چون از وی سؤال شد که چگونه در میان شما علی وارث پیامبر(ص) گردید. – (زیرا او اولین کسی است از ما که به پیامبر پیوست، (از همه ما پایبندتر بود). با اینکه حاکم و ذهبی آنرا تصحیح نموده‌اند ضعیف است و صحیح نیست، و در تصحیح آن دچار خیال و توهم شده‌اند، زیرا روایت مذکور از روایت زهیر بن معاویه از ابی‌اسحاق سبیعی است، و سبیعی صادق است ولیکن او دچار اختلاط حافظه گشته است. و زهیر همچنانکه در شرح حال وی در (التهذیب) و (التقریب) توضیح داده شده است، از جمله کسانی است که بعد از اختلاط [حافظه] از وی حدیث شنیده شده است، و روایت مذکور از جانب شریک قاضی از ابواسحاق دارای طریق دیگری است، و شریک گرچه همواره از ابواسحاق روایت شنیده است، لیکن او خود از لحاظ حافظه دارای ایراد است و در روایتی که تنها خود روایت کرده باشد قابل احتجاج نیست، بنابراین سخن قثم [ابن عباس] صحیح و قابل ثبوت نیست با اینکه ثبوت آن نمی‌تواند بیانگر چیزی باشد زیرا قول قثم [به تنهائی] حجت نیست – بر فرض صحت آن ممکن است نظر [شخصی] او باشد و کسی ملزم به [پذیرش] آن نیست.
و قول عبدالحسین که می‌گوید: (و مردم می‌دانستند که وارث رسول خدا(ص) تنها علی است و ... باطل است و دلیلی بر آن نیست مگر دلایل خیالی که ذکر شد، و بر همه‌ی آنها ردّ نمودیم، و باطل‌تر از همه اینکه می‌گوید: (خداوند به اهل زمین روی نمود و محمد(ص) را به عنوان پیامبر(ص) برگزید، سپس بار دوم به آنان روی نمود و علی را برگزید و به پیامبر(ص) وحی نمود که علی را به عنوان وارث و وصی خود اتخاذ نماید) و در این سخن – همچون روش همیشگی رافضیان – بر حدیث موضوع و جعل شده بر رسول خدا(ص) تکیه نموده است که در مراجعه شماره (48) ذکر آن گذشت و به طور مفصل در مراجعه بعدی [نیز] به آن اشاره خواهد شد.
و آنچه از (مستدرک) از اسماعیل بن اسحاق قاضی نقل نموده است نزد اهل علم حجت تلقی نمی‌گردد، - و اگر این قول از او صحیح باشد – او بر اثر و خبری از قثم (بن عباس) اعتماد و تکیه جسته است که ثابت نمی‌گردد پس چگونه ادعا می‌نماید که بر آن اجماع شده است، و معلوم می‌گردد که این نابخردان آگاه نیستند که خداوند مرا دستور داده است که در زمان تنازع و اختلاف می‌بایست به کتاب خداوند و سنت [مسلّم] پیامبر(ص) ارجاع نمود و خداوند می‌فرماید: [فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَاليَوْمِ الآَخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا ] {النساء:59}  مراجعه (67): 
شیخ الأزهر [سلیم البشری] بار دیگر نصوصی را که شیعه برای علی ادعا می‌نماید، درخواست می‌کند.مراجعه‌ی (68): ش:
نقل مجموعه‌ای از احادیث و آثار مزعوم در وصیت؛ غالب آن تکراری و روایت جدیدی در میان آنها نیست.

پاسخ بر مراجعه (68):
نقض تمام احادیث و آثار مزعوم عبدالحسین و نقد علمی آن این مراجعه خاص وصایای مزعوم شیعه برای علی است و عبدالحسین در این مراجعه با افترایی جدید از افتراهای فراوان او که در این کتاب است می‌گوید: (نصوص وصیت از ائمه اهل بیت متواتر است). اگر قصه او از این نصوص آن است که از طریق اهل سنت و یا که کتب آنان روایت شده است، تماماً باطل و دروغ است، و علم حدیث و مسانید را تغییر داده است. [به طور مفصل بیان خواهد شد] و اگر منظور او از آن نصوص آن است که شیعه در کتابهایشان روایت نموده‌اند ذکر آن در اینجا حماقت است و او با زعم خویش می‌خواهد بر اهل سنت اقامه‌ی حجت نماید و آنچه به آن اشاره نموده است در مراجعه‌ی (شماره 20) با پاسخ بر آن ذکر گردید.
و همواره به ذکر نصوص موهوم مرتبط با وصیّت می‌پردازد که قبلاً ذکر آن گردید و به یاری خداوند به بیان مواضعی از این کتاب که نصوص در آنها ذکر گردید خواهیم پرداخت، و اولین نص حدیث بریده می‌باشد که از رسول خدا(ص) روایت است: (هر پیامبر وصی و وارثی دارد وصی و وارث من علی بن ابی طالب است) و روایت مذکور موضوع و بر پیامبر(ص) جعل نموده‌اند و عبدالحسین رافضی به علت جهل و بی‌خبری آنرا به ذهبی در (المیزان) نسبت داده است، با این وجود شریک القاضی را میان ابن اسحاق و ابوربیعه‌ی اَیادی از اسناد روایت حذف و ساقط نموده است و ذهبی در (المیزان) (2/273) آنرا از طرق محمد بن حمید رازی از سلمه الابرش از ابن اسحاق از شریک از ابوربیعه ایادی از ابن برید از پدرش روایت نموده است، و بغوی [هم] آنرا از طریق محمد بن حمید روایت کرده است و ابن الجوزی آنرا در (الموضوعات) از بغوی تخریج نموده است و سیوطی در (اللآلی المصنوعه) (1/359) از دو طریق روایت مذکور را نقل کرده است، و ذهبی در ادامه روایت می‌افزاید: (این دروغ است و شریک القاضی آنرا نمی‌پذیرد) و ذهبی علیرغم میل عبدالحسین سخن راستی گفته است زیرا به استثنای بریده صحابی و پسرش همه‌ی رجال اسناد آن ضعیف و جای سخن و حرف می‌باشند، و ابوربیعه (عمر بن ربیعه) ابوحاتم درباره‌ی او می‌گوید: او منکر الحدیث است، و شریک با وجود جایگاه ارزشمند او – که در ضمن راویان صدگانه با شماره (40) بحث آن ذکر شد – به کم حافظه‌ای معروف است. و ابن اسحاق هم از لحاظ اسناد اهل تدلیس است، و سلمه بن فضل بن ابرش به علت کثرت اشتباه و سوء حافظه در اسناد [روایت] ضعیف است و او [هم] در زمره‌ی راویان صدگانه تحت شماره‌ی [34] بحث آن گذشت و لیکن علت واقعی حذف این حدیث و موضوع بودن آن وجود محمد بن حمید رازی در اسناد آن است، و ابوزعه، صالح جزر، ابن خراشی و علی بن مهران او را تکذیب نموده‌اند و یعقوب بن شیبه درباره‌ی او می‌گوید: [او بسیار از لحاظ اسناد روایت] منکر الحدیث است، و نجاری هم گفته است در او نظر و سخن است و نسائی گفته او موثوق نیست و رازی و ابوحاتم و نیز او را متهم نموده‌اند و او با توانای حافظه‌ی زیاد بسیار دروغگوست و این جرح واضحی است و بر مبنای علوم الحدیث می‌بایست بر هر تعدیلی مقدم شود و در (ج 1/261) نیز آنرا ذکر نموده‌ایم. و با این توضیح اعتماد امام احمد و ابن معین به او نادیده گرفته می‌شود زیرا او را نشناخته‌اند و آنچه ذهبی در (المیزان) نقل ‌می‌نماید بیانگر این مدعاست که در شرح حال ابن حمید گفته شده است که ابوعلی نیشابوری می‌گوید: به ابن خزیمه گفتم، چه می‌شد که از ابوحمید اسناد [روایت] می‌نمودی زیرا امام احمد او را مورد ستایش قرار داده است، گفت او را نشناخته است، و اگر همچون ما او را می‌شناخت هرگز او را مدح نمی‌کرد، و اما آنچه عبدالحسین ادّعا نموده است که بغوی و طبری ابن حمید را ستوده‌اند این کذب محض است، نمی‌توان آنرا اثبات کرد، و حجتی هم ندارد ؟؟ روایت بغوی و طبری از ابن حمید جای اعتبار نیست، و آنها ملتزم نشده‌اند که از اهل ثقه روایت نمایند و چنین ادعایی هم نکرده‌اند، و در قواعد مصطلح [علوم الحدیث] (ج 1/262) گفتیم که روایت معتمد از یک راوی یکبار به عنوان تعدیل و توثیق برای او به شمار نمی‌آید، مگر اینکه از صاحبان صحیح البخاری و مُسلم باشد.
و تمام آنچه گفته شد بیانگر بی