ید و از طرفی دیار شام و مصر از سلطه‌ی رومیان بیزانس در آورده شد.(1) 
و اسلام اکثر سرزمینهای منتهی به شبه جزیره عربی را در نوردید و خود عمربن خطاب و خلافت ایشان سد محکمی بر روی فتنه‌ها به حساب می‌آمد و در واقع شخص ایشان دروازه‌ی بسته و راه غیر قابل نفوذی بر روی فتنه‌ها و آشوبها بود و در حیات ایشان فتنه انگیزان شهامت ابراز وجود نداشتند و اصلاً فتنه‌ای سر بر نیاورد.(2) 
------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الخليفة الفاروق عمربن الخطاب للعاني ص151 .
2) الخلفاء الراشدون للخالدي ص77 .عبدالله بن عمر(رض) می‌گوید: عمر(رض) جامه‌ای ابریشمین بر تن شخصی دید. او را نزد رسول خدا(ص) برد و گفت: ای رسول خدا! این جامه را خریداری کن تا هنگامی که گروهها و نمایندگان قبایل نزدت می ایند، آن‌را بپوشی. رسول خدا(ص) فرمود: 
(إنما يلبس الحرير من لا خلاق له).
«همانا ابریشم را کسی می پوشد که (در آخرت) بهره‌ای ندارد». 
رسول اکرم(ص) پس از مدتی جامه‌ي مشابهی را به عنوان هدیه برای عمر(رض) فرستاد. عمر(رض) آن‌را برداشت و نزد رسول خدا(ص) رفت و گفت: این را برای من فرستاده‌اید؛ حال آن‌که پیشتر در مورد جامه‌ای مشابه این، چنین و چنان گفتید؟! فرمود: (إنما بعثت إليك لتصيب بها مالاً).(1) 
«من، این را برای تو فرستادم تا بوسیله‌اش مالی به دست بیاوری».
در روایتی آمده‌ که‌ عمر(رض) آن‌را برای برادرش که مسلمان نشده بود، به مکه فرستاد.(2) 
عبدالله بن عمر(رض) در خصوص هدیه‌ی پیامبر(ص) برای خود چنین می‌گوید: در سفری، همراه رسول خدا(ص) بودیم. من، بر شتر سرکشی سوار بودم که از آنِ عمر بود؛ من نمی‌توانستم آن‌را مهار کنم؛ از این رو پیشاپیش همه حرکت می‌کرد. عمر(رض) آن حیوان را باز می‌گرداند. رسول خدا(ص) به عمر(رض) فرمود: «آن را به من بفروش». عمر(رض) گفت: «آن شتر، از آنِ شماست». رسول اکرم (ص) فرمود: «آن را به من بفروش». و بدین ترتیب عمر(رض) آن‌را به رسول خدا(ص) فروخت. رسول اکرم (ص) فرمود: 
(هو لك يا عبد الله بن عمرتصنع به ما شئت).(3) 
«ای عبدالله بن عمر! این شتر از آنِ تو باشد تا با آن هر چه می‌خواهی، بکنی».
------------------------------------------------------------------------------------------------
1) مسلم، شماره 2068
2) بخاری، کتاب الأدب، شماره 2009
3) البخاري، ك البيوع، رقم 2009 .<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:531.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:532.txt">1ـ دعای عمر(رض) در آخرین حج خود</a><a class="text" href="w:text:533.txt">2ـ عمرفاروق (رض) و آرزوی شهادت</a><a class="text" href="w:text:534.txt">3ـ خواب عوف بن مالک اشجعی</a><a class="text" href="w:text:535.txt">4ـ خواب ابوموسی اشعری (رض) در مورد وفات عمر(رض)</a><a class="text" href="w:text:536.txt">5ـ آخرین خطبه‌ی عمر(رض) در مدینه‌ی منوره</a><a class="text" href="w:text:537.txt">6ـ عمر(رض) در دیداری با حذیفه</a><a class="text" href="w:text:538.txt">7ـ مخالفت عمر(رض) با حضور اسیران بیگانه در مدینه‌ی منوره</a></body></html>حذیفه بن یمان (رض) می‌گوید: ما نزد عمر(رض) نشسته بودیم که ایشان پرسید: چه کسی از شما حدیثی از رسول خدا در مورد فتنه‌ها به خاطر دارد؟ حذیفه می‌گوید: گفتم: من آن‌را بیاد دارم همانگونه که فرمودند. عمر(رض) گفت: خدا پدرت را بیامرزد. بگو. تو با جرأت هستی. گفتم: از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: 
(فتنة الرجل في أهله وماله ونفسه وولده وجاره، يكفرها الصيام والصلاة والصدقة، والأمر بالمعروف والنهي عن المنكر).(1) 
«هر فتنه‌ای که انسان به خاطر جان و مال و زن و فرزند و همسایه خود مبتلا به آن باشد، روزه، نماز، صدقه، امر بمعروف و نهی از منکر کفاره‌ی آن محسوب می‌شود». 
عمر(رض) گفت: هدفم این نبود. بلکه هدفم فتنه‌هايی است که مانند موج دریا می‌خروشند. حذیفه گفت: ای امیرالمؤمنین! تو را چه کار با آن‌ها. در میان تو وآن‌ها دروازه‌ی بسته‌ای وجود دارد. عمر(رض) پرسید: سرانجام، آن دروازه باز می‌شود یا می‌شکند؟ حذیفه گفت: می‌شکند. عمر(رض) گفت: اگر چنین است پس تا قیامت هرگز بسته نشود. ابووائل می‌گوید: از حذیفه پرسیدیم: آیا عمر(رض) می‌دانست که مراد از دروازه چیست؟ حذیفه گفت: آری همان طور که می‌داند پس از سپری شدن روز، شب خواهد آمد. چرا که من در این خصوص برای او حدیث صحیحی بیان نمودم. ابووائل می‌گوید: ما ترسیدیم از حذیفه در مورد دروازه سوال کنیم. بنابراین به مسروق گفتیم از ایشان بپرسد. مسروق از حذیفه پرسید: مراد از دروازه چیست؟ حذیفه گفت: دروازه، عمر(رض) است.(2) 
در اینجا حذیفه نخست به عمر(رض) اطلاع داد که دروازه‌ی محکمی جلوی فتنه‌ها وجود دارد که مانع از هجوم فتنه‌ها بر مسلمانان است. سپس افزود که این دروازه به زودی شکسته خواهد شد و این بدان معنا است که دیگر تا قیامت چنین دروازه‌ی بسته‌ای بر روی فتنه‌ها وجود نخواهد داشت. چنان که خود عمر(رض) این را فهمید و این مطلبی نبود که حذیفه از طرف خود آن‌را بیان کند یا چنین احتمال بدهد، چرا که او غیب نمی‌داند بلکه آن‌را از زبان مبارک رسول خدا(ص) شنیده بود و به خاطر داشت چنان که به ابووائل گفت: من برای او حدیث صحیحی بیان کردم که هیچ دروغ و سخن بی اساسی در آن وجود ندارد. عمر(رض) نیز فوراً معنی حدیثی را که حذیفه بیان کرد، فهمید و دانست که دروازه‌ی محکم، خلافت اوست که جلوی همه‌ی فتنه‌ها را گرفته و مسدود کرده است و نیز می‌دانست که به زودی کشته خواهد شد و در حال شهادت به ملاقات خدا خواهد رفت. چنان که در حدیثی انس (رض) می‌گوید: روزی رسول خدا(ص) ابوبکر و عمر و عثمان بر کوه احد بالا رفتند. در آن اثناء کوه لرزید. رسول خدا(ص) فرمود: 
(اثبت أُحُد: فإنما عليك نبيّ، وصديق، وشهيدان).(3) 
«ای احد! آرام گیر چون که بر تو پیامبری و صدیقی و دو شهید قرار دارد».
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) بخاری (ش 7096)
2) بخاری کتاب فتن ش 7096
3) البخاري ك فضائل أصحاب النبي رقم 3675 .سعید بن مسیب می‌گوید: عمر(رض) را دیدم که وقتی از منا بر گشت از مرکب خود فرود آمد و مشتی ماسه انباشته نمود و گوشه‌ی چادرش را پهن کرد و بر پشت دراز کشید و دستانش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: بار الها! از من سنی گذشته و جسمم ضعیف گشته و رعیتم پراکنده شده است. بار الها! مرا قبل از این که ضایع کنی و یا پیر و فرتوت سازی بمیران، سپس به مدینه برگشت.(1)
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ المدینه (3/872)زید بن اسلم به نقل از پدر خود می‌گوید: عمر(رض) چنین گفت: بار الها! مرا در راه خود شهید بگردان و در شهر پیامبرت بمیران. کسی گفت: این چگونه ممکن است؟ فرمود: اگر خدا بخواهد چنین می‌شود.(1) 
شیخ یوسف بن حسن بن عبدالهادی پس از نقل این سخن عمر(رض) می‌گوید: آرزو کردن شهادت چیز خوبی است و با آرزوی مرگ طبیعی فرق دارد. چرا که آرزوی مرگ، فرا خواندن مرگ قبل از هر وقت مقرر آن می‌باشد، در حالی که آرزوی شهادت چنین نیست، بلکه می‌خواهد در همان وقت مقرر با فضیلتی چون شهادت بهره‌مند گردد.(2) 
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) ا