 اکرم (ص) پرسید که دیگر چه بگویم؟ آن حضرت فرمود: بگو: خدا را گواهی می‌گیرم و کسانی را که اینجا حضور دارند به اینکه من مسلمان و مهاجر و مجاهدی هستم. عکرمه آنچه را که پیامبر به او تلقین نمود، گفت؛ سپس فرمود که هرچه امروز از من بخواهی دریغ نخواهم کرد. عکرمه گفت: از تو می‌خواهم به خاطر تمام دشمنی‌هایی که با شما کرده‌ام و به خاطر تمام ناسزاگوییها و موضعگیریهای خصمانه‌ام، برای من طلب آمرزش نمایی. آن گاه پیامبر اکرم(ص)  برای او طلب آمرزش نمود.
بعد از آن عکرمه گفت: ای رسول خدا! از این تاریخ به بعد هر چه برای بازداشتن مردم از راه خدا هزینه کرده‌ام، دوبرابر آن را در راه خدا هزینه خواهم کرد و دو برابر جنگی را که در مقابله با دین خدا نموده‌ام، در راه خدا خواهم نمود و بعد از آن همیشه در جنگها شرکت می‌نمود تا اینکه سرانجام در جنگ یرموک به شهادت رسید.
بعد از اسلام آوردن عکرمه، پیامبر اکرم (ص) همسرش را با همان عقد سابق به نکاح او برگردانید(1). 
رفتار پیامبر اکرم (ص) با عکرمه به قدری عاطفه‌آمیز بود که برای جذب او به اسلام کفایت می‌نمود؛ چنانکه ایشان (ص) بلافاصله از جابر خواست تا به خوشامد گویی عکرمه بپردازد و طبق روایتی فرمود: خوش آمدی ای سوار مهاجر(2) . بنابراین، احساسات و عواطف عکرمه تحریک شد و دیری نگذشت که اسلام را پذیرفت.
تلاشهای همسر عکرمه، ام‌حکیم دختر حارث بن هشام،را در مسلمان شدن شوهرش، نمی‌توان نادیده گرفت. او بعد از اینکه برای شوهرش از پیامبر اکرم(ص) پناهندگی گرفت، خود را به خطر انداخت و در پی شوهر خود به راه افتاد تا اینکه به او رسید و او را با اصرار به مکه بازگردانید و در بین راه از همبستری با همسر خود دریغ ورزید تا به او بفهماند دین اسلام، دینی عظیم و باارزش است.
این عمل همسر عکرمه، او را وادار نمود تا به اسلام بیندیشد و به تدریج بعد از ملاقات با پیامبر و اندیشیدن در اسلام، مسلمان شد و در مسلمانی خود چنان صادق بود که وقتی پیامبر اکرم (ص) به ایشان، پیشنهاد مال کرد، نپذیرفت و گفت: برای من از خدا طلب آمرزش کن و سوگند خورد دوبرابر مالی را که در جاهلیت انفاق نموده است، در راه خدا انفاق نماید و همچنین دو برابر نبردی را که علیه اسلام جنگیده است، در راه خدا و علیه دشمنان اسلام بجنگد و به وعده‌ای که داده بود، جامة عمل پوشاند ویکی از شجاع ترین فرماندهان جهادی علیه دشمنان اسلام بود و سرانجام بعد از تلاش فراوان جانی و مالی در نبرد یرموک به شهادت رسید(3). 
----------------------------------------------------------------------------------------
1) مغازی، واقدی، ج 2، ص 851 – 853.
2) مجمع الزوائد، ج 9، ص 385.
3) التاریخ الاسلامی، ج 7، ص 223 – 225.اسماء دختر ابوبکر می‌گوید: بعد از فتح مکه در حالی که پیامبر اکرم (ص) داخل مسجد نشسته بود، ابوبکر، پدرش را نزد ایشان آورد. پیامبر اکرم (ص) با مشاهدة آنان، فرمود: چرا نگذاشتی پیرمرد در خانه‌اش باشد و من نزد او بروم؟ ابوبکر گفت: او باید نزد شما بیاید نه شما نزد او. پیامبر او را در مقابل خود نشاند و دست بر سینه‌اش گذاشت و فرمود: مسلمان شو. او فوراً مسلمان شد. اسماء می‌گوید: موهای پدربزرگم سفید بود، پیامبر اکرم (ص) فرمود: رنگ موهایش را تغییر دهید(1). 
براساس روایتی پیامبر اکرم (ص) مسلمان شدن پدر ابوبکر را به او تبریک گفت(2). 
این برخورد بیانگر سنت همیشگی ایشان در برابر انسانهای سالخورده می‌باشد؛ چنانکه در حدیثی می‌فرماید: هرکس احترام بزرگان ما را رعایت نکند و به خردسالان ما شفقت نورزد، از ما نیست(3). 
همچنین می‌فرماید: از مظاهر تجلیل خدا، گرامیداشت مسلمانی است که موی سفید دارد(4) ؛ همچنین آن حضرت(ص)  گرامیداشت نزدیکان و بستگان کسی را که سابقة خوبی در اسلام و خدمت به آن دارند، مسنون قرار داده است(5). 
-----------------------------------------------------------------------------------
1) السیرة النبویة، ابن هشام، ج 4، ص 54.
2) السیرة النبویة فی ضوء المصادر الاصلیه، ص 577.
3) سنن الترمذی، کتاب البر، باب 15.
4) سنن ابی‌داود، کتاب الادب، باب 20.
5) التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج 7، ص 195.فضاله بن عمیر بن ملوح لیثی، بعد از فتح مکه، در این صدد بود تا پیامبر اکرم (ص) را ترور نماید، لذا برای این منظور در حالی که پیامبر اکرم (ص) مشغول طواف بود، به ایشان نزدیک شد. پیامبر اکرم (ص) فرمود : تو فضاله هستی؟ گفت: بلی فضاله هستم. فرمود: در دلت چه می‌گذرد؟ گفت: چیزی نیست. مشغول ذکر خدا بودم. پیامبر اکرم (ص) خندید و فرمود: استغفار کن و دستش را بر سینة او گذاشت. فضاله می‌گوید: به خدا سوگند، هنوز پیامبر دست از سینه‌ام برنداشته‌ بود که از تمامی خلق خدا برایم محبوب‌تر شد. فضاله می‌گوید: در راه بازگشت به خانه‌ام، از کنار زنی گذشتم که همواره با او می‌نشستم و گفتگو می‌کردم. گفت: بیا با هم بنشینیم و سخن بگوئیم. فضاله نپذیرفت و چنین پاسخ گفت: 
قالت هلم الی الحدیث فقلت لا
		یأبی علیک الله والاسلام

«و مرا به سخن گفتن و مجالست فراخواند، امّا نپذیرفتم و به او گفتم: خدا و اسلام اجازه نمی‌دهد.»
لو ما رایت محمداً و قبیله
		بالفتح یوم تکسر الاصنام

«اگر محمد و قومش را روز فتح که بتها را می‌شکست، می‌دیدی.»
لرایت دین الله اضحی بینا
		والشرک یغشی وجهه الاظلام(1) 

«دین خدا را بسیار روشن و واضح می‌دیدی و شرک را می‌دیدی که چهره‌اش را تاریکی فراگرفته است.»
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج 7، ص 213.عروه بن زبیر می‌گوید: زنی در فتح مکه مرتکب سرقتی شد. بستگانش نزد اسامه بن زید رفتند تا پیامبر اکرم (ص) را از اجرای حد شرعی منصرف گرداند. هنگامی که اسامه با پیامبر اکرم (ص) در این مورد مذاکره نمود، رنگ چهرة آن حضرت تغییر یافت و بعد از عشاء خطبه‌ای ایراد کرد و بعد از حمد و ثنای پروردگار فرمود: امتهای گذشته به خاطر اینکه هرگاه فردی که از موقعیت اجتماعی بالایی برخوردار بود و دزدی می‌کرد، او را رها می‌کردند و اگر ضعیفی مرتکب دزدی می‌شد، بر او حد اجرا می‌نمودند، هلاک گردیدند. به خدا سوگند! اگر فاطمه دختر محمد، مرتکب سرقت می‌شد، دستش را قطع می‌نمودم؛ سپس دستور داد تا دست‌زنی را که دزدی کرده بود، قطع نمایند. بعد از آن، او توبه نمود ودر توبة خویش، استوار ماند و ازدواج نمود. عایشه می‌گوید: آن زن همیشه نزد من می‌آمد و من نیازهای او را به رسول خدا منعکس می‌کردم(1). 
بدین صورت ساختار تربیتی امت اسلامی ادامه می‌یافت و حدود الهی و شرعی، بدون هیچ گونه رعایت طبقاتی اجرا می‌گردید و قریش نیز به خوبی دریافتند که در مقابل شریعتی ربانی قرار گرفته‌اند که برای همه یکسان است؛ چون در این شریعت، تمامی مردم مورد خطاب پروردگار جهانیان هستند و ملاک شرف و ارزش التزام به اوامر خدا می‌باشد. این موضعگیری پیامبر اکرم (ص) و خشم گرفتن ایشان بیانگر اهمیت والای حدود الهی است و درسی برای مسلمانان است تا احکام و حدود خدا را کوچک نشمارند و هیچ گاه درصدد شفاعت و وسا