رتر شما هستم‏».

[6] چنانكه از قول يوسف (عليه السلام) دربارة شوهر «زليخا» همين كلمه (رب) به كار رفته. (سورة يوسف، آية 23).- م. 

[7] سورة‌ بروج، آية‌12. یعنی: «يقينا خشم و مؤاخذه پروردگارت شديد و سخت است‏».

[8] كساني كه طالب اين گونه سخنان باشند، فصل مربوط به بايزيد را در تذكرة الاولياء عطار ببينند.- م. 

[9] ﴿وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى﴾. یعنی: «و بزودى پروردگارت آن قدر به تو عطا خواهد كرد كه خشنود شوى».‏ (سورة‌ ضحي، آية‌ 5). 

[10] اشاره است به آية ‌79 سورة ‌اسراء.

[11] سورة ‌نحل، آية 98. 
شمه اي از كارهاي خلاف عقل و شرع صوفيان

از ابن الكريتي استاد جنيد نقل است كه جنب شد و بر تنش مرقع ضخيمي داشت و هوا بسيار سرد بود كنار دجله رفت و با همان مرقع داخل آب شد و غسل كرد و گفت: عهد ميكنم كه تا اين مرقع خشك نشود از تن بيرون نيارم و تا يك ماه آن مرقع خيس بود. 

در روايت ديگر آمده است كه ابن الكريتي گفت:‌ در شب سردی جنب شدم و در نفس خود تعلل و تأخيري در غسل كردن يافتم كه صبح آب گرم مي كني و غسل مي كني، يا حمام مي روي. با خود گفتم: عجبا عمري معامله با خدا دارم و امشب حقي از او برگردنم آمده، آيا رواست كه شتاب نكنم و درنگ ورزم؟ با خود سوگند خوردم كه بايد در رودخانه غسل كني و با همين مرقع، و از تن بيرونش نكني تا بخشكد به شرط آنكه آبش را فشار ندهي و در آفتاب نروي. مؤلف گويد:‌ پيشتر اشاره كرديم كه اين مرقع ابن الكريتي هر آستينش يازده رطل وزن داشت، و اين داستان غسلش را براي ديگران حكايت كرده كه بگويند: خوب كاري كرده اي و دهان به دهان نقل نمايند حال آنكه جهالتي بيش نيست و معصيت كرده و اين كار تنها جاهلان را پسند مي افتد نه عالمان را زيرا هيچ كس حق ندارد خود را شكنجه كند، و انگهي از بس اين مرقع ضخيم بوده چه بسا آب به همه جاي بدنش نرسيده و غسلش هم درست نبوده، و در طول آن يك ماه كه مرقع نخشكيده بسا از لذت خواب هم محروم شده و شايد اينكار منجر به بيماري يا مرگ مي شده است. 

آورده اند كه زن احمد خضرويه مهريه اش را به احمد بخشيد كه او را به ملاقات بايزيد ببرد. احمد زنش را نزد بايزيد برد و او پيش بايزيد روگشاده نشست، احمد اظهار تعجب كرد زنش گفت:‌ من وقتي نزد بايزيد نشستم همة‌ لذايذ نفساني را فراموش نمودم، و هر گاه به تو مي نگرم كام دل را به ياد مي آرم. هنگامي كه از نزد بايزيد بيرون مي آمدند، ‌احمد به بايزيد گفت: مرا وصيتي كن، گفت: جوانمردي را از زنت بياموز!

احمد بن ابي الحواري و ابوسليمان با هم عهد بسته بودند كه احمد، امر ابوسليمان را خلاف نكند. روزي ابوسليمان مجلس مي گفت. احمد آمد و پرسيد: ‌تنور را آتش كرديم حالا چه كار كنيم؟ ابوسليمان جواب نداد، احمد دوباره و سه باره پرسيد. ابوسليمان گفت: برو توي تنور بنشين! احمد رفت و همان كار را كرد. ناگاه ابوسليمان گفت: احمد را دريابيم؛ با حاضران برخاستند و سراغ احمد آمدند ديدند وسط تنور نشسته اما آسيبي به وي نرسيده بود.

مؤلف گويد: صحت اين قصه بعيد است، اگر راست باشد معصيت كرده وطاعت در معصيت جايز نيست. چنانكه روايت داريم كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) عده اي را به يك مأموريت جنگي فرستاد و يكي از انصار را بر ايشان گماشت. آن مرد انصاري در راه به دليلي بر آن عده خشمگين شد و گفت: مگر نه اينكه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرموده است شما از من اطاعت كنيد؟ گفتند: آري، گفت: هيزم جمع كنيد و آتش درست كنيد، آن كار را كردند گفت:‌ حالا توي آتش برويد! عده اي حاضر شدند كه بروند. جواني از آن ميان گفت:‌ مگر ما براي پرهيز از آتش جهنم به رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نگرويده ايم؟ حالا عجله نكنيد نزد آن حضرت مي رويم اگر امر فرمود كه در آتش داخل شويد، داخل مي شويم. پس همگي نزد حضرت بازگشتند و ماجرا باز نمودند حضرت فرمود: اگر وارد آن آتش مي شديد ديگر بيرون آمدن نداشتيد (يعني از آن به جهنم مي رفتيد)، بدانيد كه اطاعت فقط در كار نيك است «إنّما الطاعة ‌في المعروف».

ابوالخير دئيلي گويد: نزد خير نساج بودم زني آمد و گفت: آن منديلي كه نزد تو آورده بودم بده، داد. زن پرسيد: ‌اجرتش چند مي شود؟ گفت:‌ دو درهم، زن گفت:‌ الآن پول همراه ندارم فردا ان شاء الله مي آرم. خير گفت: خير، اگر آوردي و من نبودم پول را در دجله بينداز من وقتي آمدم آنرا تحويل مي گيرم. زن پرسيد: چگونه؟ خير گفت:‌ تفتيش در اين قضيه از طرف تو فضولي است، همانچه گفتم بكن! زن گفت:‌ ان شاء الله؛ و رفت. ابوالخير گويد:‌ فرداي آن روز آمدم، خير آنجا نبود زن آمد و دو درهم كه در پارچه اي گره زده بود آورد و خير را نيافت، آن پارچه گره زده را در دجله انداخت؛ خرچنگي در آن بسته آويخت و در آب فرو رفت، بعد از ساعتي كه خير آمد و در دكان گشود، كنار آب نشست كه وضو بگيرد خرچنگ در حالي كه آن بسته را بر پشت حمل مي كرد نزديك خير آمد و خير آن بسته را از پشت خرچنگ برگرفت. راوي گويد: در اين موقع من به خير گفتم كه چنين و چنان ديدم، گفت:‌ تا من زنده ام چيزي به كسي اظهار مكن.

مؤلف گويد: بعيد است كه اين قصه راست باشد و اگر راست باشد از خلاف شرعي خالي نيست چرا كه شارع تضييع مال را نهي كرده، و به آن منگر كه گويند اين كرامت است، خداوند با مخالفت شرع به كس كرامت نبخشد و اكرام ننمايد.

آورده اند كه كسي بر نوري وارد شد ديد هر دو پايش ورم كرده است. پرسيد: چه خبر است؟ گفت: ‌نفس از من خرما خواست، از من امتناع و از او اصرار تا بالأخره رفتم خرما خريدم و خوردم. آنگاه گفتم: اي نفس برخيز و نماز بگزار، ابا كرد، با خدا عهد كردم كه چهل روز بر زمين ننشينم جز براي تشهد!

ابوحامد غزالي آورده است كه يكي از شيوخ را در بدايت سلوك از شب خيزي كسالت دست مي داد، بر خود الزام كرد كه تمام شب روي سر بايستد تا نفس به رغبت به شب خيزي اقدام نمايد. و نيز آورده است كه يكي از صوفيه براي آنكه حب مال از دل بركند هر چه داشت نقد كرد و به دريا انداخت، و ترسيد كه اگر انفاق كند غرور و رياي بخشش فرو گيردش. يكي از صوفيه كسي را اجرت ميداد كه در حضور جمع فحشش دهد تا نفسش به بردباري عادت كند. ديگري زمستانها در فصل طوفاني به دريا مي رفت تا تمرين شجاعت نمايد. عجب از غزالي است كه چنين چيزها را به عنوان آموزش ذكر كرده، و پيش از اين حكايات نوشته: بر شيخ است كه به حال مبتدي بنگرد، اگر وي را مالي است بيش از حاجت، بگيرد و به راه خير صرف كند و اگر منش خود بزرگ بيني دارد وي را به گدايي در بازار وا دارد و اگر تنبل است وي را به آب آوردن و مبال شستن و با دود و خاكستر مطبخ محشور سازد و اگر پرخور است روزه فرمايد، و اگر عزب است و شهوتش با روزه كم نمي شود افطارش را يك شب به آب تنها قرار دهد و يك شب به نان تنها و مطلقاً از گوشت منعش نمايد. 

آورده اند كه يكي از اهل بسطام هميشه به مجلس بايزيد مي آمد، روزي گفت: ‌استاد، من سي سال است كه روزه دارم و شب زنده دار، و بترك شهوتها گفته ام، اما از آنچه تو مي گويي در دل چيزي نمي يابم. بايزيد گفت: ‌اگر سي