ر من قرار بده. عبدالملك چهل مرد فرغانه اي را تحت امر او قرار داد، و نامه اي به حاكم بيت المقدس نوشت كه از امروز امير تو فلان كس است (يعني مرد بصري) تا وقتي آنجاست در هر چه گويد اطاعتش كن! مرد بصري به بيت المقدس رفت و نامه را به حاكم شهر نشان داد، حاكم گفت:‌ هر چه مي خواهي بگو، گفت: مردان خود را بفرمايي تا هر يك شمعي در دست گيرند و در تمام گوشه و كنار بيت المقدس و كوچه هاي آن پراكنده شوند و چون تو فرمان دهي شمعها را برافروزند، حكم چنان كرد كه او گفته بود. مرد بصري آنگاه به منزل حارث رفت و در زد و گفت: از «پيغمبر خدا» براي من اذن دخول بگير! دربان گفت:‌ تا صبح اجازه نيست، گفت:‌ به «پيغمبر» بگو كه من از شوق ديدار وي نماز نخوانده به اينجا آمده ام! دربان رفت و پيام رساند، حارث گفت: در بگشاييد؛ تا در گشوده شد، بصري فرياد زد شمعها را روشن كنيد! و همة محيط مثل روز روشن شد. مرد بصري به مأموران خود گفت: هر كس خواست عبور كند بگيريدش. و خود وارد خانه شد و آنجا كه احتمال مي داد حارث هست رفت، اما حارث آنجا نبود و مريدانش مي گفتند: ‌پيغمبر به آسمان صعود كرد! مرد بصري به سردابي كه حارث براي چنين مواقع ساخته بود رفت و در سوراخي او را يافت از لباسش گرفت و بيرون كشيد و به فرغانيان همراهش گفت: ‌اين را ببنديد، بستند؛ و هنگامي كه نزد عبدالملك مي بردندش، گفت: ﴿أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ﴾[2] يكي از فرغانيان گفت: اين كرامت ما بود تو هم اگر كرامتي داري بنماي! 

و چون نزد عبدالملك رسيد دستور داد مصلوبش كردند و به مردي گفت كه با حربه (نيزة كوتاه يا كارد بلند) بزندش، اما حربه به دندة حارث فرود آمد و منحرف شد، حاضران فرياد برداشتند كه سلاح در انبياء الله كار نمي كند! مردي از مسلمانان نزديك رفت و حربه را ميان دنده هايش زد و كارش را بساخت. آورده اند كه خالد بن يزيد بن معاويه ]معروف به حكيم بني اميه[ بعداً به عبدالملك گفت: ‌اگر من نزد تو بودم نمي گذاشتم او را بكشي، عبدالملك پرسيد: چرا؟ گفت:‌ براي آنكه بي گرفتار «مُذْهِب»[3] بود و اگر به وي گرسنگي داده مي شد آن «مذهب» برطرف مي گرديد و تركش مي كرد.

طبق روايت ديگري وقتي حارث را نزد عبدالملك مي بردند او را به زنجيري بسته بودند. در راه دوبار آيه اي خواند كه زنجير از دست و گردنش فرو افتاد، و نيز هنگامي كه مصلوبش كردند و حربه در او كار نمي كرد عبدالملك به آن مأمور گفت: نام خدا را بيار تا حربة‌ تو در او كار كند!

و بسيار كسان فريفتة ‌كرامات نمايي شده اند چنانكه از فرقد سبخي (زاهد) نقل است كه به ابراهيم نخعي (فقيه) گفت: ‌شش درهم ماليات بدهي داشتم و در فكر بودم كه از كجا بايرم، از قضا هنگامي كه كنار فرات راه مي رفتم شش درهم يافتم بي كم و زياد. ابراهيم گفت:‌ آن را صدقه بده! منظورش آن بود كه پول از آن تو نيست، و فقهاي كوفه براي لقطة‌ كمتر از يك دينار جستجوي صاحب لقطه را لازم نمي داند. ببينيد فقيهان چگونه از فريب خوردن و فريب دادن بدورند.

از ابراهيم خراساني نقل است كه روزي احتياج به وضو پيدا كردم ناگاه مسواكي سيمين به نرمي حرير و كوزه اي گوهري پديد آمد، مسواك كردم و وضو گرفتم و آن را به جا گذاشتم و گذشتم. مؤلف گويد: اين قصه دروغ است و اگر راست باشد، كم اطلاعي اين مرد را از فقه نشان ميدهد كه ندانسته استعمال مسواك نقره روا نيست و خداوند با چيزي كه استعمال آن شرعاً‌ روا نيست كسي را اكرام نمي كند، مگر آنكه از راه امتحان باشد. 

محد بن ابي الفضل الهمداني مورخ از پدرش نقل كرده است كه سرمقانيِ مُقري نزد ابن علاف درس مي خواند و در (اتاقي از) مسجد كوي «زعفراني» مكان داشت، تا اينكه ايام قحطي و تنگسالي پيش آمد. روزي ابن العلاف متوجه شد كه سرمقاني از ميان زباله هايي كه دجله مي آورد برگ كاهوهايي كه دور ريخته شده بود بر مي چيند و مي خورد. اين بر ابن العلاف خيلي گران آمد و نزد رئيس الروؤساء رفت و وي را از وضع سرمقاني باخبر كرد. رئيس الرؤساء غلامش را فرستاد كه بدون آنكه سرمقاني بفهد كليدي براي اتاقش بسازند، و دستور داد همه روزه سه رطل نان سفيد و يك جوجة بريان و مقداري حلوا شكري برايش ببرند. روز اول كه سرمقاني در اتاق خود را گشود و آن سفره را در سمت قبله مشاهده كرد در شگفت شد و با خود گفت: اين هدية ‌بهشتي است، بايد اين راز را پنهان دارم و با كس نگويم زيرا كه شرط كرامت كتمان است و هر كه «اسرار هويدا كند» لايق راز نباشد. به هر حال پس از چند روز كه شاداب و فربه گرديد، ابن العلاف از او پرسيد:‌ سبب چيست كه حالت به شده است؟ سرمقاني شروع كرد با كنايه و ابهام حرف زدن و از صراحت طفره رفتن؛ چون ابن العلاف خيلي اصرار ورزيد سرمقاني اجمالاً گفت: ‌«از راهي كه بشر نداند به من روزي مي رسد»! ابن العلاف گفت: برو از رئيس الرؤساء بپرس؛ كه او اين كار را كرده است. دراينجا بود كه سرمقاني اوقاتش تلخ شد و علامت شكستگي (و سرخوردگي) در چهره اش آشكار گرديد. 

خردمندان چون فريبكاري ابليس را دانستند از چيزهايي كه صورت كرامت دارد حذر كردند كه مبادا تلبيس ابليس باشد. از زهرون نقل است كه در بيابان سرگردان بودم مرغي سپيد به من نزديك شد و گفت:‌ زهرون تو گم شده اي! گفتم: ‌اي شيطان، ديگري را بفريب! باز بر شانه ام نشست و همان سخن را گفت، گفتم:‌ اي شيطان، ديگري را بفريب! بار سوم گفت: تو گم شده اي و من شيطان نيستم، مرا به سوي تو فرستاده اند. اين بگفت و غايب گرديد. از رابعه نقل است كه گفتندش:‌ چرا اجازه نميدهي مردم به دينت بيابند؟ گفت:‌ بيايند كه چه؟ بيايند و بروند از من كارهايي كه نكرده ام حكايت كنند! مي گويند: من زير جانمازم پول پيدا ميكنم، و ديگ من بدون آتش پخته مي شود، در حالي كه اگر چنين چيزها ببينم دچار وحشت مي شوم. پرسيدند كه آيا در منزل خود خوراك و نوشابه اي (از غيب) يافته اي؟ گفت:‌ اگر هم چنين چيزي ببينم دست نمي زنم!

و نيز از رابعه نقل است كه گفت:‌ در روز سردي روزه بودم گفتم: كاش غذاي گرمي داشتم و با آن افطارميكردم، قدري پيه درمنزل بود با خود گفتم: اگر پياز يا سبزي بود با آن چيزي مي پختم، در اين ميان گنجشكي آمد و پيازي از منقارش بر راه افتاد. تا اين منظره را ديدم ترسيدم كه از شيطان باشد و از خيالي كه كرده بودم گذشتم.

مردم همه بر آن بودند كه وُهيب بهشتي است و او مي گريست و مي گفت:‌ مبادا اين القاء از شيطان باشد (كه مرا دچار عُجب كند).

شيخ ابوحفص نيشابوري روزي در بيرون شهر مجلس مي گفت و حاضران را وقت خوش گرديد. در آن ميان يك بزكوهي از كوه پايين آمد و نزد شيخ رفت و زانو زد، شيخ تكاني خورد و بشدت گريست. سبب پرسيدند، گفت: ‌چون وعظ كردم و شما را وقت خوش شد، با خود گفتم كاش قربانيي داشتم كه ذبح ميكردم و شما را دعوت مي كردم، در اين خيال بودم كه اين بزكوهي آمد و پيش پايم زانو زد و با خود انديشيدم نكند مثل فرعون باشم كه خداوند در اين جهان حتى رود نيل را هم طبق ميل او جاري ساخت، اما از نعمتهاي آنجهاني م