ي نرسانيد، و ذبح اسحاق يعني گرفتن عهد از او، عصاي موسي يعني حجت او، يأجوج ومأجوج يعني اهل ظاهر... و نيز آورده اند كه خدا پس از آفريدن ارواح همچون روحي بر ايشان ظهور نمود، و شك نداشتند كه يكي از ايشان است تا آنكه بعضي شناختندش؛ و اولين شناسندگان سلمان و ابوذر و مقداد بودند و اولين منكران عمر بن خطاب بود كه ابليس ناميده مي شود... و از اين قبيل خرافات كه حيف از تضييع وقت در نقل آنهاست.

باطنيان به شبهه اي متمسك نشده اند كه قابل بحث و مناظره باشد، بلكه طبق آنچه در دلشان افتاده چيزهايي برساخته اند. و اگر با يكي از اين جماعت مناظره اي پي آمد بايد پرسيد: ‌آيا اينها كه مي گوييد: بديهي است يا نظري و يا نقل از امام معصوم است؟ بديهي نيست، زيرا صاحبان عقل سليم آن را قبول ندارند؛ و اگر بگوييد نظري است، شما كه مي گوييد «عقل بس نيست» چگونه نظر را كه عبارت است از قضاياي عقلي و حاصل تصرفات عقل است مي پذيريد؟ و اگر گوييد: اينها نقل قول از امام معصوم است. گوييم: چگونه قول او را بدون معجزه پذيرفتيد و قول پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) را كه صاحب معجزه بوده است ترك كرديد؟ واز كجا اطمينان داريد همين قول «امام معصوم» نيز باطني غير ظاهر نداشته باشد؟ و نيز مي پرسيم كه آيا آشكار كردن اين تأويلات و بواطن كه شما مي گوييد واجب است يا نه؟ اگر گويند: واجب است گوييم چرا محمد (صلى الله عليه وسلم) آن را پنهان داشت، و اگر گويند پنهان داشتن آن واجب است گوييم شما چرا اظهار مي كنيد؟

ابن عقيل گويد: اسلام به دست دو گروه ظاهري و باطني از بين مي رود، زيرا اهل باطن با تأويلات بي دليل ظواهر شرع را به تعطيل كشانيدند اما اهل ظاهر آنچه را هم كه لازم به تأويل است به معاني ظاهري گرفتند و اسماء و صفات الهي را بر همان معاني كه مي فهمند حمل كردند. حال آنكه حقيقت در بين اين دو تاست، يعني بايد ظاهر را بنگريم مگر آنكه دليلي بر خلاف آن باشد و هر معناي باطني را كه دلايل شرعي تأييد ننمايد ردّ كنيم. 

مؤلف گويد: اگر من پيشواي باطنيان را ببينم با او از طريق علم وارد نمي شوم، بلكه عقل او و پيروانش را به باد نكوهش مي گيرم زيرا آرزوي تباه ساختن اسلام آرزويي احمقانه است؛ اين مسلمانان اند كه ساليانه مجمعي در عرفه دارند و هر هفته اجتماعي در مسجد جامع هر شهر و هر روز اجتماعي در مسجد هر محل، چگونه با خود مي انديشيد كه توانيد آب اين دياري عميق را گل آلود نماييد يا نقش اسلام را بزداييد؟ مؤذنان مسلمان هر روزه از فراز مناره ها «أشهد أن لا إله إلا الله وأشهد أن محمدا رسول الله» فرياد مي زنند؟ و از آنِ شما نهايت اين است كه يكي درگوشة خلوتي نجوا كند يا درقلعه اي قدم نهد و فرا رَوَد كه اگر همو شتاب ورزد و كلمه اي از دهانش بجهد سرش از گردن مي افكنند و مثل سگ مي كشندش. كدام عاقلي با خود مي گويد كه اين امر نهان شما بر آن امر عمومي كه ممالك را فرا گرفته غلبه نمايد، پس از شما احمقتري نمي شناسم.

مؤلف گويد: فتنة باطنيان متأخر به سال 494 شعله ور شد و سلطان جلال الدوله بركيارق[3] جمعي از ايشان را پس از آنكه ثابت شد مذهب باطني دارند بكشت، و عدد كشتگان به سيصد و اندي رسيد. و از اموالشان كاوش كردند و از يكيشان هفتاد اتاق پر گوهر به دست آمد. بركيارق ماجرا را به خليفه نوشت و در تعقيب اشخاص مظنون به باطنيگري پيشتر رفت و كس زهرة شفاعت نداشت. وعوام نيز در تفتيش امر اشخاص زياده روي كرده هر كس را مي خواستند بيازارند مي گفتند:‌ اسماعيلي است؛ و هر كس با ديگري عنادي داشت متهمش مي كرد و او را از ميانه دور كرده مالش را مي بُرد. 

پيش از آن به روزگار ملكشاه، نخستين بار كه امر باطنيان ظهور يافت آن بود كه آنان در ساوه نماز عيد خواندند، شخنه خبر يافت و دستگيرشان كرد و سپس آزادش ساخت. باطنيان بعداً يك مؤذن ساوه اي را – كه مي خواستند به خود بگروانند و او نپذيرفته بود – به قتل رساندند. خبر به خواجه نظام الملك رسيد دستور داد قاتل را بگيرند، نجاري متهم به قتل مؤذن بود، او را گرفته كشتند. و ايشان نخستين كسي را كه ترور كردند نظام الملك بود و گفتند:‌ شما از ما نجاري را كشتيد ما در عوض او نظام الملك را كشتيم!

مخصوصاً بعد از مرگ ملكشاه كارشان در اصفهان قوت گرفت تا آنجا كه اشخاصي را مي ربودند و مي كشتند و جسدشان را در چاه مي انداختند. و چنان شد كه هر كس موقع عصر به خانه باز نمي آمد از بازگشتنش قطع اميد مي شد. و خود مردم به تفتيش پرداختند و بالأخره در خانه اي زني را يافتند كه دائم بر حصيري مي نشست و از روي آن تكان نمي خورد، آن زن را بلند كرده حصير را برداشتتندو زير آنچهل جسد مقتول را يافتند، آن زن را كشته خانه و محلّه اش را به آتش كشيدند. داستان چنين بود كه مرد كوري بر در آن كوچه مي نشست و چون كسي از آنجا مي گذشت آن کور خواهش مي نمود كه چند قدم در كوچه راهنماييش كند، و چون آن عابر داخل كوچه مي شد كسانی كه كمين كرده بودند او را مي گرفتند و مي كشتند. بعد از اين واقعه مسلمانان اصفهان بجد در جستجوي باطنيان برآمدند و بسياري از ايشان را به قتل رسانيدند. 

و نخستين قلعه كه به تصرف باطنيان درآمد روز باد[4] بود از نواحي ديلم؛ و اين قلعه نخست قماح را بود مصاحب ملكشاه، به سال 483 يكي از متهمان به اسماعيليگري يكهزار و دويست دينار بدو داد و حفاظت قلعه گرفت. پيشرو باطنيان و اسماعيليان حسن صباح بود كه اصلش از مروست[5] و در كودكي مكاتب رئيس عبدالرزاق بن بهرام بود، سپس به مصر افتاد از داعيان، مذهب اسماعيلي را فرا گرفت تا آنجا كه به عنوان داعي (به ايران) بازگشت و رئيس ]‌دعوت جديده[‌ شد و اين قلعه را به دست آورد. 

و شيوة حسن صباح و داعيانش چنين بود كه جز گول ناداني را كه دست راست و چپ از هم نشناسد دعوت نكنند، و شخصي را كه دعوت پذرفته بود گردو و عسل و سياهدانه مي خورداندند تا دماغش منبسط شود آن گاه مصايب خاندان رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بر او فرو مي خواندند، سپس مي گفتند ازارقه و خوارج جانبازيها در جنک عليه امويان مي نمودند تو چرا بايد در ياري امام از جان دريغ كني؟ و بدين گونه وي را طعمة ‌شمشير و آماده فداكاري مي ساختند. چنانكه آورده اند ملكشاه پيكي نزد حسن صباح فرستاد و او را تهديد نمود كه دست از ترور علماء و امراء بردارد و اطاعت نمايد. حسن به پيك گفت اينكه جواب را بيني. آن گاه از فداييان حاضر پرسيد كدام يك از شما حاضريد كه براي امر مولا به مأموريتي برويد؟ همگي ابراز اشتياق نمودند و پيك پنداشت كه ميخواهد نامه اي به دستشان بدهد كه برسانند، پس حسن به جواني از فداييان اشاره كرد كه خودت را بكش! آن جوان كارد كشيد و حلق خود را بريد؛ حسن به ديگري اشاره نمود كه خود را از بلندي قلعه پايين بينداز، آن فدايي خو را از ارتفاع به پايين انداخت و تنش پاره پاره شد. حسن آن گاه روي به پيك كرد وگفت:‌ به سلطان بگوي بيست هزار تن از اينان نزد من هست كه درجة اطاعتشان را ديدي، جواب اين است! پيك نزد سلطان بازگشت و آنچه ديد