 گويد: نبي اكرم (ص)  در ميان مردم، برخاست و آنطور كه شايستة خدا است، او را حمد و ثنا گفت. سپس، سخن از دجال به ميان آورد و فرمود: «من شما را از او بر حذر مي دارم. و هيچ پيامبري نيامده مگر اينكه قوم اش را از او برحذر داشته است. از آن جمله، نوح نيز قوم اش را  برحذر داشته است. اما من دربارة او سخني مي گويم كه هيچ پيامبري براي قوم اش نگفته است. دجال، يك چشم و احول است. ولي خداوند، چنين نيست». (زماني كه دجال مي آيد، ادعاي خدايي مي كند).

باب (82): شمارش مردم، توسط امام
1294ـ عَنْ حُذَيْفَةَ (رض) قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ (ص): «اكْتُبُوا لِي مَنْ تَلَفَّظَ بِالْإِسْلَامِ مِنَ النَّاسِ». فَكَتَبْنَا لَهُ أَلْفًا وَخَمْسَ مِائَةِ رَجُلٍ، فَقُلْنَا: نَخَافُ وَنَحْنُ أَلْفٌ وَخَمْسُ مِائَةٍ؟ فَلَقَدْ رَأَيْتُنَا ابْتُلِينَا حَتَّى إِنَّ الرَّجُلَ لَيُصَلِّي وَحْدَهُ وَهُوَ خَائِفٌ.        (بخارى:3060)
       ترجمه: حذيفه (رض) مي گويد: نبي اكرم (ص)  فرمود: «فهرستي از كساني كه اسلام         آورده اند، برايم بنويسيد». ما اسامي هزار و پانصد مرد مسلمان را برايش نوشتيم. و به يكديگر گفتيم: آيا ما هزار و پانصد نفر هستيم و باز هم مي ترسيم؟ راوي مي گويد: پس از آن، مورد آزمايش قرار گرفتيم تا جايي كه از ترس، به تنهايي نماز مي خوانديم. ( شايد اين مطلب، اشاره به فتنه هايي باشد كه بعد از رحلت رسول خدا (ص) بوقوع پيوست). نووي. 
باب (83): سه شب توقف در ميدان جنگ پس از پيروزي بر دشمن
1295ـ عَنْ أَبِي طَلْحَةَ (رض) عَنِ النَّبِيِّ (ص): أَنَّهُ كَانَ إِذَا ظَهَرَ عَلَى قَوْمٍ أَقَامَ بِالْعَرْصَةِ ثلاثَ لَيَالٍ. (بخارى:3065)
ترجمه: ابوطلحه (رض) مي گويد: هرگاه، نبي اكرم (ص) بر گروهي پيروز مي شد، سه شب در ميدان جنگ، توقف مي كرد.
باب (84): اگر اموال مسلمانان، بعد از غلبة دشمن، دوباره به دست مسلمانان افتد؟
1296ـ عَنِ ابْنِ عُمَرَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالَ: ذَهَبَ فَرَسٌ لَهُ فَأَخَذَهُ الْعَدُوُّ، فَظَهَرَ عَلَيْهِ الْمُسْلِمُونَ فَرُدَّ عَلَيْهِ فِي زَمَنِ رَسُولِ اللَّهِ (ص)، وَأَبَقَ عَبْدٌ لَهُ فَلَحِقَ بِالرُّومِ فَظَهَرَ عَلَيْهِمُ الْمُسْلِمُونَ فَرَدَّهُ عَلَيْهِ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ بَعْدَ النَّبِيِّ (ص). (بخاري:3067)
ترجمه: از ابن عمر رضي الله عنهما روايت است كه اسبش رفت و بدست دشمن افتاد. سپس، مسلمانان در زمان رسول خدا (ص) به آن دست يافتند و آن را به ابن عمر بر گرداندند. همچنين برده اي از ابن عمر فرار كرد و به روميان پيوست. هنگامي كه مسلمانان پس از رحلت رسول اكرم (ص) بر روميان پيروز شدند، خالد بن وليد آن برده را به او باز گردانيد.

باب (40): تعليم و فتوي در مسجد
108 ـ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ رَضِيَ الله عَنْهُمَا: أَنَّ رَجُلاً قَامَ فِي الْمَسْجِدِ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، مِنْ أَيْنَ تَأْمُرُنَا أَنْ نُهِلَّ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «يُهِلُّ أَهْلُ الْمَدِينَةِ مِنْ ذِي الْحُلَيْفَةِ، وَيُهِلُّ أَهْلُ الشَّأْمِ مِنَ الْجُحْفَةِ، وَيُهِلُّ أَهْلُ نَجْدٍ مِنْ قَرْنٍ». وَقَالَ ابْنُ عُمَرَ: وَيَزْعُمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَالَ: «وَيُهِلُّ أَهْلُ الْيَمَنِ مِنْ يَلَمْلَمَ». وَكَانَ ابْنُ عُمَرَ يَقُولُ: لَمْ أَفْقَهْ هَذِهِ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص). (بخارى: 133)
ترجمه: عبد الله بن عمر رضي الله عنهما مي گويد: مردي در مسجد برخاست وگفت: اي رسول الله! از كجا احرام ببنديم؟ رسول الله (ص) فرمود: «اهل مدينه از ذوالحليفه، واهل شام از جحفه، واهل نجد از قرن منازل». ابن عمر افزود كه مردم مي گويند: رسول الله (ص) فرمود: «و اهل يمن از يلملم احرام ببندند». ولي من اين سخن را از رسول الله (ص)  نشنيده ام.

باب(85): كسي كه به زبان فارسي و غير عربي، سخن بگويد
1297ـ عن جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالَ: قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، ذَبَحْنَا بُهَيْمَةً لَنَا وَطَحَنْتُ صَاعًا مِنْ شَعِيرٍ فَتَعَالَ أَنْتَ وَنَفَرٌ، فَصَاحَ النَّبِيُّ (ص) فَقَالَ: «يَا أَهْلَ الْخَنْدَقِ، إِنَّ جَابِرًا قَدْ صَنَعَ سُؤْرًا فَحَيَّ هَلا بِكُمْ». (بخارى:3070)
ترجمه: جابر بن عبدالله رضي الله عنهما مي گويد: عرض كردم: اي رسول خدا!  بزغالة كوچكي ذبح كرده و يك صاع جو، آرد نموده ام. شما و چند نفر ديگر، تشريف بياوريد. نبي اكرم (ص)  صدا زد و گفت: اي اهل خندق! جابر، غذا تهيه كرده است. پس بياييد و بسيار خوش آمديد».
1298ـ عَنْ أُمِّ خَالِدٍ بِنْتِ خَالِدِ بْنِ سَعِيدٍ (رض) قَالَتْ: أَتَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) مَعَ أَبِي وَعَلَيَّ قَمِيصٌ أَصْفَرُ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «سَنَهْ سَنَهْ» وَهِيَ بِالْحَبَشِيَّةِ حَسَنَةٌ. قَالَتْ: فَذَهَبْتُ أَلْعَبُ بِخَاتَمِ النُّبُوَّةِ، فَزَبَرَنِي أَبِي، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «دَعْهَا». ثمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «أَبْلِي وَأَخْلِفِي ثمَّ أَبْلِي وَأَخْلِفِي ثمَّ أَبْلِي وَأَخْلِفِي». (بخارى:3071)
ترجمه: ام خالد دختر خالد بن سعيد (رض) مي گويد: من كه جامه اي زرد رنگ به تن داشتم، همراه پدرم، نزد رسول الله (ص)  رفتم. رسول اكرم (ص) گفت: «سَنَه سَنَه » و اين كلمه به زبان حبشي يعني زيباست، زيباست. ام خالد مي گويد: آنگاه، رفتم و سرگرم بازي با مُهر نبوت شدم. پدرم با عصبانيت مرا از آن بازداشت. رسول الله (ص)  فرمود: «او را بگذار». سپس، فرمود: «چندين جامه مانند اين را بپوشي و كهنه كني، چندين جامه مانند اين را بپوشي و كهنه كني، چندين جامه مانند اين را بپوشي و كهنه كني».

باب (86): خيانت در مال غنيمت
1299ـ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ (رض) قَالَ: قَامَ فِينَا النَّبِيُّ (ص) فَذَكَرَ الْغُلُولَ فَعَظَّمَهُ وَعَظَّمَ أَمْرَهُ، قَالَ: «لا أُلْفِيَنَّ أَحَدَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى رَقَبَتِهِ شَاةٌ لَهَا ثَغَاءٌ، عَلَى رَقَبَتِهِ فَرَسٌ لَهُ حَمْحَمَةٌ، يَقُولُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَغِثنِي، فَأَقُولُ: لَا أَمْلِكُ لَكَ شَيْئًا قَدْ أَبْلَغْتُكَ، وَعَلَى رَقَبَتِهِ بَعِيرٌ لَهُ رُغَاءٌ، يَقُولُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَغِثنِي، فَأَقُولُ: لَا أَمْلِكُ لَكَ شَيْئًا قَدْ أَبْلَغْتُكَ، وَعَلَى رَقَبَتِهِ صَامِتٌ فَيَقُولُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَغِثنِي، فَأَقُولُ: لَا أَمْلِكُ لَكَ شَيْئًا قَدْ أَبْلَغْتُكَ، أَوْ عَلَى رَقَبَتِهِ رِقَاعٌ تَخْفِقُ، فَيَقُولُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَغِثنِي، فَأَقُولُ: لَا أَمْلِكُ لَكَ شَيْئًا قَدْ أَبْلَغْتُكَ». (بخارى:3073)
ترجمه: ابوهريره (رض) مي گويد: نبي اكرم (ص) ميان ما برخاست و از خيانت در غنيمت، سخن گفت و آنرا گناه بزرگي برشمرد و بزرگ دانست و فرمود: «نبينم يكي از شما را در روز قيامت كه گوسفندي، بر دوش دارد و آن گوسفند، بع بع مي كند، يا اسبي بر دوش دارد و آن اسب، شيهه مي كشد و آن شخص، مي گويد: اي رسول خدا! 