیان (ص 501)، الفصول المهمة (ص 295). 
11) حلیة الأولیاء (1/63)، المناقب، خوارزمی (ص 42)، تاریخ دمشق (42/386). 
12) تاریخ الیعقوبی (2/178). 
13) مناقب الخوارزمی (ص 199).
14) ینابیع المودة (2/75).
15) مروج الذهب (3/8). 118- شما گفته‌اید: (و همین طور ذهبی و ابن حجر از جابر جعفی روایت کرده‌اند)(1) . 
و از مزی باید تعجب کرد که از سعید بن منصور روایت می‌کند که می‌گوید: ابن عیینه گفت: از جابر شصت حدیث شنیده‌ام که جایز نمی‌دانم از آن چیزی را روایت کنم، او می‌گوید: وصی اوصیا به من گفت.... تا اینکه می‌گوید: حداقل این است که حدیث او قابل استناد و استدلال نیست، مگر اینکه آنچه او روایت کرده افراد ثقه نیز روایت کرده باشند(2) . می‌گویم: منظور او از اینکه باید افراد ثقه در روایت با او مشارکت داشته باشند چیست؟ آیا منظورش افرادی همچون (حریز بن عثمان حمصی) از رجال بخاری و سنن اربعه(3)  است، کسی که مزی از احمد بن حنبل در مورد او روایت می‌کند که او ثقه است، ثقه است، ثقه است، و در شام فردی در روایت از او بهتر نیست، و همچنین از یحیی بن معین و مدنی و عجلی روایت می‌کند که او ثقه است(4) ، در صورتی که این فرد صبح و شام علی بن ابی طالب را لعنت می‌کرد، چنان که ابن حبان در مورد او می‌گوید: او هفتاد بار صبح علی را لعنت می‌کرد و هفتاد بار در شامگاه بر علی لعنت می‌فرستاد، او را در مورد این کارش پرسیدند؟ گفت: او (علی) سرهای پدران و نیاکان مرا از تنشان جدا کرد!!!) (5) . 
پاسخ:
اول: اینکه، جابر جعفی در ابتدا فرد درستی بود، سپس تغییر کرد و آنچه او را تغییر داد یا اختلاط و یا دیوانگی بود، به خاطر این علما او را تکذیب کرده‌اند، از جمله علمایی که او را تکذیب کرده برخی عبارتند از: ابوحنیفه و سفیان و لیث بن ابی سلیم و زائده و یحیی بن معین و جوزجانی.
ابن حبان می‌گوید: (او سبأیی و از یاران عبدالله بن سبأ بود و می‌گفت: علی به دنیا باز می‌گردد)(6) . 
و قهبانی شیعة امامی در کتابش مجمع الرجال داستانهایی از او نقل کرده که در آن ادعای غیب است و می‌گوید: (او دیوانه شد، و شیخ ما ابوعبدالله محمد بن محمد بن نعمان رحمه الله اشعار زیادی می‌سرود که نشانگر اختلاط بودند، و اینجا جای ذکرش نیست). 
و کتابهای زیادی از او نام برده و در پایان آن گفته است: (موضوع و دروغ است).
و داستانی از عروه بن موسی روایت کرده که گفت: با ابو مریم نشسته بودم و جابر هم پیش او بود، ابو مریم بلند شد و یک کوزه آب از چاه مبارک بن عکرمه آورد.
جابر به او گفت: وای بر تو ای ابامریم! به یاد دارم که از این آب خود را بی‌نیاز می‌دانستی، و از اینجا از آب فرات می‌نوشیدی.
ابومریم به او گفت: اگر مردم ما را دروغگو بنامند آنها را ملامت نمی‌کنم). 
و در ابتدای بیان شرح حال او از عبدالحمید بن ابی العلاء روایت کرده که گفت: (وقتی ولید کشته شد وارد مسجد شدم ناگهان دیدم که مردم جمع شده‌اند، من نزد آنها آمدم، دیدم که او عمامه‌ای ابریشمی بر سر دارد و می‌گوید: وصی اوصیا و وارث علم پیامبران، محمد بن علی (رض) به من گفت، آنگاه مردم گفتند: جابر دیوانه شده است، جابر دیوانه شده است)(7) . 
این شرح حالی است که در کتابهای شیعه در مورد جابر به همان صورتی که در کتابهای اهل سنت آمده ذکر شده است، و او را اینگونه توصیف کرده‌اند که او دروغگو و دارای اختلاط و دیوانه است، پس اگر اهل سنت روایات او را معتبر ندانسته‌اند چه سرزنشی متوجه آنها می‌تواند باشد؟! 
دوم: اینکه اهل سنت وقتی ببینند که راوی در مذهب با آنها مخالف است، اما راستگوست، یا در این روایت راست می‌گوید از او روایت می‌کنند، و آنها به خاطر این از جابر جعفی روایت نکرده‌اند که دروغگوست. 
اما از دهها نفر که متصف به تشیع بوده اند روایت کرده‌اند، چون شیعیان گذشته به شیخین و به هیچ‌کس از اصحاب ناسزا نمی‌گفتند، و بلکه فقط مذهب آنها این بود که علی (رض) را برعثمان(رض)  مقدم می‌کردند، و دروغ نمی‌گفتند.
و اما فرقه‌ای که بعدها به سبب ترک کردن زید بن علی (رض) (رافضه) نامیده شدند، اینها با بزرگان امت دشمنی می‌ورزند، و آنان را به ارتداد و فسق متهم می‌کنند، و دروغ گفتن را جایز و حلال می‌دانند؛ چون عقیدة آنها براساس تقیه استوار است؛ بنابراین، خیلی کم از روافض روایت شده است، و بعد از آنکه به ثقه بودن یک رافضی اعتماد شده از