ستور داده است تا در شبانه روز، پنج وعده نماز بگزاری؟ آیا خدا به تو دستور داده که از اموال ثروتمندان چیزی به عنوان زکات بگیری و به فقرا بدهی؟ پیامبر فرمود بلی. 
آن گاه مرد گفت: به آنچه تو آورده‌ای، ایمان آوردم و من فرستادة قوم خود هستم. من، ضمام بن ثعلبه و از بنی سعد می‌باشم(4).  
در روایتی از ابن عباس آمده است که ضمام شهادتین را بر زبان آورد و گفت: من به فرائض عمل خواهم کرد و از آنچه منع کردی، دوری خواهم گزید و افزود که نه از آنها چیزی کم می‌کنم و نه بر آنها چیزی می‌افزایم. 
سپس به سوی شترش رفت. پیامبر فرمود: اگر راست بگوید، وارد بهشت می‌شود. ضمام سوار بر شتر شد و نزد قوم خود برگشت قومش نزد او گرد آمدند. اولین سخنی که از زبان ضمام شنیده شد، این بود که گفت: چه زشت هستند لات و عزا (دو بت مشهور عرب) افراد قومش گفتند: ضمام! ساکت باش. نمی‌ترسی که دیوانه و یا به بیماری پیسی مبتلا شوی؟ ضمام گفت: وای بر شما. لات و عزا به کسی نفع و یا ضرری نمی‌‌رسانند. خداوند پیامبری مبعوث کرده و کتابی فرستاده است و شما را از حالتی که گرفتار آن هستید، نجات داده است و من به یگانگی خدا و رسالت محمد ایمان آورده‌ام. اکنون از جانب رسول خدا نزد شما آمده‌ام. ضمام سخنانش را ادامه داد تا اینکه توانست آنها را متقاعد سازد و تا شامگاه آن روز تمامی مردم شهر او مسلمان شدند. ابن عباس می‌گوید: هیچ فردی بعد از بازگشت نزد قومش همانند ضمام موفقیت کسب ننموده است(5).  
این داستان بیانگر میزان گسترش تعالیم اسلام در میان قبایل می‌باشد تا جایی که هدف آن ضمام این بود تا دربارة آنچه از احکام اسلام شنیده بود، از پیامبر سوال نماید و مطمئن گردد(6).  
بنابراین، احکام اسلام را یکی پس از دیگری بر می‌شمرد و در مورد آنان سوال می‌نمود. 
ج – وفد نصرانیان نجران 
پیامبر اکرم (ص) به سران نجران نامه‌ای با این عنوان نوشت من شما را از عبادت و ولایت بندگان به عبادت و ولایت پروردگار فرا می‌خوانم و اگر از اطاعت پروردگار سرپیچی نمایید، من با شما خواهم جنگید(7).  
وقتی نامة پیامبر به دست اسقف نجران افتاد، مردم را گرد آورد و نامه را برای آنان قرائت نمود و پس از رایزنی و مشورت به این نتیجه رسیدند که وفدی متشکل از سران و اعیان قوم نزد پیامبر خدا بروند؛ چنانکه طبق روایتی وفدی متشکل از چهارده نفر و طبق روایتی از شصت نفر به سرپرستی شورایی متشکل از عاقب، سید و ابوالحارث نزد پیامبر آمدند. روز اول در حالی که بر رسول خدا در مسجد ایشان وارد شدند که لباس احبار را پوشیده بودند و شانه‌هایشان با قطعه پارچه‌ای ابریشمی پوشیده بود. آن حضرت ازآنان دوری نمود و با آنان سخنی نگفت؛ سپس عثمان به آنها فهمانید که پیامبر این نوع پوشش را نمی‌پسندد. بنابراین، روز بعد با لباس راهبان آمدند و سلام کردند. آن حضرت جواب سلامشان را داد و آنان را به اسلام فرا خواند، اما آنها نپذیرفتند و گفتند: ما مسلمان هستیم. پیامبر فرمود: شما را سه چیز از مسلمان شدن باز داشته است: عبادت صلیب؛ خوردن گوشت خوک و اعتقاد شما به اینکه خدا فرزندی دارد. 
بحث و مباحثة آنان به درازا کشید و پیامبر برای آنان آیاتی از کلام خدا، تلاوت نمود. آنان به پیامبر گفتند: چرا شما در مورد پیامبر خدا، جسارت می‌نمایید و می‌گویید بندة خدا است؟ پیامبر فرمود: عیسی بندة خدا و پیامبر او و کلمه‌ایست که خداوند به مریم القا نموده است. این سخن آنان را بر آشفته نمود و گفتند: آیا انسانی سراغ داری که پدر نداشته باشد؟ آن گاه خداوند، این آیات را نازل فرمود: 
(إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثِمَّ قَالَ لَهُ کُن فَيَکُونُ(59) الْحَقُّ مِن رَّبِّکَ فَلاَ تَکُن مِّن الْمُمْتَرِينَ(60)) (آل‌عمران، 59-60)
«همانا عیسی در خلقت، مانند آدم است. خداوند آدم را از خاک آفرید، سپس به او گفت: خلق شو؛ پس پدید آمد.»
این استدلال، تمامی احتجاجات آنان را نابود ساخت؛ زیرا آنان خواهان نمونه‌ای بودند که پسری بدون پدر متولد شده باشد، اما پیامبر برای آنها نمونة عجیب‌تری که خود آنان او را قبول داشتند و آن متولد شدن فرزند بدون پدر مادر بود، ارائه داد. 
سرانجام وقتی پیامبر به این نتیجه رسید که حکمت و جدال احسن در مورد آنها کارساز نیست، آنان به مباهله دعوت نمود و خداوند نیز فرمود: 
(فَمَنْ حَآجَّکَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْکَاذِبِينَ) (آل عمران، 61)
«پس هر کس، پس از این دانشی که نزد تو آمده است، در این مورد مجادله کرد، بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت می‌کنیم و شما هم فرزندان خود را فراخوانید وما زنان خود را فرا می خوانیم وشما هم زنانتان را فراخوانید و ما خود را آماده می‌سازیم و شما هم خود را آماده می‌سازید؛ سپس دست دعا به سوی خدا بر می‌داریم و نفرین خدا را برای دروغگویان تمنا می‌نماییم.»
براساس این آیه، پیامبر اکرم همراه علی، حسن، حسین و فاطمه خارج گردید و خطاب به آنها گفت: وقتی من دعا کردم شما آمین بگویید(8).  
نجرانی‌ها با یکدیگر به مشورت پرداختند و سرانجام از شرکت در دعای مباهله ترسیدند و امتناع ورزیدند؛ چرا که آنان می‌دانستند که آن حضرت پیامبر خداست و علاوه بر آن بر این امر آگاهی داشتند ملتی که در مقابل پیامبران خدا در دعای مباهه شرکت کرده، نابود شده است. بنابراین به پیامبر گفتند: هر طور دوست‌داری، در مورد ما رفتار کن. پیامبر اکرم(ص)  با آنان بر اساس دادن سالیانه دو هزار قواره لباس، صلح نمود(9)  و هنگامی که عزم بازگشت نمودند، پیامبر اکرم (ص) فرمود: من با شما مرد امینی را می‌فرستم. هر یکی از صحابه، دوست داشت و منتظر بود که پیامبر او را بفرستد؛ آن گاه ایشان خطاب به ابوعبیده بن جراح فرمود: ابوعبیده! بر خیز و افزود که ابوعبیده، امین امت من است(10).  
----------------------------------------------------------------------------------------
1) بخاری، کتاب الایمان، شماره 53. 
2) صحیح السیرة النبویه، ص 631. 
3) همان، ص 635. 
4) بخاری، کتاب العلم، شماره 63. 
5) النبویه، ص 630 – مسند احمد، ج 1، ص 264. 
6) السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیه، ص 650. 
7) البدایه و النهایة، ابی شهبة ج 2، ص 547. 
8) السیرة النبویة، ابی شبهه، ج 2؛ ص 547. 
9) همان. 
10) البخاری، کتاب فضائل الصحابه، شماره 3745. و فدها و دسته‌های مردم از هر سو، به مدینه می‌آمدند واسلام را می‌پذیرفتند و زیر پرچم حکومت اسلامی قرار می‌گرفتند و در مدت اقامت خود در مدینه؛ بعضی از احکام اسلام را فرا می‌گرفتند و هنگام بازگشت به سرزمین‌های خود، پیامبر نیز معلمی همراه آنها می‌فرستاد و به ویژه به جنوب شبه جزیرة عربستان و در میان قبایل یمنی، افراد زیادی را فرستاد تا احکام اولیة اسلام را به آنان آموزش دهند؛ چرا که اسلام در شبه جزیرة 