نشده بلکه علی نیز بسیار اظهارنظر می‌کرد و نیز ابوبکر و عثمان و زید و ابن مسعود و سایر صحابه ن نیز هر کدام رأی و نظرات خود را بیان داشته‌اند. حتی نظر علی درباره خون‌های اهل قبله و مواردی این چنین از امور بسیار خطیر به شمار می‌رود، همچنان که در سنن ابی داود و دیگران از حسن از قیس بن عباد نقل شده که گفت: به علی گفتم: درباره این لشکرکشی‌ات به ما خبر بده، که آیا عهدی است که پیامبر ص به تو توصیه نموده، یا نظر شخصی خودتان است؟ وی گفت: «پیامبر ص توصیه به چیزی نفرموده بلکه این کار را براساس نظر و رأی خودم انجام می‌دهم»(1) . این امری ثابت شده است. و به این خاطر برخلاف جنگ خوارج از علی(رض) درباره جنگ جمل و صفین چیزی روایت نشده است. 
و لذا هر کس ذره‌ای از عقل و انصاف در درونش داشته باشد، در کمال و درستی سیره و دانش و عدل و فضل عمر هیچ تردید به خود راه نمی‌دهد. و کسی که درباره ابوبکر و عمر بدگویی می‌کند از دو حال خارج نیست: یا او شخصی منافق، بی‌دین و ملحد و دشمن اسلام است که سعی دارد با بدگویی از آن دو پیامبر و دین اسلام را بد نام کند که این وصف حال معلم اول رافضه، نخستین کسی که بدعت رفض و رافضه‌گری را بوجود آورد، و وصف حال سر کردگان باطنیه است. و یا او شخصی نادان و فرو رفته در بحر جهل و هواپرستی است و این وصف حال غالبیت رافضیان است، با این فرض که در باطن مسلمان باشند. 
حال اگر رافضی می‌گوید: علی معصوم بود و خود رایی نمی‌داد، بلکه هر آنچه می‌گفت به مثابه نص پیغمبر بوده است و امام معصومی است که از جانب رسول خدا امامت او تعیین گردیده است.
ما هم می‌گویم: نظیر تو در بدعت، خوارج هستند. همه آنان علی را تکفیر می‌کنند. با وجودی که آگاه‌تر، راستگوتر و دیندارتر از رافضیانند. و هر که حال اینان و آنان (هر دو جماعت رافضه و خوارج) را شناخته باشد در این مسأله تردید نمی‌کند.
----------------------------------------------------
1) نگا: سنن ابی داود (4/300).رافضی می‌گوید: «عمر امر حکومت پس از خود را شورایی کرد و در این خصوص برخلاف خلیفه اول عمل نمود؛ چرا که کار انتخاب جانشین را به مردم محول نکرد. و خلیفه‌ای برای خود تعیین نکرد، در عوض بر سالم برده (آزاد شده) أبو حذیفه حسرت خورد و در حضور امیر المؤمنین علی گفت: اگر وی زنده بود در موردش هیچ شک نمی‌کردم. (یعنی در جانشین کردن او).
عمر همچنین در جمع پیشنهادی شورا فاضل و افضل را با هم جمع نمود، در حالی که حق افضل است که بر فاضل مقدم و بر او برتری داده شود. علاوه بر این وی از همه کسانی که برای شورا برگزیده بود، بدگویی کرد و با وجود اینکه وانمود کرد بیزار است از آن که امور مسلمین پس از مرگ نیز به گردن وی باشد، با وجود این مسؤولیت خلافت مسلمین پس از خود را نیز به عهده گرفت و امامت را در شش نفر قرار داد، سپس تعداد را کم و به چهار نفر تقلیل داد، سپس در سه نفر، و در نهایت در یک نفر چنانکه اختیار نهایی را به عبدالرحمن بن عوف سپرد با اینکه وی را متصف به ضعف و سهل‌انگاری دانسته بود، سپس گفت: اگر أمیر المؤمنین و عثمان با هم متحد شدند پس حرف، حرف آن دوست، و اگر تبدیل به دو گروه سه نفره شدند. حرف آخر، حرف آن گروهی است که عبدالرحمن بن عوف جزو آن است، چون خوب می‌دانست که علی و عثمان با هم همرأی نمی‌شوند، و اینکه عبدالرحمن جز به سود برادرش عثمان و پسر عمش نظر نمی‌دهد. بعد فرمان داد که در صورتی که تا سه روز با یک نفرشان بیعت نکنند، گردن همه آنان زده شود. با وجود اینکه آنان نزدشان از عشره مبشره (مژده داده شده به بهشت) بودند، و دستور به کشتن آن کسی را داد که با چهار نفر دیگرشان مخالف باشد، و دستور به قتل شخص مخالف با سه نفری را داد که عبدالرحمن بن عوف در میانشان باشد. و همه اینها بر خلاف شریعت است. 
عمر به علی گفت: اگر به خلافتت برگزینند - که چنین نخواهند کرد – یقیناً آنان را بر راه راست و روشن خواهی برد، و در این سخنی کنایتی است به اینکه آنان خلافت را به وی نخواهند سپرد. و به عثمان گفت: اگر خلافت را به تو بسپارند. آل أبی معیط (بنی امیه) را بر گردن مردمان سوار خواهی کرد و اگر چنین کنی حتماً کشته خواهی شد، و در این اشاره‌ای بود به فرمان قتلش».
پاسخ اینکه: همه این سخنان از دو حالت خارج نیست: یا نقل قولی دروغین است، و یا باطل جلوه داده حق است. چرا که پاره‌ای از این سخنان کذب بودنشان معلوم، یا راست بودنشان نامعلوم است. و پاره‌ای دیگر که صادقانه است در بردارنده چیزی نیست که بتوان به خاطر آن از عمر(رض) ایراد گرفت، بلکه می‌توان آن چیزها را از جمله فضیلت‌ها و محاسنی دانست که خداوند اعمال وی را بدان‌ها مزین فرموده است. 
اما این قوم از فرط نادانی و هواپرستی‌شان حقائق عقلی و نقلی را وارونه می‌کنند. به طوری که درباره آن اموری که واقع شده و همه می‌دانند که واقع شده، می‌گویند: به وقوع نه پیوسته، و درباره اموری که نبوده و می‌دانیم که رخ نداده می‌گویند: بوده و رخ داده است. و باز می‌آیند و در حق اموری که مایه خیر و صلاح است می‌گویند: اینها مایه فساد است، و در حق اموری که عین فساد است می‌گویند: اینها خیر و صلاحند؛ لذا نه به عقل ایمانی دارند، و نه به نقل، اینان مصداق این آیه‌اند که فرمود: ﴿وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ﴾. (الملك: 10).
«و مي‌گويند: اگر ما گوش شنوا داشتيم، و يا تعقل مي‌كرديم، در ميان دوزخيان نبوديم».
و اما در خصوص قول رافضی که: «و امر حکومت پس از خود را شورایی کرد و در این باره برخلاف خلیفه قبلی عمل نمود.
پاسخ این است که: خلاف و مخالفت بر دو نوع است: خلاف تضاد و خلاف تنوع. اولی مثالش این است که یکی چیزی را واجب بداند و دیگری همان را حرام بشمارد. و نوع دوم: مثالش قراءات مختلف قرآنی است که هر یک از آنها جایز هستند، هر چند هر کس قرائت خود را برگزیند.
و به صحت این امر در صحاح تصریح شده و از خود پیامبر ص استفاده شده است. 
ابن بطه به اسناد صحیح از زنجی بن خالد، از اسماعیل بن أمیر روایت می‌کند که گفت: پیامبر خدا ص به ابوبکر و عمر گفت: «اگر بخاطر این نبود که شما دو نفر جانشین من خواهید شد، در هیچ کار با شما مخالفت نمی‌کردم. علاوه بر این سلف و گذشتگان همگی و حتی شیعه علی (رض)بر تقدم و افضلیت آن دو متفق بودند. 
نیز ابن بطه از شیخ خود که معروف است به ابو عباس بن مسروق روایت می‌کند که گفت از محمد بن حمید، از جریر از سفیان، از عبدالله بن زیاد بن جدیر شنیدم که گفت: «ابو اسحاق سبیعی به کوفه آمد، شمر بن عطیه به ما گفت: به دور او گرد آیید، همگی نزد او نشستیم و گوش فرا دادیم، ابو اسحاق گفت: در حالی از کوفه خارج و آن را ترک کردم که هیچ کس از کوفیان در فضل ابی بکر و عمر و برتری‌شان شکی نداشت. حالا دوباره به این شهر آمده‌ام و اینان را می‌بینم که چنین و چنان می‌گویند، نه به خدا سوگند، نمی‌فهمم چه می‌گویند. 
و گفت: روایت شده از نیشابوری، از ابو اسامه حلبی، از پدرش، ا