وده همان مشاوره در بیعت ابوبکر با اقرار او بر حق بودن ابوبکر برای خلافت است، زیرا موسی بن عقبه در مغازی خود – و ابن کثیر نیز اسناد آن را در (البدایه و النهایه)، (5/250) نقل کرده است، با اسانيد صحیحي که تمام رجال آن اهل ثقه می‌باشد، از عبدالرحمن بن عوف روایت نموده که او گفته است: (ابوبکر به خطبه پرداخت و از مردم معذرت خواست و گفت هرگز بر امارت حریص نبوده‌ام و در پنهان و آشکار آن را نخواسته‌ام، و مهاجرین سخن او را تأیید نمودند و علی و زبیر گفتند: ما ناراحت نیستیم جز به خاطر مشورت با ما آنرا به تأخیر نینداختیم و ما می‌بینیم ابوبکر نسبت به دیگران از هر کسی به خلافت سزاوارتر است، و او رفیق غار [پیامبر(ص)] است و ما منزلت و آگاهی او را می دانيم و پیامبر(ص) در حال حیات خود او را دستور داد تا برای مردم نماز به جای آورد). 
و ابن کثیر گفته است: اسناد [آن] حسن است) و این روایت متصل [السند] و اگر روایت اولی غیر واضح تلقی گردد این روایت مفسر آن می‌باشد و بنابر آنچه گذشت اجماع امت بر بیعت ابوبکر معلوم می گردد، زیرا کسی که بار اول بیعت را ترک کرده است دوباره برگشته و بیعت نموده است جز سعدبن عباده فردی از آن تخلف نورزیده است و سبب تخلف وی دانسته شد زیرا او طالب امارت برای خود بود و می‌خواست مسلمانان را به دو گروه مهاجرین و انصار تبدیل نماید و هر کدام امیری داشته باشند و پرواضح است این مسأله غیر شرعی و با کتاب و سنت در تعارض است، و قرآن می‌فرماید: [وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا] {آل عمران:105}  و [وَأَطِيعُوا اللهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ] {الأنفال:46} و چون [مسلمانان] دارای دو امیر شوند تفرق نامشروع حاصل گشته و تنازع ایجاد می‌گردد، و مسلم از پیامبر(ص) روایت نمود‌ه‌ که می‌فرماید: (زمانيكه بر دو خلیفه بیعت گردید یکی را از آنها نابود کنید) اما اگر منظور سعدبن عباده و همفکران او در ابتدای امر این بوده: که یکی از مهاجرین ولایت را بر عهده گرفته و چون بمیرد یکی از انصار جایگزین او گردد این امر هم به مفاد سخن پیامبر(ص) که می‌فرماید: (الأئمة من قریش) مردود است و ابن حزم در (الفصل)، (4/89) گفته است روایت مذکور متواتر است و ابن حجر چهل صحابی را به عنوان راوی آن ذکر کرده است و چون ابوبکر این روایت را به یادشان آورد به بیعت او شتافتند، و بلکه کسانی از انصار مانند بشیربن سعد به علت شدت سرعت در بیعتشان از مهاجرین و قریش و بلکه از عُمر هم پیشی گرفتند و تخلف سعد بن عباده هرگز برای شیعه حجتی به بار نمی‌آورد، بلکه تخلف او بر ضرر شیعه است زیرا او خواسته اینکه از انصار هم امیری تعیین گردد و اگر فرض شود که سعد تا خلافت علی زیسته است با او بیعت نمی‌کرد و از بیعت او هم خودداری می‌کرد و آیا شیعه در آن حالت می‌توانند به موضع‌گیری او تمسک جویند؟؟ و لذا می‌بینی پیشوایان آنان از جمله عبدالحسین و قبل از او ابن مطهر حلی چون به تخلف و خودداری از بیعت سعدبن عباده اشاره می‌کنند از ذکر علت و سبب آن خودداری می‌نمایند زیرا می‌دانند که سبب آن هم شامل خلافت علی هم می‌گردد و تلاش‌شان بر این است چنین اظهار نمایند که سعد خود بر ابوبکر اعتراض داشته است. 
صورت دوم: اگر فرض شود که غیر از سعد کسانی دیگر از بیعت خودداری نموده‌اند؛ و عبدالحسین در این مراجعه بر این تصور است که کسانی از بیعت خودداری کرده‌اند هیچ ضرر و ایرادی بر ثبوت خلافت ابوبکر(رض) وارد نمی‌سازد زیرا شرط خلافت اتفاق اولوالامر (شورای اولی‌الامر) است و با اجماع آنان امامت اقامه می‌گردد، و ابن تیمیه در (المنهاج)، (4/232) [نیز قائل به این است که امامت با اولوالامر برپا می‌شود] و لذا از پیامبر(ص) روایت شده است: بر شما لازم است که به جماعت پایبند باشید و دست خداوند با جماعت است و فرموده است: شیطان همواره با فرد است و او از دو نفر دورتر است، و فرموده است: شیطان برای انسان همچون گرگ برای گوسفند است و گرگ همواره گوسفند از گله جدا شده را می‌گیرد و بر شما لازم است که با جماعت مسلمين باشید و هر کسی از جماعت جدا شود طعمه آتش مي گردد. 
می‌گویم حدیث اول: (علیکم بالجماعة) صحیح است و طبرانی آن را در (الکبیر)، (13623-13624) نقل نموده است و حدیث دوم (شیطان با فرد است) نیز صحیح است امام احمد، (1/18) و ترمذی، (3/207) و حاکم، (1/114-115) و ابن ابی عاصم در (السنه، (88) آن را روایت و تخریج نموده‌اند و حدیث سوم (همانا شیطان گرگ انسان است) ضعیف و امام احمد، (5/232-243، 233) و طبرانی در (الکبیر) آن را روایت نموده‌اند. و در سند آن انقطاع است، و حدیث چهارم (علیکم بالسواد الاعظم) صحیح است و حاکم، (1/15)، و ابن ابی‌عاصم، (السنه)، (80) آن را روایت نموده‌اند. 
صورت سوم: آنچه ابن تیمیه درباره‌ی اجماع امت بر خلافت ابوبکر تبیین نموده است از اجتماع آنان بر بیعت با علی برتر و مهم‌تر است زیرا تقریباً   مردم با علی بیعت نکردند بلکه با او مبارزه نمودند و   دیگر از وی دوری گرفتند و برخی هم امامت او را مورد انتقاد قرار دادند و اگر گفته شود که بزرگان و جمهور با علی بیعت کرده‌اند، و نظر آن در امر بیعت مهم و اساسی است گفته می‌شود آری این سخن حق است و در بیعت ابوبکر سزاوارتر و آشکارتر است، و اگر بگویند که امامت علی با نص (خدایی) ثابت شده است و نیازی به بیعت نیست گوئیم: نصوص فراوانی بر خلافت ابوبکر دلالت می‌نمایند که ما مقداری از آنها را در پایان پاسخ بر مراجعه (52) مورد اشاره قرار دادیم. 
و از جمله آنچه بیانگر اجتماع امت بر بیعت ابوبکر است اینکه علی خود به آن تصریح نموده است و بیهقی آن را روایت نموده و ابن کثیر در (البدایه و النهایه)، (5/250-251) با ذکر سند آن از علی(رض) نقل نموده که به وی گفتند: چرا بر ما خلافت نمی‌نمائی؟ گفت: پیامبر(ص) [بعد از خود] خلیفه اي تعيين ننموده تا من خلافت کنم، ولیکن اگر خداوند بخواهد نسبت به اراده خيري داشته باش مردم اهل خیر و نیکی گردند بعد از من آنان بر بهترین‌شان اجماع می‌نمایند کمااینکه بعد از پیامبر(ص) بر بهترین‌شان اجماع نمودند. 
و این سخن بیانگر این است که علی به اجتماع امت بر ابوبکر و بهتر بودن او تصریح نموده است و این مطلب بدون شک از علی ثابت شده است. 
صورت چهارم: و آنچه مطالب گذشته را تبيين می‌نماید اینکه به هر طریق و روشی که خلافت علی در آن اثبات می‌شود – یعنی از خلفای سه‌گانه قبل از او – همان طریق به صورت واضح‌تر و روشن‌تر خلافت ابوبکر را تثبیت می‌نماید، و هر آنکه بر خلافت علی ادعای اجماع نماید پس اجماع بر خلافت ابوبکر بیشتر است و این از فضل الهی است که خداوند از میان دیگر ادیان به مسلمانان ارزانی داشته است، مثلاً یهود و نصاری از هر طریقی به اثبات نبوت موسی و عیسی بپردازند به صورت آشکارتر و بزرگتر اثبات‌کننده‌ی نبوت پیامبر(ص) اسلام است با اینکه آنان نبوت پیامبر را انکار و عناد می‌نمایند و میان اهل سنت و سایر مذاهب دیگر 