َفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ﴾ (الحجرات:13). ترجمه آيه شريفه قبلاً گذشت.

احاديث شريفه که دلالت دارد بر اينکه هيچگونه امتيازي از حيث نژاد و نسب بين فرزندان اسلام نيست و در دين مبين اينگونه موهومات هيچ ارزشي ندارد و ملاک فضيلت تنها تقوا و خداپرستي است شماره آنها شايد از صد حديث هم متجاوز باشد و چون چنين احاديثي مورد تأييد و تصديق قرآن مجيد است و همان ميزان و دليل صحت و اعتبار آن است، لکن متأسفانه ما در اينجا براي گريز از تطويل بيش از اين نمي‌توانيم بياوريم و برحسب عادت و سيره خود که در هر مورد معمولاً بعد از حجت اکتفا مي‌نمايم که تلک عشره کامله لذا بدين بسنده کرده‌ايم. 

اساساً اينگونه امتيازات و افتخارات که متأسفانه اخيراً بين ملت‌هاي حتي متمدن بسختي جان گرفته و بنام ناسيوناليسم (نژادپرستي) شيوع يافته حتي در بين امت اسلام خصوصاً عربها شايع شده‌است بکلي با دين اسلام مباين و مخالف و در تمام مذاهب و اديان حقه مردود و منفور بوده‌است(19). 

شايد تصور شود که اين امتياز براي بني‌هاشم يک امتياز مالي است که در آن نظري بامتياز نژادي نيست که در اسلام ملغي است خر چند بعيد است که شخص عاقلي چنين تصوري کند زيرا اين امتياز براي اين طائفه فقط بر اصل نژاد و نسب است و آن را فضيلتي بزرگ تصور مي‌کنند که موجب اين امتياز مالي گشته‌است. معهذا براي رد چنين تصوري مي‌گوييم:

هم تاريخ و هم سيرة رسول‌الله (ص) حاکي است که در صدر اسلام بني‌هاشم را هيچگونه مزيت از حيث امتياز حقوق مالي بر ديگران نبوده‌است و اگر گاهي ديده مي‌شود که رسول خدا بيک فردي که تصادفاً با رسول خدا قرابتي داشت از خمس غنائم چيزي مي‌داد، آن بخشش هرگز بجهت قرابت با آن حضرت نبوده‌است چنانکه در صفحات قبل آورديم که رسول خدا خمس خود را بين خويشاوندان و زنان خود و بين مردان و زنان مسلمين تقسيم مي‌کرد مثلاً بفاطمه (ع) دويست وسق خرما مي‌داد و به علي‌بن ابيطالب (ع) صد وسق آنگاه به اسامه‌بن زيد نيز دويست وسق مي‌داد در حاليکه زيد نه تنها از بني‌هاشم نمود بلکه اصلاً از قريش نبود همچنين بعيسي بن نُقَيْم دويست وسق و به ابوبکر صديق نيز دويست وسق و به بسياري از زنان و مردان ديگر چنانکه در غنائم هوازن و حنين نيز از خمس آن بقريش و اهل مکه عطا فرمود که از آن جمله به ابوسفيان صد شتر داد و به يزيد بن ابوسفيان صد شتر همچنين به معاويه بن ابي سفيان صد شتر و به عباس بن مرداس پنجاه شتر و همچنين بساير مسلمين جديدالاسلام. و بعد از رسول خدا نيز بني‌هاشم در هيچ‌يک از حکومت‌هاي حق و باطل سهمي خاص بجهت انتساب به هاشم و قرابت برسول‌الله نداشتند.

و اگر در زمان عمر که ديوان نهاد و پاره‌اي از ازواج و اقارب رسول‌الله و اصحاب و امثال آنان‌را بر پاره‌اي ديگر امتياز داد برخلاف روح و قانون روشن اسلام بوده چنانکه گويند خود او بعداً پشيمان شده و در صدد تغيير اين سنت غلط برآمد و بدان تصميم داشت که آنرا از ميان بردارد لکن اجل مهلتش نداد. و در حکومت اميرالمؤمنين علي(ع) احدي از بني‌هاشم کمترين امتيازي بر ديگري نداشت. زيرا علي تابع دين خدا و مطيع رسول‌الله بود و خود ديده بود که رسول خدا(ص) به احدي از خويشان خود چنين امتيازي نداد و جنابش بهتر از هر کس بحقايق اسلام اطلاع و ايمان داشت، و اگر چنين امتياز بود آنرا اجرا مي‌فرمود.

در کتاب «‌المصنف» عبدالرزاق بن همام‌ الصنعاني که قديم‌ترين کتابي است که در فن فقه و حديث بدست ما رسيده‌است زيرا مؤلف آن در سال 126 متولد و در سال 211 فوت نموده‌است و بتصريح علماي رجال، شيعي مذهب بوده‌است وي در کتاب خود (ص238، ج5) از قيس بن مسلم از حسن بن محمدالحنفيه آورده‌است که حسن گفته‌است در سهم خمس رسول‌الله و ذي‌القربي پس از وفات رسول خدا اختلاف افتاده‌است. پاره‌اي گفته‌اند سهم ذي‌القربي مال خويشاوندان رسول‌الله و پاره‌اي گفته‌اند سهم ذي‌القربي متعلق به خويشاوندان خليفه‌است و رأي اصحاب رسول‌الله بر اين اجتماع يافته‌است که اين دو سهم را در راه ساز و برگ جهاد در راه خدا بگذارند و در خلافت ابوبکر و عمر نيز چنين بوده و اميرالمؤمنين علي نيز چنين مي‌کرد زيرا کرامت داشت که ادعا شود که او مخالف ابوبکر و عمر است. و در حديث ابن‌اسحق از حضرت ابي‌جعفر امام محمد باقر(ع) است که به آن‌حضرت گفته اند: چرا علي در اين مورد برأي خود عمل نکرد؟ حضرت فرمود: بخدا سوگند کراهت داشت از اينکه بر آن‌حضرت ادعا شود که او برخلاف ابوبکر و عمر است.!! 

طحاوي نيز اين حديث را در (ص136، ج 2) کتاب خود آورده‌است اما ما هرگز اين ادعا را نمي‌پذيريم. زيرا اميرالمؤمنين علي کسي نبود که دين خدا و حکم قرآن و تبعيت رسول‌الله (ص) را بگذارد و تابع رأي ابوبکر و عمر گردد.

چنانکه در احاديث صحيحه و تواريخ معتبر، آمده‌است که هنگامي‌که طلحه و زبير به آن‌حضرت اعتراض مي‌کردند که چرا به سنت ابوبکر و عمر عمل نمي‌کند؟ به ايشان فرمود: ((فَسُنَّةُ رَسُولِ اللهِ(ص) أَوْلَى بِالِاتِّبَاعِ عِنْدَكُمَا أَمْ سُنَّةُ عُمَرَ؟ قَالَا: سُنَّةُ رَسُولِ اللهِ)). و در جواب آنها صريحاً مي‌فرمود: ((وأَمَّا القَسْمُ وَالأُسْوَةُ فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ فِيهِ بَادِئَ بَدْءٍ قَدْ وَجَدْتُ أَنَا وأَنْتُمَا رَسُولَ اللهِ r يَحْكُمُ بِذَلِكَ وكِتَابُ اللهِ نَاطِقٌ بِهِ وهُوَ الكِتَابُ الَّذِي لا يَأْتِيهِ الباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ ولا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ)).

مگر او نبود که در شوراي سته همين‌که از او خواستند که بروش شيخين عمل کند قبول نکرد و فرمود بکتاب خدا و سنت رسول‌الله و اجتهاد خود عمل مي‌کنم؟ 

مگر علي آن شخصيت بيمانند و آواز رسالت عدالت انساني نيست که مي‌فرمايد: ((وَاللهِ لَوْ أُعْطِيتُ الأَقَالِيمَ السَّـبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِـيَ اللهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جِلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ)) (خطبه 219 نهج‌البلاغه) يعني بخدا سوگند اگر اقاليم سبع را با آنچه در زير آسمانهاي آن است بمن بدهند که معصيت خدا را در باره موري که پوست جوي را از دهان آن مور بگيرم چنين کاري نخواهم کرد.

مگر علي آن امام بي‌نظير نيست که هنگامي‌که طايفه‌اي از اصحاب آن حضرت بجنابش پيشنهاد کردند که از اين اموال مقداري بمردم بيده و اشراف عرب را بر ديگران و قريش را بر موالي و عجم برتري بخش و دل کساني را که از مخالفتشان مي‌ترسي بخود مايل کن فرمود: ((أَتَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بالجَوْرِ؟؟ لَا وَاللهِ مَا أَفْعَلُ مَا طَلَعَتْ شَمْسٌ وَما لَاحَ فِي السَّمَاءِ نَجْمٌ. وَاللهِ لَوْ كَانَ مَالُهُمْ لِي لَوَاسَيْتُ بَيْنَهُمْ وَكَيْفَ وَإِنَّمَا هِيَ أَمْوَالُهُمْ؟!)). يعني آيا بمن دستور مي‌دهيد که من نصرت و پيروزي را بوسيله ظلم و جور طلب کنم؟ نه بخدا سوگند چنين 