 گاه از وی سستی و یا خیانتی ندیدم. سپس گفت: 
«خلیفه بعد از خودم را به تقوای خداوند متعال سفارش می‌کنم و وی را در مورد مهاجرین نخستین که از خانه‌ها و اموالشان رانده شدند و از قبل ایمان آورده بودند توصیه می‌کنم: که احسانشان را بپذیرد، از بدى کارشان بگذرد، و وی را در مورد مسلمانان سایر سرزمین‌های اسلام به خیر و نیکی توصیه می‌کنم، چرا که آنان تکیه گاه اسلام و مایه خشم دشمنان و رونق بیت‌المال‌اند. از ایشان جز اضافه بر نیازشان را آن هم از روی رضایت نگیرد. و وی را درباره عرب‌های بادیه‌نشین توصیه به نیکی در حقشان می‌کنم، چه که آنان اصل و ریشه عرب و مادّه اسلام‌اند: از اضافه دارایی‌شان بگیرد، و بر مستمندان خودشان تقسیم کند. و وی را درباره اهل ذمه خدا و رسولش توصیه می‌کنم که به عهد و پیمان جاری درباره‌شان کاملاً وفادار بماند، و در دفاع از ایشان بجنگد و اینکه بیش از حد توانشان به آنان تکلیف نشود»(5) .
اما این گفته رافضی که: «سپس گفت: اگر علی و عثمان با هم جمع شدند، پس حرف، حرف آن دو باشد. و اگر سه نفر شدند حرف آخر، حرف آن سه نفری است که عبدالرحمن ‌بن عوف جزو آنان است، چون می‌دانست که علی و عثمان با هم بر سر یک قول جمع نمی‌شوند و اینکه عبدالرحمن جز به نفع برادرش عثمان و پسر عمویش دم نمی‌زند».
جوابش این است که: چه کسی گفته است که عمر چنین سخنی به زبان آورده؟ حتی اگر چنین چیزی هم گفته باشد باز جایز نیست چنین از آن برداشت شود که غرض او طرفداری از عثمان بخاطر دوستی او، و مخالفت با علی بخاطر ضدّیتش با وی بوده است. چون اگر عمر چنین قصدی داشت، از همان ابتدا عثمان را جانشین می‌کرد و عدۀ دیگری را وارد این مسؤولیت دشوار نمی‌نمود. چگونه چنین چیزی متصور است حال آن که دیگران بدون اینکه عمر اشاره‌ای داشته باشد، عثمان را مقدم می‌داشتند؟ چه رسد به آنکه عمر وی را معین هم کرده باشد که در آن صورت در پیروی و فرمانبری از وی بسیار حریص‌تر و مشتاق‌تر می‌شدند. حال چه اینان چنانکه مومنان می‌گویند: اهل دین و خیر و عدالت بوده‌اند، و چه چنانکه منافقان بدخواه می‌گفتند: هدفشان ظلم و شرارت بوده باشد. بویژه که عمر در حین زندگانی‌اش از احدی بيم و ترسى نداشت چنانکه رافضیان او را: فرعون این امت نام داده‌اند؛ پس اگر وی در زندگانیش آنگاه که هنوز کار اسلام در آغاز راه بود و نفوس مسلمانان هنوز بر اطاعت از شخص معینی بعد از نبی اسلام ص اطمینان و استقرار کامل نیافته بود، - در چنین دوره‌ای – ترسى از مقدم شمردن ابوبکر نداشت (و خود هنوز خلیفه نشده بود) چگونه چنین کسی هنگام وفاتش از برتر داشتن و جانشین کردن عثمان بيم داشت در حالی که همه مردم مطیع وی بوده و دیر زمانی تحت اطاعت مطلق وی زیسته بودند؟ 
پس روشن شد اگر عمر قصدی مبنی بر تعیین عثمان و تقدیم او داشت حتماً چنین می‌کرد و نیازی به این تشریفات و مراسمات پیدا نمی‌کرد. اما چرا باید عمر(رض) جانب علی را رها و جانب عثمان را بگیرد؟ در حالی که اسباب پیوند و ارتباط بین او و عثمان هرگز از اسباب ارتباط بین او و علی افزون‌تر نبود، نه از جهت قبیله‌ای و نه از هر جهت دیگری.
لذا گفته دیگر رافضی که: «عمر می‌دانست که علی و عثمان بر امر واحدی توافق نخواهند کرد» این هم دروغی درباره عمر(رض) است، اصلاً در زمان حیات عمر هیچ نزاع و اختلافی میان عثمان و علی نبوده است. برعکس آن دو از هر یک از چهار تن دیگر به یکدیگر نزدیک‌تر بودند، هر دوی ایشان از فرزندان عبد مناف بودند و عشیره عبد مناف همواره و همیشه یکدست و متحد بوده و متحد مانده‌اند. 
گفته دیگر او که: «عمر می‌دانست که عبدالرحمن امر جانشینی را از برادر و پسر عمویش (عثمان) بر نمی‌گرداند» نیز کذبی آشکار درباره عمر و انساب صحابه است. بخاطر آنکه عبدالرحمن نه برادر عثمان بود، و نه پسر عمش، و حتی از قبیله وی نیز نمی‌باشد. بلکه عبدالرحمن از قبیله بنی زهره، و عثمان از قبیله بنی امیه است. و بنی زهره از لحاظ نسبی به بنی هاشم نزدیک‌ترند تا به بنی امیه به دلیل آنکه بنی زهره به مثابه دایی‌های پیامبر ص هستند و عبدالرحمن ‌بن عوف و سعد بن ابی وقاص از این قبیله‌اند. و پیامبر ص درباره سعد بن ابی وقاص فرمودند: «این فرد دایی من است، اگر می‌توانید یکی از شما دایی خودش را بمن نشان بدهد»(6) .
علاوه بر این میان عثمان و عبدالرحمن نه خویشاوندی‌ای بوده و نه پیمان برادری‌ای؛ اصولاً پیامبر ص پیوند اخوت میان دو مهاجری و یا دو انصاری برقرار نمی‌کرد. و تنها میان مؤمن مهاجری و مؤمن انصاری پیمان اخوت جاری می‌نمود. و ایشان پیمان برادری عبدالرحمن بن عوف را با سعد بن ربیع انصاری بستند که حدیث مربوط به آن مشهور بوده و در صحاح و کتب دیگر مذکور است و اهل علم بدان آگاهند، و پیامبر ص اصلاً بین عثمان و عبدالرحمن پیمان اخوت جاری نفرمودند. 
در مورد این گفته رافضی که: «سپس دستور داد چنانچه تا سه روز با یکی بیعت نکردند گردن‌هایشان زده شود».
می‌گوئیم: اولاً: صحت این سخن و سند آن معلوم نيست، اما آنچه معروف است این است که وی به انصار امر کرد اعضای شورا را تا زمانی که با یکی‌شان بیعت نشود، رها نکنند. 
ثانیاً: باید گفت: این یک دروغ درباره عمر است و هیچ کس از اهل علم و تخصص آن را با سندی شناخته شده نقل ننموده است، عمر نیز هرگز فرمان به قتل شش نفری نداده که آنان را نخبگان امت می‌داند. و چگونه فرمان به قتل‌شان می‌دهد در حالی که اگر کشته شوند عواقب آن به مراتب مخرب‌تر و زیانبارتر می‌بود؟ علاوه بر این اگر هم امر به گردن زدن‌شان می‌کرد حتماً می‌گفت مثلاً بعد از کشتنشان فلانی و فلانی را برای حکومت‌داری منصوب کنید. اصلاً چگونه فرمان به قتل شایستگان امر خلافت می‌دهد، ولی کسی را به جای آنان تعیین نمی‌کند؟ 
در نتیجه این ادعا بر ساختۀ افتراکننده‌ای است که نه شرعاً و نه عرفاً نمی‌داند چه نوشته است. 
عجیب آن است که رافضیان بر این گمانند که همه کسانی که عمر فرمان به قتلشان داده – با فرض صحت این نقل – مستحق کشته شدن بوده‌اند مگر علی. پس اگر عمر فرمان مرگشان را صادر کرده چرا بر این اقدام او ایراد می‌گیرند، سپس می‌گویند: عمر در امر ولایت هم از برخی‌شان جانبداری می‌کرد، هم فرمان قتلشان را صادر کرد؟ در حالی که این جمع بین ضدین است. 
حال اگر بگويید: مقصود او کشتن علی بوده است. 
می‌گویم: اگر همه آنان به جز علی بیعت می‌کردند، ضرری به امر ولایت نمی‌رسید، چرا که تنها کسی دست به کشتن می‌زند که می‌ترسد. پیش از آن هم سعد بن عباده در بیعت با ابوبکر تعلل کرد اما نه وی را زدند و نه زندانش کردند، چه رسد به اینکه کار به کشتن برسد. 
همچنین آنان که می‌گویند: علی و بنی هاشم با شش ماه تأخیر با ابوبکر بیعت نمودند، خود می‌گویند: ایشان هیچ کس از بنی هاشم را کتک نزدند و کسی را مجبور به بیعت نکردند. حال اگر هیچ کس حتی مجبور به بیعت با ابوبکر – که از نظر عمر قطعی و متعین بود 