ن به او گفتم: عیاش! به خدا سوگند که اینها می‌خواهند تو را از دینت برگردانند. بهتر است از آنها دوری کنی و این را بدان که اگر شپشها مادرت را اذیت کنند، سرش را شانه خواهد زد و اگر تحمل گرمای مکه برای او دشوار گردد، به سایه خواهد رفت. عیاش گفت: خیر. نذر مادرم را برآورده می‌کنم و آن جا مالی دارم با خود برمی‌دارم و برمی‌گردم.
عمر می‌گوید: گفتم: سوگند به خدا تو می‌دانی که من از همه قریش بیشتر مال دارم. نصف دارایی‌ام مال تو، اما با آنها نرو. ولی عیاش نپذیرفت و گفت باید برگردم. وقتی او بر تصمیمی که گرفته بود، مصمم گردید، عمر گفت: پس این شتر مرا بگیر که شتری رام و راهروی است و بر آن سوار شو، اگر آنها قصد نیرنگ داشتند، با این شتر خود را ازدستشان نجات بده. عیاش سوار بر همان شتر همراه آن دو حرکت کرد تا اینکه در میان راه، ابوجهل به او گفت: برادرزاده‌ام! این شتر مرا اذیت می‌کند، آیا مرا پشت سر خود بر شترت سوار نمی‌کنی؟ عیاش گفت: چرا؟ آن گاه شترش را خوابانید وآن دو نیز شترانشان را خواباندند تا ابوجهل جابه‌جا شود و بر شترش سوار شود. همین که پایشان به زمین رسید، آن دو بر عیاش حمله کردند و دست و پای او را بستند و او را دست و پا بسته به مکه آوردند و شکنجه کردند تا اینکه به فتنه مبتلا گردید(1). 
عمر می‌گوید: گمان ما نسبت به کسانی که در مکه به فتنه مبتلا شده بودند، این بود که خداوند هیچ عملی از آنان را نمی‌پذیرد و توبة آنان را هم قبول نمی‌‌کند؛ چون آنها خدا را شناخته‌اند؛ سپس به خاطر مشکلی که بدان گرفتار شده‌اند به سرزمین کفر برگشته‌اند و خودشان نیز درمورد خود چنین فکر می‌کردند، اما وقتی پیامبر اکرم (ص) به مدینه آمد، خداوند در مورد آنها و درمورد سخن ما و آنچه آنها درباره خودشان فکر می‌کردند، این آیه را نازل کرد: 
(قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ(53) وَأَنِيبُوا إِلَى رَبِّکُمْ وَأَسْلِمُوا لَهُ مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَکُمُ الْعَذَابُ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ(54) وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنزِلَ إِلَيْکُم مِّن رَّبِّکُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَکُمُ العَذَابُ بَغْتَةً وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ(55)) (زمر، 53 – 55)
«بگو ای بندگانم آنان که در معاصی زیاده‌روی هم کرده‌اید، از لطف و مرحمت خدا مأیوس و ناامید نگردید. قطعاً خداوند همة گناهان را می‌آمرزد؛ چرا که او بسیار آمرزگار و بس مهربان است و به سوی پروردگار خود برگردید و تسلیم او شوید پیش از اینکه عذاب ناگهان به سوی شما تاخت آرد و دیگر کمک و یاری نشوید و از زیباترین و بهترین چیزی که از وی پروردگارتان برای شما فرو فرستاده شده است (که قرآن است) پیروی کنید، پیش از اینکه عذاب ناگهان به سوی شما تاخت آرد در حالی که شما بی‌خبر باشید.»
عمربن خطاب می‌گوید: این آیه را من با دستان خودم در صحیفه‌ای نوشتم و آن را به هشام بن عاص فرستادم. هشام گفت: وقتی به دست من رسیدآن را در «ذیطوی»(2)  می‌خواندم و آه می‌کشیدم و با تمرکز آن را می‌خواندم، اما نمی‌فهمیدم تا اینکه گفتم بار خدایا! آن را به من بفهمان. پس خداوند در قلب من القاء کرد که این آیه درباره ما و در مورد آنچه ما در مورد خود می‌گفتیم ودیگران دربارة ما می‌پنداشتند، نازل شده است.
می‌گوید: پس به سوی شترم رفتم و بر آن نشستم و به پیامبر اکرم (ص) که در مدینه بود، پیوستم(3). 
این واقعه بیانگر این موضوع است که عمر برنامة هجرت خود و دو همراهش عیاش بن ربیعه و هشام بن عاص بن وائل سهمی را چگونه آماده کرده بود. هر کدام از آنها از یک قبیله بودند و جایی که با هم وعده گذاشته بودند دور از مکه و خارج از حدود حرم در راه مدینه بود و زمان و مکان به طور دقیق مشخص شده بودند به صورتی که اگر یکی در موعد و جای مقرر حاضر نشد، دو همراه دیگرش حرکت کنند و منتظر او نباشند؛ چون او گرفتار شده است و همان طور که انتظار داشتند، هشام بن عاص(رض) گرفتار شد و عمر و عیاش موفق به هجرت شدند و برنامه کاملاً موفقیت‌آمیز انجام گرفت و آنها سالم به مدینه رسیدند(4). 
قریش تصمیم گرفت مهاجران را تعقیب کند بنابراین، نقشة دقیق و منظمی کشید و از آنجا که ابوجهل می‌دانست که عیاش نسبت به مادرش خیلی مهربان است، به دروغ نذر مادر اورا به میان آورد؛ چنانکه مهرورزی عیاش، از موافقت وی برای بازگشت آشکار می‌شود. این داستان نیز به فراست و چاره‌اندیشی عمر دلالت می‌کند؛ چراکه او می‌دانست که آنها عیاش را به فتنه و بلایی گرفتار خواهند کرد(5). 
از این داستان علاوه بر موارد ذکر شده به میزان برادری و اخوتی که اسلام در وجود این افراد ایجاد کرده بود، پی می‌بریم؛ چنانکه عمر نصف دارایی خود را به خاطر اینکه برادرش، سالم بماند و از ترس اینکه مبادا مشرکان بعد از بازگشت اورا دچار شکنجه و فتنه سازند، می‌بخشد. اما عاطفه و محبت مادر بر عیاش چیره شد و تصمیم گرفت تا به مکه برود و سوگند مادرش را بشکند و مالی که آن جا دارد با خود بیاورد. ولی عمر(رض) به افقی دورتر نگاه می‌کرد و او گویا با چشم خود سرنوشت نامبارک و شومی را که در انتظار عیاش بود می‌دید؛ چنانکه وقتی نتوانست او را قانع کند شتر خود را به او داد و بالآخره آنچه عمر انتظارش را داشت، برای عیاش پیش آمد و مشرکان در اثنای راه به او خیانت کردند(6). 
مسلمانان اعم از مهاجر و یا آنهائی که در مکه بودند، فکر می‌کردند کسانی که دچار فتنه شده‌اند و در جامعه جاهلی زندگی می‌کنند، خداوند هیچ نیکی و خیری را از آنان نمی‌پذیرد، تا اینکه خداوند این آیه را نازل کرد: 
(قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ) (زمر، 53)
«بگو ای بندگانم آنان که در معاصی زیاده‌روی کرده‌اید، از لطف و مرحمت خدا مأیوس نگردید.»
با نزول این آیه‌ها، عمر فاروق (رض) برای برادران صمیمی خود، عیاش و هشام، پیام این آیه‌ها را فرستاد تا آنها دوباره برای ترک کردن اردوگاه کفر تلاش نمایند. همت و بلندنظری عمربن خطاب (رض) چه اندازه بزرگ است آن هنگامی که به برادرش عیاش گفت : نصف دارایی مرا بگیر، ولی مدینه را ترک نکن. سپس شترش را به او داد تا اگر دچار فتنه و بلایی گردید از مهلکه بگریزد و از گرفتاری و بدحالی برادرش شاد نشد که او چون با من مخالفت کرده و نصیحت مرا نپذیرفته است حقش بود که چنین شود؛ بلکه احساس محبت و وفاداری نسبت به برادرش چیزی است که بر عمر غالب است. از این رو به محض اینکه آیه فوق نازل گردید، عمر شتابان آن را به اطلاع برادرانش و دیگر مسلمانان مستضعف در مکه رساند تا تلاشهای تازه‌ای را برای پیوستن به اردوگاه اسلام انجام دهند(7). 
-------------------------------------------------------------------------