ابت نگهدار. خورشيد، ثابت نگه داشته شد تا زماني كه خداوند، او را پيروز گردانيد و غنايم را جمع آوري نمود. آنگاه آتشي آمد تا آن اموال را بخورد و نابود كند. ولي به آنها نزديك نشد.
آن پيامبر گفت: همانا در ميان شما، سرقتي از مال غنيمت، صورت گرفته است. از هر قبيله، يك نفر با من، بيعت كند. (هنگام بيعت) دست يك نفر از آنان به دست او چسبيد. گفت: سرقت توسط قبيلة شما انجام گرفته است. قبيله ات بايد با من بيعت كند. سرانجام، دست دو يا سه نفر از افراد آن قبيله، به دست او چسبيد. گفت: شما سرقت كرده ايد. آنگاه، آنان، چيزي مانند سر گاو را كه از طلا ساخته شده بود، آوردند و آنجا گذاشتند. سپس آتش آمد و همة آن اموال را خورد و نابود ساخت. آنگاه، خداوند كه ضعف و ناتواني ما را ديد، غنايم را براي ما حلال ساخت».
1313ـ عَنِ ابْنِ عُمَرَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) بَعَثَ سَرِيَّةً وَهُوَ فِيهَا قِبَلَ نَجْدٍ، فَغَنِمُوا إِبِلًا كَثِيرَةً، فَكَانَتْ سِهَامُهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ بَعِيرًا أَوْ أَحَدَ عَشَرَ بَعِيرًا وَنُفِّلُوا بَعِيرًا بَعِيرًا. (بخارى:3134)
ترجمه: از ابن عمر رضي الله عنهما روايت است كه رسول خدا (ص)  گروهي را بسوي نجد براي جهاد، فرستاد كه او نيز همراه آنان بود. آنها شتران زيادي به غنيمت گرفتند كه سهم هر كدام، يازده يا دوازده شتر شد. علاوه بر آن، به هر يك از آنها، يك شتر ديگر نيز جايزه داده شد.
 1314ـ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ رَضِي اللَّهُ عَنْهُمَا قَالَ: بَيْنَمَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) يَقْسِمُ غَنِيمَةً بِالْجِعْرَانَةِ إِذْ قَالَ لَهُ رَجُلٌ: اعْدِلْ. فَقَالَ لَهُ: «لَقَدْ شَقِيتُ إِنْ لَمْ أَعْدِلْ». (بخارى:3138)
       ترجمه: جابر بن عبد  الله رضي الله عنهما مي گويد: روزي، رسول خدا (ص)  مال غنيمتي را در محلي بنام جعرانه، تقسيم مي كرد كه مردي به او گفت: عدالت كن. 
رسول  اكرم(ص) فرمود: «اگر عدالت نكنم، بدبخت مي شوم».
 1315ـ عَنِ ابْنِ عُمَرَ رَضِيَ اللَّهُ عَنهُمَا: أَنَّ عُمَرَ(رض) أَصَابَ جَارِيَتَيْنِ مِنْ سَبْيِ حُنَيْنٍ فَوَضَعَهُمَا فِي بَعْضِ بُيُوتِ مَكَّةَ، قَالَ: فَمَنَّ رَسُولُ اللَّهِ (ص) عَلَى سَبْيِ حُنَيْنٍ فَجَعَلُوا يَسْعَوْنَ فِي السِّكَكِ، فَقَالَ عُمَرُ: يَا عَبْدَ اللَّهِ، انْظُرْ مَا هَذَا؟ فَقَالَ: مَنَّ رَسُولُ اللَّهِ (ص) عَلَى السَّبْي،ِ قَالَ: اذْهَبْ فَأَرْسِلِ الْجَارِيَتَيْنِ. (بخارى:3144)
ترجمه: از ابن عمر رضي الله عنهما روايت است كه از اسيران غزوة حنين، دو كنيز به عمر بن خطاب (رض) تعلق گرفت. وي آنها را در يكي از خانه هاي مكه، نگهداري مي كرد. راوي مي گويد: رسول خدا (ص)  بر اسراي غزوة حنين، منت گذاشت (آنها را آزاد كرد) آنان در كوچه ها، شروع به دويدن كردند. عمر گفت: اي عبد الله ! ببين چه خبر است؟ عبد الله گفت: رسول خدا (ص) بر اسيران، منت نهاده است (آنها را آزاد كرده است). عمر گفت: برو و آن دو كنيز را هم آزاد كن.
1316ـ عَنْ عَبْدِالرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ (رض) قَالَ: بَيْنَا أَنَا وَاقِفٌ فِي الصَّفِّ يَوْمَ بَدْرٍ، فَنَظَرْتُ عَنْ يَمِينِي وَعَنْ شِمَالِي، فَإِذَا أَنَا بِغُلامَيْنِ مِنَ الأَنْصَارِ حَدِيثَةٍ أَسْنَانُهُمَا، تَمَنَّيْتُ أَنْ أَكُونَ بَيْنَ أَضْلَعَ مِنْهُمَا، فَغَمَزَنِي أَحَدُهُمَا، فَقَالَ: يَا عَمِّ، هَلْ تَعْرِفُ أَبَا جَهْلٍ؟ قُلْتُ: نَعَمْ مَا حَاجَتُكَ إِلَيْهِ يَا ابْنَ أَخِي؟ قَالَ: أُخْبِرْتُ أَنَّهُ يَسُبُّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَئِنْ رَأَيْتُهُ لا يُفَارِقُ سَوَادِي سَوَادَهُ حَتَّى يَمُوتَ الأَعْجَلُ مِنَّا، فَتَعَجَّبْتُ لِذَلِكَ، فَغَمَزَنِي الآخَرُ فَقَالَ لِي مِثْلَهَا، فَلَمْ أَنْشَبْ أَنْ نَظَرْتُ إِلَى أَبِي جَهْلٍ يَجُولُ فِي النَّاسِ، قُلْتُ: أَلا إِنَّ هَذَا صَاحِبُكُمَا الَّذِي سَأَلْتُمَانِي، فَابْتَدَرَاهُ بِسَيْفَيْهِمَا فَضَرَبَاهُ حَتَّى قَتَلاهُ، ثُمَّ انْصَرَفَا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) فَأَخْبَرَاهُ، فَقَالَ: «أَيُّكُمَا قَتَلَهُ»؟ قَالَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا: أَنَا قَتَلْتُهُ، فَقَالَ: «هَلْ مَسَحْتُمَا سَيْفَيْكُمَا»؟ قَالا: لا. فَنَظَرَ فِي السَّيْفَيْنِ، فَقَالَ: «كِلاكُمَا قَتَلَهُ، سَلَبُهُ لِمُعَاذِ بْنِ عَمْرِو بْنِ الْجَمُوحِ». وَكَانَا مُعَاذَ بْنَ عَفْرَاءَ وَمُعَاذَ بْنَ عَمْرِو بْنِ الجَمُوحِ. (بخارى:3141)
ترجمه: عبد الرحمن بن عوف (رض) مي گويد: روز بدر كه در صف جنگ ايستاده بودم به سمت راست و چپ خود، نگاه كردم. ناگهان ديدم كه دو نوجوان انصاري در اطرافم قرار دارند. آرزو كردم كه اي كاش در ميان افراد قوي تري قرار مي گرفتم. يكي از آنها به پهلويم زد و گفت: عموجان ! ابوجهل را مي شناسي؟ گفتم: بلي. اي برادرزاده ! با او چه كار داري؟ گفت: به من گفته اند كه رسول خدا (ص) را دشنام مي دهد. سوگند به ذاتي كه جانم در دست اوست، اگر او را ببينم، از او جدا نخواهم شد تا اجل هر يك از ما كه نزديك تر است، فرا رسد. از شنيدن اين سخن، تعجب كردم. سپس، نوجوان ديگر، به پهلويم زد و همان سخنان نوجوان اول را به زبان آورد. بي درنگ، نگاهم به ابوجهل افتاد كه در ميان مردم، گشت       مي زد. گفتم: او همان كسي است كه سراغش را از من گرفتيد. آندو بلافاصله با شمشيرهايشان به وي حمله كردند و با ضربات شمشير، او را از پاي در آوردند. سپس، نزد رسول خدا (ص)  برگشتند و آنحضرت (ص)  را از ماجرا آگاه ساختند. رسول خدا (ص)  پرسيد: «كدام يك از شما، او را به قتل رساند»؟ هر يك از آنها گفت: من او را كشتم. رسول اكرم (ص) فرمود: «آيا شمشيرهايتان را پاك كرده ايد»؟ گفتند: خير. آنحضرت (ص)  به شمشيرهايشان نگاه كرد و فرمود: «هر دوي شما او را كشته ايد. ولي ساز و برگ جنگي او به معاذ بن عمرو بن جموح، تعلق مي گيرد». قابل ذكر است كه يكي از آن دو نوجوان، معاذ بن عفراء و ديگري، معاذ بن عمرو بن جموح بود.
1317ـ عَنْ أَنَسٍ (رض) قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ (ص): «إِنِّي أُعْطِي قُرَيْشًا أَتَأَلَّفُهُمْ لِأَنَّهُمْ حَدِيثُ عَهْدٍ بِجَاهِلِيَّةٍ». (بخارى:3146)
ترجمه: انس (رض) مي گويد: نبي اكرم (ص)  فرمود: «من به قريش، بذل و بخشش مي كنم تا دلشان را بدست آورم. زيرا آنان به دوران جاهليت نزديك اند». (تازه مسلمان اند)
 1318ـ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ (رض): أَنَّ نَاسًا مِنَ الأَنْصَارِ قَالُوا لِرَسُولِ اللَّهِ (ص) حِينَ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ (ص) مِنْ أَمْوَالِ هَوَازِنَ مَا أَفَاءَ فَطَفِقَ يُعْطِي رِجَالاً مِنْ قُرَيْشٍ الْمِائَةَ مِنَ الْإِبِلِ فَقَالُوا: يَغْفِرُ اللَّهُ لِرَسُولِ اللَّهِ (ص) يُعْطِي قُرَيْشًا وَيَدَعُنَا وَسُيُوفُنَا تَقْطُرُ مِنْ دِمَائِهِمْ. قَالَ أَنَسٌ: فَحُدِّثَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِمَقَالَتِهِمْ، فَأَرْسَلَ إِلَى الأَنْصَارِ فَجَمَعَهُمْ فِي قُبَّةٍ م