گردد. چنانچه امامت رکنی از ارکان ایمان باشد که ایمان هیچ کسی جز با تحقق آن، تحقق نیابد، می‌بایست پیغمبر ص آن را با بیانی عمومی تبیین نماید تا جایی برای عذر باقی نماند، همچنانکه شهادتین و ایمان به ملائکه، کتب آسمانی، پیغمبران و روز قیامت را تبیین نموده است. چگونه می‌توانیم کلام مؤلف را بپذیریم در حالی که با قاطعیت می‌دانیم پیغمبر ص امامت را شرط ایمان مسلمانانی نساخت که گروه گروه وارد اسلام می‌شدند، و نه به صورت مطلق، و نه معین آن را شرط ایمان مردم قرار نداد.
وجه ششم اینکه: مؤلف می‌گوید: پیغمبر ص فرمودند: هر کس بمیرد در حالی که امام زمان خود را نشناسد بر مرگ جاهلی مرده است.
در جواب وی می‌گوییم: چه کسی این حدیث را با این الفاظ روایت کرده و سند آن کدام است؟ و چگونه جایز است روایتی از پیغمبر ص نقل کنیم بدون اینکه به طریق و سند آن اشاره کنیم؟
اگر مجهول ‌الحال می‌بود باز ذکر سند لازم بود، چه برسد به این حدیث، با این الفاظ که علماء آن را اصلاً نمی‌شناسند، و تنها حدیثی که در این باره وجود دارد حدیث معروفی است که مسلم آن را از نافع روایت می‌کند که می‌گوید: به هنگام آن حادثه حره در زمان یزید بن معاویه، عبدالله بن عمر نزد عبدالله بن مطیع آمد. ابن مطیع گفت: بالشی به ابوعبدالرحمن بدهید. عبدالله بن عمر گفت: نیامده‌ام که بنشینم، بلکه آمده‌ام تا حدیثی را که از پیغمبر ص شنیده‌ام، برایت بگویم. از پیغمبر ص شنیدم که فرمود: «من خلع يداً من طاعة لقي الله يوم القيامة لا حجة له ومن مات ليس في عنقه بيعة، مات ميتة جاهلية»(2) .
یعنی: هر کسی از بیعت و اطاعتش دست بکشد، در روز قیامت خداوند را در حالی ملاقات می‌کند که هیچ حجتی ندارد. و هر کس در حالی بمیرد که به هیچ بیعتی گردن ننهاده است، بر مرگ جاهلیت مرده است.
این حدیث را عبدالله بن عمر زمانی برای عبدالله بن مطیع بن اسود روایت نمود که ابن مطیع و اطرافیانش از اطاعت امیرشان یزید شانه خالی کرده بودند. و ابن عمر زمانی این حدیث را برای ابن مطیع نقل نمود که ظلم و ستم یزید برای همه آشکار بود، و به علاوه یزید با اهل حره جنگیده بود، و کارهای ناپسندی در آنجا از او سرزده بود. بنابراین حدیث ابن عمر بیان می‌کند که خروج مسلحانه علیه والیان امور مسلمانان جایز نیست، و هر کس مطیع والیان نباشد، بر مرگ جاهلی مرده است.
و این سخن خلاف سخن روافض است، زیرا آنها بزرگترین مخالفان والیان هستند و کمتر از همه اهل اطاعت از امیرند، مگر با کراهت.
پس مؤلف ابتدا باید یک روایت صحیح نقل کند. و به فرض قبول صحت خبر باید بپرسیم: چگونه اصل ایمان با خبری اینگونه که ناقلش نامعلوم است، ثابت می‌شود؟ و تازه اگر هم ناقلش شناخته شود، شاید به اشتباه رفته باشد و یا حدیث را به دروغ به پیغمبر ص نسبت داده باشد. آیا ایمان جز با دلایل علمی صحیح ثابت می‌شود؟
وجه هفتم اینکه: حتی اگر حدیث مورد استشهاد مولف صحیح باشد، باز هم نمی‌تواند حجتی برای مؤلف باشد. زیرا پیغمبر ص، بنابراین حدیث فرموده: «بر مرگ جاهلی می‌میرد».
و این حدیث شامل آنهایی می‌شود که از روی تعصب به جنگ می‌پردازند که روافض رؤوس اصلی این گروهند. ولی همچنانکه قرآن و سنت بر این امر دلالت دارند مسلمان به خاطر جنگ از روی تعصب تکفیر نمی‌گردد، چه برسد به کاری کوچکتر از آن.
و در صحیح مسلم از ابوهریره(رض) روایت شده که پیغمبر ص فرمودند: «من خرج من الطاعة وفارق الجماعة ثم مات، مات ميتة جاهلية»(3) .
یعنی: هر کسی از اطاعت [امیر] سرپیچی کند و از جماعت [مسلمانان] جدا گردد و سپس بمیرد، بر مرگ جاهلی مرده است.
و در صحیحین از ابن عباس(رض) روایت شده که پیغمبر ص فرمودند: «من رأی من أميره شيئاً يكرهه فليصبر عليه، فإن خرج من السلطان شبراً، مات مييتة جاهلية»(4) .
یعنی: هر کس از امیرش چیزی را دید که از آن کراهت دارد، باید بر آن صبر نماید زیرا هر کس یک وجب از اطاعت سلطان خروج کند بر مرگ جاهلی مرده است.
و این نصوص در بیان حال روافض صریحند، و مثل احادیث دیگر این باب در نزد علماء معروفند، ولی نه با آن الفاظی که مؤلف آن را نقل نمود.
وجه هشتم اینکه: حدیث مورد استدلال مؤلف حجتی است بر علیه روافض. زیرا آنها امام زمان خود را نمی‌شناسند، چون که ادعا می‌کنند امام غایبشان محمد بن حسن است که در سامرا در سال 260هـ و یا حوالی همان سال وارد سردابی شد و دیگر برنگشت، و سنّش در آن زمان دو سال، یا سه سال، یا پنج سال و یا در همین حدود بوده است و الآن بنابر قول آنها بیشتر از صدها سال سن دارد و در این مدت نه رد و نشانه‌ای از او دیده شده، و نه سخن و اخباری از او شنیده شده است.
هیچ کس از روافض امامشان را نه عیناً و نه با اوصافش نمی‌شناسند ولی می‌گویند: این شخص را که نه کسی او را می‌بیند و نه از او خبری می‌شنود، امام زمانشان است.
بدیهی است که این معرفت امام نامیده نمی‌شود. مثل این است که شخصی پسر عمویش را ندیده باشد و چیزی از احوالش را نداند، چنین شخصی قطعاً پسر عمویش را نمی‌شناسد، و همچنین کسی که چیزی پیدا می‌کند، می‌داند که حتماً صاحبی دارد ولی او را نمی‌شناسد، چنین شخصی نیز قطعاً صاحب آن گمشده را نمی‌شناسد. حتی شناخت چنین شخصی از صاحب گمشده بیشتر و معتبرتر از شناخت روافض از امام زمان است، زیرا این شخص می‌تواند بعضی از احکام مالکیت و انتساب را بر آن چیز جاری سازد.
ولی امام غایب منتظر، احوالش در باب امامت پوشیده بوده و نمی‌توان از او بهره گرفت. معرفت امام که باعث خروج انسان از جاهلیت می‌گردد، معرفتی است که از طریق آن اطاعت و جماعت ممکن باشد، درست برخلاف مردم عصر جاهلیت که نه امامی داشتند تا آنها را با هم جمع کند، و نه جماعتی داشتند که آنها را حمایت نماید، و خداوند متعال محمد ص را فرستاد و آنها را از طریق پیغمبر ص به هدایت و جماعت راهنمایی کرد. ولی این امام روافض نه باعث اطاعت است و نه سبب جماعت، بنابراین شناختی که روافض از او دارند، شناختی نیست که آنها را از جاهلیت خارج گرداند، و بلکه منتسبان به او از جاهل‌ترین طوایف اسلامی و شبیه‌ترین آنها به مردم عصر جاهلیت هستند، واگر به اطاعت غیر خود – چه کافر و چه مسلمانی که خودشان او را یا کافر و یا ناصبی می‌‌نامند – گردن ننهند، هیچ مصلحتی برایشان محقق نمی‌شود. زیرا اختلاف و افتراق و خروجشان از اطاعت به حدی زیاد است که جلوی تحقق هر مصلحتی را می‌گیرد، و این حقیقت در بین آنها بسی واضح است.
وجه نهم اینکه: پیغمبر ص به اطاعت از ائمه‌ای دستور فرمودند که موجود و معلوم باشند و قدرت و توانایی لازم برای اداره حکومت و مملکت را داشته باشند، و نه اطاعت از معدودم، یا مجهول، و یا کسی که هیچ نیرو و توانی ندارد و قادر به انجام هیچ کاری نیست. همچنانکه پیغمبر ص به اجتماع و اتحاد دستور داده و از تفرقه و اختلاف بر حذر می‌داشتند. 
پیغمبر ص به صورت مطلق به اطاعت از ائمه دستور نداده است، بلکه در چهارچوب اطاعت از خداوند، و نه هنگ