د گمراه را
		که چون غول برد او زره شاه را

بفرمود آن خسرو نامور
		که افواج شد را بود راهبر

عرض چون سپه چند منزل گذشت
		بيفتاد لشکر بيک تيره‌دشت

همه وحشت‌انگيز و مردم شکار
		گياهي نرسه در او جز خار

جهان در جهان غار در غار بود
		کران تا کران دشت و کهسار بود

سرابي که پايان او کس نديد
		نه در وي پي هيچ مردم رسيد

در آن دشت جاناوران بود کم
		بجز غول يا اژدهاي دژدم

ز طوفان نوح اندر آن تيره‌دشت
		زمين کمتر از آب نمناک گشت

شنيدم ز بي‌آبي و بي‌رهي
		سپه گشت نوميدار از بهي

همان رهبر گمره و عشوه‌گر
		بيامد به پيش شه نامور

بگفتا از اينجا قريبست آب
		بفرما که لشکر رود با شتاب

بدين عشوه يک روز و يک شب تمام
		همي بود آن غول هامون خرام

دگر روز لشکر بجايي رسيد
		که هر سوي جز کربلايي نديدمکان بي‌آبي

نه آبي آمد پديد آنجا نه راه
		شه از تشنگي خسته جمله سپاه

و زآن پس شنيدم که فرمانروا
		طلب کرد آن غول گمراه را

بپرسيد از آن غول عشوه‌گراي
		که در دل چه بوده است از آن عشوه ‌راي

که ما را چنين ياوه انداختي
		بتاراج ما حيله‌يي ساختن 

چو بشنيد هندو ز شاه اين سخن
		بگفتا که اي شاه فرخند فن

يقين آنکه بر انتقام منات
		کمر بستم از کشور گوجرات

همي خواستم تا شهنشاه را
		از ايدر فرستم بدار بقا

بسي حيله کردم که در عين راه
		بغفلت زنم تيغ بر فرق شاه

چو ديدم که من با تو اي نامور
		بزور خصومت نيابم ظفر

بدين حيله کردم سپاهت هلاک
		ز بي‌آبيشان سپردم بخاک

چو بر نيت خود شدم کامکار
			کنون خواهيم کشت تو خواهي گذار
	
چو ز آن رهبر گمره غول خوي
		شنيد اين حکايت شه نامجوي

بفرمود تا خون او ريختند
		بشاخ مغيلانش آويختند

سپس آنگه بفرمود شاه جهان
		بکشور گشايان و کارآگاهان

که امروز خيمه همينجا زنيم
		همه بر در حق نيايش کنيم

مگر راه آبي بگردد عيان
		که لشکر ز بي‌آبي آمد بجان

چو با سرکشان شاه اين قصه راند
		در آن روز لشکر همانجا ماند

چون آن روز ناخوش تمامي گذشت
		همان دشت چون دشت ظلمات گشت

جهان گشت تاريخ چون پر زاغ
		در آن تيرگي گم شد آن دشت وراغ

شهنشاه اندر دل شب بخاست
		ره و آب از حضرت حق بخواست

در آن شب بر ايوان پروردگار
		نيايش چنان کرد آن شهريار

که از سمت کعبه در آن تيره‌دشت
		يکي روشنايي پديدار گشت

که از آن روشني مانده شه در شگفت
		پس از لطف هادي قياسي گرفت

همان دم سران سپاه را بخواند
		سپه سوي آن روشنايي براند

سپه چون از آنجا دو ميل گذشت
		يکي رودباري پديدار گشت

سپه سوي آن رود آهنگ کرد
		و زآن رود خلق آب سيراب کرد

چو آسوده شد خلق تشنه جگر
		سپه راند زآن مرحله پيشتر

از آن رود چون يک ميلي گذشت
		يک شاه راهي پديدار گشت

در آن راه شاه اختر سعيد
		همي راند تا سر بغزنين کشيد

بلي هر که بندد دلي بر خداي
		ره راست يابد بهر دو سراي

آقاي حسين سلطانزاده در کتاب تاريخ مدارس ايران صفحات 88 تا 91 مي‌نويسد: سلطان محمود در مذهب حنفي بسيار متعصب بود و با پيروان ديگر مذاهب و فلسفه و انديشمندان با شدت و سختي عمل مي‌کرد. و جمع کثيري را به اتهام بدديني به قتل رساند. از جمله بعد از آنکه مجدالدوله... پس از شکست از سپاهيان محمود دستگير و اسير شد. جمعي از ياران او را به اتهام باطني بودن و دشمني با عباسيان به دار آويخت و عده‌اي را تبعيد کرد و کليه کتب فلسفي، نجومي و آثار مربوط به مذهب اعتزالي کتابخانه مجدالدوله را سوزاند و بقيه آن را که صد بار (شتر) کتاب بود، تصاحب نمود... در زمان او را به اين اتهام به قتل رساند و کتب زيادي را در زمينه‌هاي فلسفه، نجوم و مذهب (مذاهب مخالف رأي ملت) به آتش کشيد و از ميان برد: 
خلاصه اين داستان اين است: مجدالدوله تا سال 420 در ري امارت داشت. در اواخر اين مدت چون مادرش سيده خاتون فوت کرد، اوضاع دربار مجدالدوله مختل شد و لشکريان از اطاعت او سر پيچيدند و مجدالدوله هم به علت عياشي و استفراق در مطالعه کتب زياد اعتنايي به کارهاي ملکي نداشت. عاقبت از بلاي استيلاي سپاهيان به سلطان محمود غزنوي استعانت جست و از او ياري خاست. محمود هم حاجب‌ علي از اصحاب خود را با لشکري به ري فرستاد. حاجب علي مجدالدوله و پسر ابودلف را در ري دستگير نمود و کيفيت را به محمود نوشت. محمود در ربيع‌الاخر 420 شخصاً به ري آمد و مجدالدوله را از آنجا به غزنين فرستاد و به اين ترتيب شعبه ديالمه ري در 420 بدست غزنويان انقراض يافت. همچنان که از مطلب بالا برمي‌آيد و از مطالعه ساير کتب تاريخي استنباط مي‌شود عامل اصل کشاندن سلطان محمود به ري، مجدالدوله بوده نه اينکه محمود قصد نابودي ديالمه ري را داشته باشد. چنانکه اگر مي‌خواست دست به اين کار بزند سال‌ها قبل اينکار را مي‌کرد. و کشتن مخالفين مذهبي هم تنها يک اتهام ناجوانمردانه است. و هيچ سند معتبر تاريخي در اينگونه موارد وجود ندارد. سوزاندن کتب علمي و مذهبي هم خود داستان سلطانزاده آنرا رد مي‌کند. اگر سلطان محمود هم کتب فلسفي و علمي و مذهبي را سوزاند. پس کتب صد بار شتر در چه زمينه‌هايي بوده است؟ کدام منبع مؤثق تاريخي تأييد مي‌کند که در ري در آن زمان آن همه کتاب‌ وجود داشته است. آن هم در کتابخانه شخصي مجدالدوله باطني سلطان محمود با کدام مجوز شرعي کتاب‌ها را سوزانده است با وجود آن همه سوره‌ها و آيات مختلف درباره نجوم. چگونه مي‌توان پنداشت که سلطان مسلماني همچون محمود، دست به آتش زدن کتب نجومي بزند. سلطان محمود يکي از بزرگترين رواج‌دهندگان علم در ايران بود. تنها مخارج شعراي تحت تکفل وي ساليانه چهار صد هزار دينار بود(1) . دوران وي جزو بهترين دوران علمي در کل تاريخ ايران است. اين حقيقت در شرح حال بزرگان دوره غزنوي کاملاً آشکار است. 
سلطان محمود که متولد سال 360 در غزنين بود. 421 و 23 ربيع‌الاول در همان شهر درگذشت. طبق وصيت وي پسرش محمد جانشين‌اش شد. ولي مسعود پسر ديگر سلطان محمود بر وي شوريد و خود حکومت را بدست گرفت. چون ميان مسعود و سلجوقيان که در اين زمان بسيار قدرتمند شده بودند جنگ درگرفت و سلطان مسعود بعد از آنکه در آخرين جنگ با سلاجقه که به جنگ دندانقان مرو مشهور است شکست خورد. به غزنين رفت و برادرش محمد را از قلعه بيرون آورد و آهنگ هندوستان کرد. در راه لشکريان بر مسعود شوريدند و وي را کشتند (432 ه‍. ق) و برادرش محمد را جايش نشاندند. بعد از آن غزنويان به فتوحات هندي سلطان محمود تقريباً قناعت کردند و از ايران چشم پوشيدند. 
....................................
(1) تاريخ ايران بعد از اسلام، آشتياني.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:6.txt">سرفصل</a><a class="text" href="w:text:7.txt">اصول کلي انقلاب خراسان عليه حکومت امويه </a><a class="folder" href="w:html:8.xml">وقايع دوران بني‌اميه را با بررسي اجمالي مسائل داخلي و خارجي ادامه مي‌دهيم:</a><a class="text" href="w:text:14.txt">دوران اوليه حکومت بني‌عباس </a><a class="text" href="w:text:15.txt">مهمترين جريانات الحادي در دوران اوليه عباسي</a><a class="folder" href="w:html:16.xml">مهمترين مذاهب رايج اين دوره </a></body></html>دانشمندان دوره غزنويان(1)
1- ابور