يَارَ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَلِيِّ بْنُ رَاشِدٍ: قُلْتُ لَهُ: أَمَرْتَنِي بِالْقِيَامِ بِأَمْرِكَ وَأَخْذِ حَقِّكَ فَأَعْلَمْتُ مَوَالِيَكَ بِذَلِكَ فَقَالَ لِي بَعْضُهُمْ: وَأَيُّ شَيْ‏ءٍ حَقُّهُ؟ فَلَمْ أَدْرِ مَا أُجِيبُهُ؟! فَقَالَ: يَجِبُ عَلَيْهِمُ الخُمُسُ. فَقُلْتُ: فَفِي أَيِّ شَيْ‏ءٍ؟ فَقَالَ: فِي أَمْتِعَتِهِمْ وَصَنَائِعِهِمْ (در تهذيب: وَضِيَاعِهِمْ). قُلْتُ: وَالتَّاجِرُ عَلَيْهِ وَالصَّانِعُ بِيَدِهِ؟ فَقَالَ: إِذَا أَمْكَنَهُمْ بَعْدَ مَئُونَتِهِمْ.)).

در اين حديث علي‌بن مهزيار (قهرمان خمس) مي‌گويد که علي‌بن راشد گفت به او گفتم (مسئول مجهول است و حديث مضمر است و احتمال آن هست که مسئول معصوم نباشد) که مرا مأمور قيام به امر خود و گرفتن حق خويش کرده‌اي و من اين مأموريت را بدوستان تو اعلام کردم پاره‌اي ايشان به من گفتند: او چه حقي دارد؟ و من نتوانستم جواب او را بدهم. گفت: خمس (يک پنجم) برايشان واجب مي‌شود گفتم در چه چيز؟ گفت در کالا و صنايع ايشان و مزارع ايشان. گفتم تاجر و آنکه کاردستي هم دارد؟ گفت همين‌که بتواند بعد از مؤنه‌شان.

مي‌بينيد که اين احاديث از حيث متن بقدري مجهول بوده‌است که نه شخص مأمور مي‌دانسته‌است چه کاره‌است و نه مأمور عليه! اين حديث که راوي متصل بمعصوم آن ابوعلي ‌بن راشد است اگر معصومي در آن بوده باشد، نام اين شخص طبق تصريح کتب رجال حسن‌بن راشد است وي که در رجال برقي و ابن‌داود از اصحاب حضرت جواد(ع) بوده و اخيراً از جانب حضرت هادي(ع) بجاي حسين ‌بن عبد ربه وکيل آن‌حضرت بوده‌است چنين شخصي نوعاً بايد به احکام شرع عالم و دانا باشد معهذا به مسئول خود که شايد امام باشد مي‌گويد: مرا به قيام به امر خود و گرفتن حق خويش مأمور داشتي و من هم آنرا به دوستان تو اعلام کردم. اما آنها مي‌گويند او چه حقي. از ما مي‌خواهد؟ و من نتوانستم جواب آنها را بدهم. واقعاً عجيب است که اين چه حقي بوده‌است که تا زمان حضرت هادي که بيش از دويست و پنجاه سال از عمر اسلام گذشته بوده‌است هنوز شيعيان و موالي ائمه که علي‌القاعده بايد از همه مردم و باحکام دين آشناتر باشند نمي‌دانستند چه حقي از ايشان مطالبه مي‌شود.

متن حديث مي‌رساند که اين حق بقدري مجهول و نامعمول بوده‌است که نه ابوعلي‌بن راشد مي‌دانسته‌است و نه شيعيان و مسلمانان ديگر!! بهر صورت اگر اين حديث حديث صحيحي هم بود و از آن براي کسي حقي مسلم ميشد باز هم حقي بود که فقط متعلق به امام حي و حاضر است و ديگران را از آن بهره‌اي نيست. تا چه رسد به اينکه هم سند حديث مخدوش است و هم متن حديث مشوش است و هم صاحب حق در خارج مصداقي ندارد(36).

حديث سوم: حديثي است که در کتاب کافي کليني و تهذيب شيخ طوسي (ص123) علي‌بن مهزيار همان قهرمان خمس ارباح مکاسب از ابراهيم‌بن محمدالهمداني روايت کرده‌است به اين طريق که: علي‌بن مهزيار گفته است: ابراهيم‌بن محمد الهمداني براي او نوشته‌است ولي ظاهراً شيخ باز در اين حديث هم اشتباه کرده‌است و صحيح آن باشد که در کافي آورده است: که ابراهيم‌بن محمد مي‌گويد: بحضرت هادي (اما علي‌النقي(ع)) نوشتم: ((سَهْلٌ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الهَمَذَانِيِّ قَالَ كَتَبْتُ إِلَى أَبِي الحَسَنِ (ع) (يعني امام هادي(ع)): أَقْرَأَنِي عَلِيُّ بْنُ مَهْزِيَارَ كِتَابَ أَبِيكَ (ع) فِيمَا أَوْجَبَهُ عَلَى أَصْحَابِ الضِّيَاعِ نِصْفُ السُّدُسِ بَعْدَ المَئُونَةِ وَ أَنَّهُ لَيْسَ عَلَى مَنْ لَمْ تَقُمْ ضَيْعَتُهُ بِمَئُونَتِهِ نِصْفُ السُّدُسِ وَ لَا غَيْرُ ذَلِكَ (في التهذيب: ِ أَنَّهُ أَوْجَبَ عَلَيْهِمْ نِصْفَ السُّدُسِ بَعْدَ المَئُونَةِ وَ لَا غَيْرُ ذَلِكَ) فَاخْتَلَفَ مَنْ قِبَلَنَا فِي ذَلِكَ فَقَالُوا يَجِبُ عَلَى الضِّيَاعِ الخُمُسُ بَعْدَ المَئُونَةِ مَئُونَةِ الضَّيْعَةِ وَ خَرَاجِهَا لَا مَئُونَةِ الرَّجُلِ وَ عِيَالِهِ فَكَتَبَ (ع) (در تهذيب: فَكَتَبَ وَ قَرَأَهُ عَلِيُّ بْنُ مَهْزِيَارَ) بَعْدَ مَئُونَتِهِ وَ مَئُونَةِ عِيَالِهِ وَ بَعْدَ خَرَاجِ السُّلْطَانِ. (در تهذيب: عَلَيْهِ الخُمُسُ بَعْدَ مَئُونَتِهِ وَمَئُونَةِ عِيَالِهِ وَ بَعْدَ خَرَاجِ السُّلْطَانِ).))

بنا بروايت کافي: ابراهيم ‌بن محمد الهمداني مي‌گويد بحضرت امام علي‌النقي(ع) نوشتم که نامه پدرت را در باره آنچه او بر دارندگان مزارع واجب کرده‌است علي‌بن مهزيار بر من خواند که پدرت بر اصحاب ضياع نصف يک‌ششم را بعد از مؤنه واجب کرده‌است و اينکه کسي‌که درآمد مزرعه‌اش بمؤنه‌اش وفا نکند نه نصف يک‌ششم است و نه غير آن! اما از جانب ما در اين باره اختلاف است. رفقاي ما مي‌گويند در مزارع خمس (يک پنجم) پس از هزينه مزرعه و خراج (ماليات) آن است که هزينه خود شخص و عيالش! امام در جواب نوشت: بعد از منهاي مخارج خود و هزينه عيالش و بعد از خراج سلطان (خمس بر او واجب است).

بهرصورت اگر سند اين حديث را از طريق شيخ کليني در کافي بررسي کنيم حديث بسيار رسوائي است زيرا کافي آنرا از علي‌بن محمد از سهل‌بن زياد از ابراهيم‌بن محمد روايت مي‌کند، و ما اگر تنها وضع «سهل‌بن زياد» را در نظر بگيريم براي بطلان آنچه در اين حديث است کافي است چه رسد به ابراهيم‌بن محمد که او نيز مجهول‌الحال و مجهول‌العداله‌است. 

«سهل‌بن زياد» را که در کتب رجال ائمه رجال چنين معرفي کرده‌اند:

در الفهرست شيخ طوسي (ص106) چاپ نجف مي‌نويسد: ((سهل بن زياد الآدمي الرازي، أبو سعيد ضعيف)). و در الاستبصار: ((فَرَاوِيهِ أَبُو سَعِيدٍ الْأَدَمِيُّ وَهُوَ ضَعِيفٌ جِدّاً عِنْدَ نُقَّادِ الْأَخْبَار)). و نجاشي در (ص140) چاپ تهران مي‌نويسد: ((سَهْل بن زِيَاد أبو سعيد الآدمي الرازي: كان ضعيفاً في الحديث، غير معتمد فيه. وكان أحمد بن محمد بن عيسى يشهد عليه بالغلوّ والكذب وأخرجه من قم إلى الريّ وكان يسكنها)).

اين بدبخت غالي کذاب آنچنان مطرود بوده که احمدبن محمدبن عيسي که از بزرگان علماي قم و در زمان خود رياست علمي قم را داشته او را از قم بيرون مي‌کند. مرحوم ابن‌الغضائري در باره‌ي او مي‌نويسد: ((سهل بن زياد أبو سعيد الآدمي الرازي: كان ضعيفاً جداً فاسد الرواية والمذهب وكان أحمد بن محمد بن عيسى الأشعري أخرجه من قم وأظهر البراءة منه ونهى الناس عن السماع منه والرواية ويروي المراسيل ويعتمد المجاهيل.)).

يعني «سهل‌بن زياد ابوسعيد الآدمي الرازي» خيلي ضعيف و فاسد الروايه و دين او هم فاسد است (زيرا غالي بوده است) و احمد بن محمد بن عيسي او را از قم بيرون کرده و اظهار برائت و بيزاري از وي نموده و مردم را از گوش دادن بحديث‌هاي او و روايت کردن از او نهي فرمود: وي مراسيل را روايت کرده و به مجهولات اکتفا و اعتماد دارد.

در تحرير طاوسي از فضل‌ بن شاذان از طريق علي‌بن محمد مي‌گويد: که «سهل» مرد احمقي است و کشي (ص473) از قول او احمقي او ر