ع خوراکی به سوی بادیه فرستاد و گفت: این‌ها را نزد اهل نجد ببر و هر چند خانوار از آن‌ها را توانستی با خود به مدینه بیاور و کسانی را که نتوانستی به هر کدام از آن‌ها یک بار شتر و دو قواره لباس یکی برای زمستان و دیگری برای تابستان بده و بگو: تا شتر را ذبح بکنند و گوشت آن‌را خشک بکنند و چربی آن‌را نزد خود نگهدارند و از آن استفاده بکنند تا این که خداوند راهی بگشاید.(4)  عمر(رض) آذوقه‌ی هر خانوار را ماهانه نزد آنان می‌فرستاد و روزانه دیگهای بزرگی توسط آشپزها روی آتش گذاشته می‌شد و اول صبح در میان مردم غذا تقسیم می‌کردند و عمر(رض) اعلان نمود که اگر خشکسالی ادامه یابد به هر خانه‌ایی از ساکنان مدینه یک خانوار از پناهندگان را اضافه خواهم کرد تا این که خداوند راهی بگشاید.(5) 
و در روایتی آمده است که گفت: اگر خشکسالی ادامه داشته باشد، هر یکی از گرسنگان را به خانه‌ایی از ساکنان مدینه می‌سپارم چرا که مردم اگر نیم سیر بشوند نخواهند مرد.(6) 
همچنین ایشان دستور داده بود تا قبل از این که کاروآن‌ها به مدینه برسد به مناطقی که در مسیر کاروآن‌ها قرار دارند، آذوقه و لباس بدهند. 
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) اخبار عمر. ص 115
2) الفاروق عمر، ص 262
3) تاریخ الطبری (5/80)
4) الفاروق عمر. ص 262
5) منبع سابق. ص 263
6) السیاسة الشرعیة د. اسماعیل بدوی.ص 403، محض الصواب (1/364)سلیمان بن یسار می‌گوید: روزی عمربن خطاب در عام الرماده خطبه‌ای ایراد کرد و در آن گفت: ای مردم! از خدا در مورد خود و درون خویش بترسید. مرا خدا به وسیله‌ی شما و شما را به وسیله من آزموده است و من نمی‌دانم که خشم خدا بر من است یا بر شما یا بر همه‌ی ما. پس بیایید خدا را یاد کنیم تا دلهای ما را نیک بگرداند و بر ما ترحم نماید و خشکسالی را بردارد. آن‌گاه دستهایش را بالا برد و دعا کرد و گریه نمود و مردم نیز چنین کردند.(1) 
و از اسلم روایت است که عمربن خطاب می‌گفت: ای مردم! من می‌ترسم که خشم خدا شامل همه‌ی ما شده است پس دست از گناه بردارید و به سوی خدا رو آورید و نیکی را پیشه‌ی خود سازید.(2) 
همچنین عبدالله بن ساعده می‌گوید: عمر را دیدم که بعد از نماز مغرب می‌گفت: ای مردم! از خدا طلب آمرزش نمایید و به سوی او برگردید و فضل او را بطلبید و باران رحمتش را آرزو کنید نه باران عذابش را. او همواره چنین توصیه می‌کرد تا این که خشکسالی پایان یافت.(3) 
شعبی می‌گوید: عمربن خطاب (رض) بر منبر رفت تا دعای طلب باران کند آن‌گاه این آیـات را تلاوت کرد: 
(فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کَانَ غَفَّارًا(10) يُرْسِلِ السَّمَاء عَلَيْکُم مِّدْرَارًا(11)) نوح: ١٠–١١
«‏و بديشان گفته‌ام: از پروردگار خويش طلب آمرزش كنيد كه او بسيار آمرزنده است (و شما را مي‌بخشايد). (اگر چنين كنيد) خدا از آسمان بارآن‌هاي پر خير و بركت را پياپي مي‌باراند».‏
(وَأَنِ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ) هود: ٣
«و اين كه از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد و به سوي او برگرديد».
سپس از منبر پايین آمد. از او پرسیدند: چرا دعای طلب باران نکردی؟ گفت: من باران را از راه‌های آن طلب کردم.(4) 
و هنگامی که عمر(رض) تصمیم گرفت که دعای طلب باران بکند به همه‌ی استانداران خود نوشت که در فلان روز معین از شهر بیرون بشوند و به خدا متوسل شده از او طلب باران نمایند و خود نیز در حالی که عبای رسول خدا(ص) را بر دوش داشت در همان روز معین بیرون شد و به مصلی رفت و خطبه‌ای ایراد کرد و خدا را زاری و تضرع نمود. زنان نیز بیرون شده و دعا می‌کردند. او در ابتدا طلب آمرزش نمود و در پایان عبایش را برگردانید و بعد از آن نیز به دعا و زاری و تضرع ادامه داد و به شدت گریست طوری که محاسنش خیس شد.(5) 
و در صحیح بخاری به نقل از انس (رض) آمده است که او با توسل به دعای عباس بن عبدالمطلب طلب باران کرد و گفت: بار الها! ما قبلا به دعای پیامبرت متوسل شده، آب داده می‌شدیم؛ اکنون به دعای عموی پیامبرت متوسل می‌شویم پس به ما آب بده.(6) 
و در روایتی آمده است که در پایان دعای خود گفت: بار الها! من خسته شدم و رحمت‌های تو بیکران است آن‌گاه دست عباس را گرفت و گفت: اکنون ما به دعای عموی پیامبرت و دیگر بزرگان قومش توسل می‌جوییم و تو به حق فرموده‌ای: 
(وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَکَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَّهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا) الكهف: ٨٢ 
«و امّا آن ديوار (كه آن‌را بدون مزد تعمير كردم) متعلّق به دو كودك يتيم در شهر بود و زير ديوار گنجي وجود داشت كه مال ايشان بود و پدرشان مرد صالح و پارسائي بود (و آن‌را برايشان پنهان كرده بود)».
و آن‌را به خاطر صلاح پدرشان حفظ کردی، پس ما را هم به خاطر صلاح عموی پیامبر حفظ بفرما. آن‌گاه عباس در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، دست به دعا برداشت و گفت: بار الها! هیچ بلا و مصیبتی دامن‌گیر نمی‌شود مگر در مقابل گناه و معصیت؛ و رفع نمی‌شود مگر با توبه و استغفار و هم اکنون این‌ها به خاطر جایگاه من نزد رسولت، به من مراجعه کرده‌اند و دستان آلوده به گناه خود را به سوی تو دراز کرده و موهای پیشانی خود را به تو سپرده‌ایم و توبه‌ی خود را اعلام می‌داریم. ای مهربان‌ترین مهربانان! به ما آب بده و ما را ناامید مگردان. بار الها! تو حافظ همه هستی و هیچ کس را تنها نمی‌گذاری و دست ورشکستگان را می‌گیری و اکنون کودکان به فریاد آمده‌اند و بزرگان پراکنده شده‌اند و صدای شکوه و گلایه به آسمان‌ها رسیده است و تو عالم به ظاهر و باطن هستی. بار الها! آن‌ها را از باران خود سیراب کن قبل از این که ناامید بشوند و نابود گردند؛ چرا که از رحمت تو نا امید نمی‌شود، مگر کافران(7) . آن‌گاه پاره‌ی ابری بر کرانه‌ی آسمان پدید آمد و بادی وزید و دیری نگذشت که باران گرفت و مردم به عباس گفتند: مبارکت باد ای ساقی حرمین. چنان که فضل بن عباس بن عتبه بن ابولهب چنین سروده است: 
بعمی سقی الله الحجاز و اهله	عشیه یستسقی بشیبتـه عمـر
توجه بالعباس فی الجدب راغبا	الیه فما رام حتی اتـی المطـر
و منا رسول الله فینـا تراثـه	فهل فوق هذا للمفاخر مفتخر
 «به دعای عمویم خداوند سرزمین حجاز و اهل آن‌را در شامگاهی که عمر به وسیله‌ی او طلب باران کرد، آب داد. در خشکسالی به دعای عباس رو آورد و او هنوز اراده نکرده بود که باران سر رسید. و رسول خدا از ما است و در میان ما فرهنگ او زنده است پس آیا افتخاری بالاتر از این وجود دارد؟».
همچنین حسان بن ثابت درمورد این قضیه چنین سرود: 
سال الامام و قد تتابع جدبنا          فسقی الغمـام بغرة العبـاس
عم النبی و صنو والده‌ الذی          ورث النبی بذاک دون الناس
احیا الاله‌ به‌ البلاد فاصبحت          مخضرة الاجنـاب بعد الیاس(8) 
و در روایت دیگری آمده است که بعد از این که عباس دعای خود را به پایان برد، ابرهای آسمان مانند کوه‌های بزرگ پدیدار شد و باریدن 