آورده‌ای؟ عمرو گفت: هم اکنون لبید بن ربیعه و عدی بن حاتم آمدند و به من گفتند: به امیرالمؤمنین خبر بده که ما آمده‌ایم. من گفتم: به خدا شما لقب خوبی گفتید. او امیر است و ما مؤمنین هستیم. بدین صورت از آن روز به بعد، در نامه‌ها، امیرالمؤمنین می‌نوشتند.(2) 
و در روایتی آمده است که عمربن خطاب، به مسلمانان گفت: شما مؤمنین هستید و من امیر شما هستم. بر اساس این روایت، خود ایشان اولین کسی بود که این لقب را برای خود تعیین کرد.(3)  به هر حال نخستین کسی که با این لقب صدا زده شد، عمربن خطاب بود و سایر صحابه نیز این لقب را برازنده‌ی او دانستند و خیلی سریع در همه جا پیچید.(4) 
-------------------------------------------------------------------------------------------
1) الطبقات الكبرى: ابن سعد (3/281)، محض الصواب (1/311).
2) المستدرک 3/81 و ذهبی آن‌را صحیح دانسته است.
3) محض الصواب (1/312).
4) محض الصواب (1/313)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:104.xml">نخست: مهمترین ویژگیهای عمر(رض)</a><a class="folder" href="w:html:111.xml">دوم: عمر(رض) و زندگی خانوادگی</a><a class="folder" href="w:html:125.xml">سوم: عمر(رض) و احترام و محبت به اهل بیت</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:105.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:106.txt">1ـ خوف خدا و محاسبه‌ی نفس</a><a class="text" href="w:text:107.txt">2ـ عمر و بی رغبتی او به دنیا</a><a class="text" href="w:text:108.txt">3ـ تقوای عمر(رض)</a><a class="text" href="w:text:109.txt">4ـ تواضع و فروتنی عمر(رض)</a><a class="text" href="w:text:110.txt">5ـ بردباری عمر(رض)</a></body></html>ایمان به خدا و روز آخرت محور اصلی زندگی فاروق اعظم را تشکیل می‌داد. و بر اساس آن دارای شخصیتی متوازن بود که هیچ‌گاه قدرتش بر عدالت و غضبش بر مهربانی و غرورش بر تواضع چیره نمی‌شد و همین امر او را شایسته تأیید و نصرت الهی کرده بود. چرا که او کلمه‌ی توحید را با تمام شروط آن یعنی علم، یقین، اخلاص و محبت فرا گرفته و فهمیده بود و آثار ایمان عمیق وی در زندگی‌اش متبلور بود از جمله:عمر(رض) همواره می‌گفت: آتش دوزخ را به کثرت به یاد بیاورید، چرا که تنوری است از آهن و بسیار عمیق و داغ(1) .
همچنین نقل است که روزی مردی بادیه نشین نزد عمر(رض) آمد و گفت: 
يا عمرالخير جزيت الجنة	جهِّز بُنيَّاتي وأمهنَّه
أقسـم باللـه لتـفعـلـنه
«ای عمر! که اهل خیر هستی به دخترانم و مادرشان چیزی عطا کن.
 به خدا سوگند که تو باید چنین بکنی».
عمر(رض) گفت: ای اعرابی! اگر نکنم چه می‌شود؟
 اعرابی گفت: آن‌گاه من از اینجا خواهم رفت.
عمر(رض) گفت: اگر بروی چه کار می‌شود؟ اعرابی اشعار زیر را سرود: 
والله عن حالي لتسألنه
والواقف المسئول بينهنّه
		ثمّ تكون المسألات ثمّه
إما إلى نار وإما جنة

 «به خدا روزی که بذل و بخشش به عنوان منت داده شود از تو در مورد من سوال خواهد شد و سرانجام به بهشت یا دوزخ خواهی رفت».
عمر(رض) با شنیدن این سخن اعرابی به شدت گریست و محاسنش خیس شد. آن‌گاه پیراهن خود را به آن اعرابی داد و گفت: به خدا سوگند! که من جامه‌ای جز این ندارم(2). 
آری عمر(رض) با این که به کسی ظلم نکرده بود، اما در اثر شعر اعرابی که ایشان را به یاد روز حساب انداخت، متأثر شد و گریست و معمولا وقتی سخن از روز قیامت و حساب و کتاب و دوزخ پیش می‌آمد، ایشان به خاطر شدت ترسی که از خدا داشت، می‌گریست(3). 
و از شدت ترس خدا، همواره خود را محاسبه می‌کرد و اگر فکر می‌کرد در حق کسی کوتاهی کرده یا بر او ظلمی‌ روا داشته است، او را می‌طلبید و می‌گفت: از من انتقام بگیر. چنان که روزی مشغول رسیدگی به امور عامه‌ی مسلمین بود مردی نزد او آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین! با من بیا و حقم را از فلانی بگیر. معمولا در چنین جلساتی از رسیدگی به امور شخصی افراد خودداری می‌کرد. بنابراین شلاقش را برداشت و محکم بر سر آن مرد زد و گفت: شما عمر را زیاد می‌بینید و چنین شکایاتی به او نمی‌رسانید، همین که جلسه‌ای جهت حل مشکلات عمومی امت تشکیل می‌دهد، مزاحمت ایجاد می‌کنید. مرد عصبانی شد و از آن‌جا بیرون شد. دیری نگذشت که عمر(رض) کسی را دنبال آن مرد فرستاد. وقتی آمد، شلاق را به دست او داد و گفت: از من انتقام بگیر. مرد گفت: ای امیرالمؤمنین! من از شما انتقام نمی‌گیرم. عمر(رض) گفت: این طور نمی‌شود. یا آ ن را به خاطر خدا می‌بخشی تا در عوض به تو پاداش نیکو بدهد یا از من انتقام می‌گیری. مرد گفت: به خاطر خدا از آن صرف نظر می‌کنم. سپس عمر(رض) به خانه رفت و احنف بن قیس (راوی این ماجرا) و برخی دیگر همراه او بودند. در آن‌جا نخست دو رکعت نماز خواند سپس نشست و گفت: ای پسر خطاب! تو گمراه بودی خدا تو را هدایت کرد. ذلیل بودی، خدا تو را عزت داد و رهبر مسلمانان کرد. آن‌گاه مردی نزد تو می‌آید و از تو کمک می‌طلبد تو او را می‌زنی؟ فردا جواب خدا را چگونه می‌دهی؟ راوی می‌گوید: او همچنان خود را سرزنش کرد تا این که من یقین کردم که بهترین بنده‌ی خدا در روی زمین است.(4) 
همچنین ایاس بن سلمه از پدرش نقل می‌کند که می‌گوید: روزی عمر(رض) از داخل بازار عبور می‌کرد. من آن‌جا ایستاده بودم. با شلاق خود به طرف من اشاره کرد و گفت: از وسط راه کنار برو. شلاقش به گوشه‌ی لباسهایم اصابت کرد. سال بعد مرا در بازار دید. گفت: ای سلمه! نمی‌خواهی امسال حج بروی؟ گفتم: ای امیرالمؤمنین! می‌خواهم. آن‌گاه دست مرا گرفت و با خود به خانه‌ایش برد و ششصد درهم به من داد و گفت: این‌ها را در مقابل شلاقی که سال گذشته به تو زدم، بردار و برای سفر حج هزینه کن. من گفتم: به خدا سوگند! من آن‌را به کلی فراموش کرده بودم. گفت: ولی من از پار سال تاکنون آن‌را فراموش نکرده‌ام و همواره در خاطرم بوده است.(5) 
همچنین می‌گفت: خویشتن را محاسبه کنید قبل از آن که شما را محاسبه و موازنه کنند و برای حاضر شدن در میعادگاه بزرگ آماده شوید چنان که خداوند می‌فرماید: 
(يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لَا تَخْفَى مِنکُمْ خَافِيَةٌ) الحاقة: ١٨ 
«در آن روز (براي حساب و كتاب، به خدا) نموده مي‌شويد، و (چه رسد به كارهاي آشكارتان) چيزي از كارهاي نهانيّتان مخفي و پوشيده نمي‌ماند».‏(6) 
عمر بر اثر شدت خوفی که‌ از خداوند داشت، جهت محاسبه‌ی خود می‌گفت: اگر بچه گوسفندی در سواحل فرات بمیرد می‌ترسم که خداوند روز قیامت حسابش را از عمر بگیرد.(7) 
علی (رض) می‌گوید: عمر را دیدم که سوار شتری بود که دوان دوان می‌رفت. گفتم: ای امیرالمؤمنین! کجا می‌روی؟ گفت: دنبال شتری از بیت المال می‌گردم. گفتم: به خدا که خلفای بعد از خود را به مشقت انداختی. عمر(رض) گفت: ای ابوالحسن! مرا ملامت نکن. به خدا اگر در آن سوی فرات بچه شتری بمیرد روز قیامت حسابش از عمر گرفته خواهد شد.(8) 
ابو سلامه می‌گوید: در حرم خود را به عمربن خطاب رساندم. او لحظاتی قبل با کتک‌کاری جمعیت زنان و مردان را از هم جدا ساخته‌ بود که‌ اطراف حوض جمع شده و با هم وضوء می‌گرفتند. آن‌گاه رو به من کرد و گفت: ای فلانی! گفتم: در خدمتم. گفت: مگر به تو نگفته بودم حوض وضوی مردان و زنان را جدا کنی؟ سپس رویی برتافت و رف